X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


" شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید "

تورج پارسی

شانزدهم نوامبر دوهزار شانزده

هوا همچون زن از حمام بیرون آمده لطیف است ! امروز هوا خوب بود ، یک درجه بالا صفر نشسته و مهر می ورزید ! یک ساعتی راه رفتم ، زنی از روبه رو می آمد با سیگاری که از ته دل می کشید ! بوی سیگار کلافه ام می کند ، نگاهش کردم ، نگاهی که کلی معنا داشت ! دفاع از هوا بود ، از همان بچه های کودکستانی بود که با معلمان از گشت روزانه شاد به کودکستان بر می گشتند !

دیروز با خواهرم تلفنی گپ زدم ، از هوای بدتر از آلوده گفت و فروغ در چتر روم نالید از بی داد هوا و زمانه و...... زمانه ی این همه ستم طبقاتی !

دلم در دشتی می خواند ! دشتی و شور پناهگاه همه لحظه های من است ! همه ی زمزمه ها و همه ی فریادهایم را در خود جا می دهد و من هم چنان می نالم :

" شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید "

همین بیت قصه زندگی ماست ، قصه که نه ! تاریخ روزگاران است ! تاریخ فقر ، تاریخ درد ، تاریخ خفگی و تاریخ آرزوست ! آرزوهای برباد رفته ! تاریخ آرزوهای به سپیده نرسیده است ! تاریخ گریان این همه دیوارها و.....و....... و ...... و...... و " شب ظلمت جهان " !

سیاه و سپید

شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید

سایه

شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید 
در آسمان سحر ایستاده بود گمان 
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید 
هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح 
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید 
دریغ جان فرورفتگان این دریا 
که رفت در سر سودای صید مروارید 
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم 
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید 
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد 
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید 
سیاه دستی آنساقی منافق بین 
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید 
سزاست گر برود رود خون ز سینه ی دوست 
که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید 
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید 
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند 
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید 
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است 
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید 
روان سیاه که ایینه دار خورشید است 
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید