X
تبلیغات
نماشا
رایتل

با یاد همیشگی م. امید
تورج پارسی
دوشنبه سی و یکم اگوست دوهزار پانزده

آن سال اخوان به سوئد آمده بود، در نشست شعریش شرکت کردم با وجودی که در بیمارستان بستری شده بودم ، کنارش نشستم از بیدادها که براو رفته گفت و شنیدم ، از درد آرتروز در رنج بود ! رفت خبرو پروازش را شنیدم ، در خود رمبیدم به معنا ی واژه رمبیدم . و غزل زیر را سرودم ... امروز دوست صاحب قلمم آقای رضا ستار دشتی یادی از اخوان کرده است ، با رضا همره می شوم :

ابر و باران را چه شد؟
پیشکش به م. امید

تورج پارسى

خشکسالی ها فزون گشت ، ابر و باران را چه شد 
قطـــــــــــــــــره از آواز افتاد ، آبشاران را چه شد 
خشکی لب های نرگس بیش از این انصاف نیست
سفره ی گسترده ی ابـــــــــــــــــــر بهاران را چه شد
برنخاست گـــــــــــــردی ، غباری از میان دشت ها 
تاخت تازی هـــــــــای اسبان وسواران را چــــــه شد 
کـــــــــــــــــــــــــــــوچه در سنگین سکوتی گشته دفن
نغمه های پـــــــــــــــــــر جلال میگساران را چه شد 
نغمه ای باید که هــــــــــــــــــر غنچه شکوفایی دهد
نغمه ی" دلکش "و آواز هـــــــــــــــزاران را چه شد 
بـر نمی گـــــــــــــــــــــــردد صدایی از میان کوه ما 
کــــــــــــــــــــــوه ما تنهاست ، کوهساران را چه شد 
گفته بـــــــــــــــودند بامداد عاشقان را شام نیست 
عاشقان و بامـــــــــــــــــــــــداد روزگاران را چه شد 
****

اخوان ثالث در زندان به پیامبری مبعوث شد !
به نقل از منصور اوجی شاعر شیرازی !
اخوان گفت : در زندان که بودم به علت سلبتین و گیس بلندم یکی از زندانیان خیال می کرد در خط عرفان و درویش بازی هستم ! مرتب به سراغم می آمد و عاقبت روزی پرسید به چه فرقه ای ای وابسته ام ؟
گفتم به هیچ فرقه ای ! او رفت ولی دست از سرم بر نمی داشت و به طرق مختلف پی جوی مساله بود ! سرانجام یک رو طاقتم طاق شد به او گفتم : پدر جان دست از سرم بردار ! اگر نمی دانی بدان ! من پیغبرم !!
طرف چشمایش باز شد و من اضافه کردم : بله پیغمبری که بر خودش مبعوث شده و جز خودش هم امتی ندارد !! و این چنین طرف دیگر پیدایش نشد !

Image may contain: 1 person , smoking and close-up