
دیوارها برای دلتنگی کافی اند
تورج پارسی
تب داشتم ، پهلومم درد می کــرد ، دوتا کپسول
Dolxene
ودو تا قرص
Alvedon
کـــــه می خوردم تنم سست می شد و رخوت تا مغز استخون ومی گرفت و تخت میشد زادگاه و جایگاه و آرامگام . به چپ که غلتیدم روی پاکتی که چندتا قرص Losec
توی آن بود نوشتم : هرچه هست توی چشاشه ! لامپ وخاموش کردم تا شاید بخوابم ولی از شعر لبریز شده بودم ، دوباره لامپ روشن کردم وهمه ی شعرونوشتم . اما نمی دونم شعرو برای کی گفتم ، اما می دونم هستش ، یه روز شبحی ازاین مثل افلاتونی رو روی دیوار غار دیدم ، بیشترازین چیزی نمی دونم فقط یه سایه بود که آوردمش تو شعر.
درد ولم نمی کنه بد جوری پاپیچم می شه ، از تخت اومدم بیرون کـــــــــه چشا را بکشم ، اما درد نمی زاره ، از اون طرف هم قلم مو منو به طرف بوم هول می ده نمی دونم چه موقع بود ، روز بود یا شب ، برف بود یا بارون یاآفتاب شروع کردم که چشارا بکشم ، می خوندم و می کشیدم :
توی خلوت دل من
چش تو میاد سراغم ...
نمی دونم چقد وقت برد تا آماده شد ، یه روز یه هفته یه ماه ، چقـــــــــد درست نمی تونم به خاطر بیارم . بلاخره چشا ، همون چشا ، همون مثل افلاتونی اومد و شد یه تابلو . وقتی بهش زل می زنم مثل اینکه بهم لبخند میزنه ، این بیشتر وادارم می کنه که باقی اندام را بکشم . توی این چشا یه راز هست ، این چشا زنده ن ، نگاش زنده و رازناکه ، اما چه رازی نمی دونم ، همین باعث شده که نتونم از کنار بوم جم بخورم . چمپاتمه زدم و بهش نگاه می کنم ، اونم نگاش انداخته روم اما نمی تونم زیرسنگینی نگاش بمونم ، سرم میندازم پایین اما سنگینش وحس می کنم . درد و فراموش کردم ، البته نه اینکه درد ندارم اما تو این موندم که چرا نمی تونم باقی اندام وبکشم ، حتا این میل تو قلم مو هم نیس ، اما تو خودم جداله ، باید بتونم اندام وبکشم ، مثل اینکه چشا هم نمی خوان باقی اندام تکمیل بشه .

ماهاست گرفتارم هرچه کنسرو و نون کپک زده بود خوردم دیگه دارم دیوونه میشم ، عجب گیری کردم پاشدم که بوم و پاره کنم اما جرات نکردم زیر نگاش خم شدم تا یه باره قلم مو بی اراده تو دسم شروع کردبه حرکت و پس از ماها تلاش باقی اندام را کشیدم .تابلو آماده شده زنی با نگاهی جادویی و اندامی لخت و آفتابی . از بس خسته بودم ، روی تابلو تاقباز خوابیدم دسام گذاشتم زیر سرم ، سفتی پستوناش و زیر پشتم حس کردم . به سقف نگاه کردم ، به اندازه ای به سقف نگاه کردم که سقف پاشد و رفت . راس راسی سقف رفت ، حالا دیگه اتاق سقف نداره ، شدم همسایه آسمون ، همسایه شب ، همسایه فضای باز و بی مرز ، بهتر نفس می کشم ، آفتاب میاد ، مهتاب میاد منم یــــه بند تاقباز خوابیدم ، پستونای سفتو زیـــــرم حس می کنم .هیچ کس به اندازه ی من فضا نداره ، سهم من تو آسمون تعین شده ، حالا راضیم که اتاق سقف نداره ، نمی دونم چرا قبلا سنگینیه سقفو حس نکرده بودم . وقتی پاشدم یه هو زنه هم از تو تابلو اومد بیرون وایساد روبروم و بهم زل زد ، زیبایی زن بی مرز و بی اندازه بود و نمی تونست پدیده ی قلم موی من باشه ، از دیدنش چشام سیاهی رفت اومد م که یه زیر پوش بسیار نازک دریایی تنش کنم اما دسمو پس زد و با لبخندی فقط نگام کرد . از نگاش فهمیدم که یعنی کارو خراب نکن .
