از آرزو تا نفرین
تورج پارسی
‌ 
سه شنبه سیزدهم دو هزار چهارده
سال هزار سی‌ سدو پنجاه و سه بود دانشجوی دختری آمد در اتاق کآرم که کار پژ و هشی خود را تحویل بدهد ، گفت استاد نوروز نزدیک است یک آرزو برایم بکنید . نگاهش کردم اما چون دستی در شعر داشت گفتم آرزو می‌ کنم عاشق بشوی !! باز گفت استادنفرین هم به جانم بکنید !!! گفتم الهی که عاشق بشوی !!!!! سرانجا مش را نمیدانم به کجا کشید اما امروز این یادمان را مرور می‌ کردم دیدم بهترین دعاو نفرینی است که رو به شهر خیر دارد

No automatic alt text available.