نکو ملکی است ملک صبگاهی
در آن کشور بیابی هر چه خواهی / ستایش صبح ! خسرو شیرین نظامی

تورج پارسی

بیست و سوم فوریه دوهزار هیژده

دیروز هوای صبگاهی سیزده درجه زیر صفر بود ، صبر کردم کمی تک سرما بشکند، رسید به هفت ، شال و قبا کردم و زدم بیرون که عدل نیم ساعتی پیاده روی بکنم ! هفت بی شرف از بیست درجه هم یخین تر بود ، سر انجام بیست دقیقه ای پیاده روی کردم سپس اتوبوس سوار شدم به سوی کتابخانه !! 
ایستگاه بعدی پیرزنی سوار شد با بچه ی پنج و شش ساله ای که چوبی را عصا کرده با پشتی خم وارد شد ! من فکوس شدم روی این بچه نزدیک من که رسید گفتم بشین جای من ! با عصایش زد روی پایم با صدای پیرانه ای گفت بشین بچه !!!!!
در نگاه مادر بزرگهش هم نمی توانستی چیزی بخوانی !!! گذاشتم تا پیاده بشود تا دنباله فیلم قهوه خانه زندگی را ببینم !!! 
پیاده شد عصا !! را داد به مادربزرگش و شق رق راه افتاد خنده ام گرفته بود نگاهش کردم گفت تموم شد !!! 
به راستی که در قهوه خانه زندگی از همه جورش هست شکل طبیعی ترش نزد بچه هاست که توام با شیطنت است !
***
کتابخانه همیشه بوی خش خودرا دارد ! میان مردگان و زندگان در حرکتی ! می خوانی می بویی و می بینی که کتاب هست هر چه می خوانی هر چه می بویی هنوز مردگان و زندگان در پیرامونت ایستاده و بفرما می زنند تا باز بخوانی ، بیندیشی و.....
کنار من دو زن نشسته اندو گپ می زنند ! پیداست پرسشنامه ای را پر می کنند اولی به دومی می گوید باید به اداره مهاجرت راستش را بگویی و راستش را بنویسی !!! 
یک باره پر می کشم به سوی آن دوست که مترجم بود در دیار دیگر ! گفت به آن مردگفتم که حقیقت را بگو ! با تغیر گفت ساده گیر آوردی ! حقیقت را بگوییم که به ضررم تمام بشود !!
***
از کتابخانه آمدم بیرون با کتابی که قرض کردم ، هواآفتابی است اما یخین ! به عادت همیشگی چیزی زمزمه می کنم :
هر جا که پرستوها لانه می کنند ، دلیل بر لطیف بودن هواست !!!

Image may contain: indoor