سخت از سرزنشش ترسیدم ، فهمید با مهربونی گفت تو تقصیر نداری ، اما من دوست ندارم . بهش نگاه کردم ، راسی راسی این خودشه ، همون زن توی تابلو ، همونیه که نمیدونم چقدر عذاب بردم تا کشیدمش ، حالا وایساده و باهام حرف می زنه . می دونسم هر چی هست توی چشاشه ! اما نه تا این اندازه .
اتاق سقفی داشت ، دنیام یه دیواری داشت ، اما حالا سقفی بالای سرم نیس ، تو فضا عریونم ، خواسم با قلم مو یه سقفی درس کنم ، داشتم فکرشو می کردم که اومد کنارم نشس و دسشو انداخت دور گردنم و تو چشام خیره شد ، قلم مو از دسم افتاد . تا حالا بوده کسی از زیبایی بترسه که من ترس ورم داشته ، تو این ترس و تلواسه غلت می زدم دس به یخه ی خودم بودم که گفت : قفس برام نساز ، همین اندازه که بندی شعر و نقاشیم کردی بسه ، اتاق سقف نمی خواد .
گفتم : آخه ! اومد تو حرفم وگفت :این دیوارا کمند برای دلتنگی ؟
هیچی نگفتم ، دسام می لرزیدند ، به اون چشا فکر می کردم که سایه شون رو دیوار غار افتاده بود و با کمک شعر و نقاشی بهشون جون دادم حالا که همه چیز درست شده می ترسم !
زیبایی بی مرزه ، مطلقه ، قابل نیایشه ، اگر زیبایی نبود آدمی چه کار می کرد تو دامن طبیعت ، اینهمه رنگ چه جوری با هم نشستن تا بتونند هم آهنگی را درست کنند این همه قانونمندی ؟ در این زن هم طبیعت به یه مانور دس زده ، شاید آخرین و بهترین نمایش طبیعته . آیا میشه باهاش هم خوابگی کرد ، نه نباید این کارو کرد ، اونوقت زیبایی ش عادی جلوه می کنه ، پس چطوری میشه جغرافیای اندامش و بررسی کرد ، اونم نمیدونم . ولی این زیبایی یه همراز و همدم لازم داره ، عشق ، عشق . اصلا شیدایی جزیی از همین قانونمندیه ، وقتی گل و بو می کنی در واقع باهاش همخوابگی می کنی ، این زن یا این زیبایی باید خودشو منتقل کنه ، باید بیامیزه .
صدای سیتار هندی خونه را پر می کنه ، زن زیبا که هنوز نامی براش نذاشتم لم داده و بربر منو نگاه می کنه اما هیچی نمی گه ، صدای سیتار ، اصلا صدای رودخانه گنگ اتاق را پر می کنه ، اماچون اتاق سقفی نداره آسمونو فرا می گیره ، با خودم در جدالم و صدای کشدار سیتار منو تو گنگ فرومی بره . تاگــــور با لبخندی نوازشگراومد ه توو رو در روم ایستاده ، اما در که نزد ، پس چه جور تونست بیاد تو ، خب خونه ی بی سقف این خوبی را داره . تاگور با نوای ملایم سیتار که نی اونوهمراهی می کنن می خونه :
خدا نه برای خورشید ،
و نه برای زمین ،
بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد ،
چشم به راه پاسخ است .
آه که چشمام گنگ میشن ، می سوزم ، من چه پاسخی دارم ، من که سرتاپا پرسشم ، من اگر جزیی از کائناتم ، پس چرا باید بار همه ی کائنات را به دوش بکشم . خستم ، سخت خستم . زنه با همان چشمایی که کارزار را بر پا کرد لم داده و به من خیرست ، تاگور به سوی او نگاه می کنه و می خونه :
ای زیبا خود را در عشق بیاب ،
نه در چاپلوسی آینه .
