یاد بعضی نفرات

دوستانی داشتم که هرگاه به مناسبتی به تهران پایتخت می رفتم 
تورج پارسی 
یاداشت روزانه
دوستانی داشتم که هرگاه به مناسبتی به تهران پایتخت می رفتم با انان نیز دیداری می کردم از جمله الف. میم ..... روزگار همیشه رنگین الف . میم را دوست می داشتم پای حرفش می نشستم و از هم گپی با حضرتش لذتی می بردم و گه نیز یاداشتی بر آن دیدار . او لیسانسیه یا فوق لیسانس زبان انگلیسی بود یک سالی رفت و دبیر شد اما رها کرد و شد نقاش ساختمان ! چند سالی رخت رنگ رزی بر تن کرد و کمی در این کار ماند دیگر از وی بی خبر شدم تا باز برای شرکت در کنفرانسی به تهران می رفتم چون پاتوقش را می دانستم که یک زیرزمینی بود که دیزی خوش مزه ای به مشتریانش می داد به آنجا سریزدم . 
آنروز یکی از کارگران گفت الان در نانوایی کار می کنه نشانی را گرفتم و رهسپار مکان موعود شدم تا مرا دید آمد به روبوسی گفت کارم نیم ساعت دیگه تمام میشه وعده گذاشت فکر می کنم در طبقه بالای سینما چارلی بود یا روبروی سینما یک رستوران بود ، به هرروی کشک بادمجان خوبی داشت که با عرق فیروزه هم خوان شایدم فامیل بود !!! نشستیم ونوشیدیم از شغل ها که عوض کرده از شاگرد راننده تریلی ، واکسی ، فروشنده بلیت سینما و ..... و .،..گفت و گفت تا اتاقی که در دهی کرایه کرده بود و چون ریش پشمش بلند بود از او خواسته بودند که در مجلس عزا روضه بخواند و خوانده بود !!! و کتاب هایی که همه به زبان انگلیسی خوانده بود و آشنایی با زنان و دخترانی که تحملش نمی کردند و به امان خودش رهایش می کردند گفت و گفت تا برخاستیم و رفتیم در بلوار کرج روی نیمکتی نشستیم . ا
و در فی البداهه سرایی شعر بسیار بسیار توانا بود ، غزل های زیبایی داشت اما در فکر چاپ نبود شعرها هم مانند خودش سرگردان بودند و شایدم ماندند ، هوای خوبی بود دختری زبیا با دامنی بیش کوتاه ازجلو ما رد شد در همین حال بادی وزید و کوته دامن بانو را بالا زد ، نگاه ها بسوی رویداد گرد آمد و او هم فی البداهه سرود و بلند خواند :

"باد " را نازم که با دست تجاوز کار خویش 
" دامن بالای زانوی " تو " بالا " می زند

همه نگاه ها به سوی ما آمد دختر خانم آمد به طرف ما گمان بردم آهنگ جرو دعوا داشته باشد اما نه خشنود بود و خواهش که شعر را برایش بنویسد ، نوشت و به دستش داد و مشتری زیاد شد !!!!
سال هاست که از وی بی خبرم ، اگرم از دست زندگی رها شده یا خود را رها کرده باشد با یاد همیشگی اش به فروهر ش درود می فرستم و اگرم هم چنان می زید و در شغل ها می چرخد دیرزیوی وی را آرزو می کنم که همیشه انسان بود و به گفته ی حافظ " مهمان خراباتی بود و با رندان به عزت !

Image may contain: Touradj Parsi, smiling, beard and glasses