نه تاگور این زن به آینه نیازی نداره ، چرا که خود ش آینه است ، یه آینه ی بزرگ که خورشید روشنیشو از او می گیره ، فقط به من بگو چطور میشه این زیبایی را با عشق زینت داد ؟
تاگور رفت ، اما یه صدایی به گوش می رسه که روی دیوار را ه می ره :
خدا خود را در آفریدن می یابد .......
باید از زندگی خالی شوم ، در تولدم دخالتی نداشتم اما در مرگم می تونم تصمیم گیرنده باشم و در آن یک وجب جا پادشاهی کنم . زن اومد کنارم دستاش نوازشم می کنن ، زیر دساش کودک میشم خواب میرم ، مثل اینکه با دساش لالایی میگه ، تو خودم جمع میشم ، گریه ام گرفته ، دساش نــــــوازشم می کنن ـــ پاشو یه دوش بگیرو یه خریدی بکن .
نه ، روزهاست ، هفته ها ست ، ماهاست و شایدم سال هاست که حموم نکردم ، عمرم پای این تابلو سر رفت . تمام این مدت همین یه پیرهن تنم بود ، بو گرفتم یه بوی خاصی که باهاش اخت پیدا کردم ، بویی که شاهد سختی های کشیدن این تابلو بود ، اگه حموم کنم شاهد قضیه را از میون برداشتم ، نه باید یه شاهد داشته باشم .
ــــ من شاهدتم ، هیچکی مثل من نمی تونه گواه باشه ، اینو مطمئن باش .
رفتم زیر دوش تنم به آب گرم آشنایی نشون نمی ده ، کلی طول کشید تا مونس روزها و سال ها را ازتنم بیرون برد . باید برم خرید کنم یه جور منگم به خصوص که این درد لعنتی اذیت میکنه . پرسیدم میمونی تا برگردم ؟ خندید و گفت من هستم پس از مرگ تو بر می گردم همون جایی که بودم ، برو خرید کن وبرگرد ، شراب یادت نره .از ساختمون زدم بیرون .
خونه از بیرون پیداس سقف داره ، اما از توخونه فقط و فقط آسمون سقفشه . خیابون و کو چه را نمی شناسم ، باهاشون بیگانه م ، برای اینکه موقع برگشتن سر در گم نشم هر گوشه ی راه را با قلم مو علامت گذاشتم . بلاخره خرید کردم وبرگشتم ، آدما یه جوریند یا من یه جوریم ، آدما یه جورین ! خرید کردم و از روی نشونی ها بر گشتم . پله ها هیمالایا شدن و منم خسته ی خسته ، وقتی کلید انداختم که درو باز کنم فکر کردم قالم گذاشته و رفته ، اما بودش سر پا وایساده بود و تابلو ها رانگاه می کرد ، خونه سامانی پیدا کرده بود .
شامی خوردیم و شرابی ، سرم گرم شده بود ، داشتم رو میومدم ، داشتم می خندیدم و حس کردم شراب خونم و تازه کرده ، شاید خوشحالم ، پاشد و رفت کنار پرتره پدر و مادرم وایساد ، دلم یه هو توهم ریخت ، نمی دونسم چه می خواد بکنه ، تابلو رو کشید پایین و قاب وشکند ، شراب از سرم پرید ، نذاشت که خوشحالیم دوام داشته باشه ، دویدم طرفش اما دیر شده بود پدر و مادر نوری شدن و رفتن . رو زمین نشستم ، مات و مبهوت . گریه کردم ، بهش گفتم تو پری هستی ، پریزاده ای ، انسی جنسی ، کی هستی ؟ من کیم ، توی این خیمه شب بازی چکاره م ، آخه نه از دنیا ی توام نه از دنیاآدمای کوچه ، تو بگو من کیم ؟ آیا پرسش بی پاسخ هست ؟ صدایی پیچید :
نه ستاره ی منظومه ای ،
نه کاسه پشت خلیجی ،
آخر پاییزم ،
تکیه بر اندرون غمناک زمستانی خود ،
نه رهایم نه دربندم ، کاش چنین بود ، کاش ... خرابم ، خراب ...
اشک های جهان را به تسلایم ببار .
فقط با آرامش بهم خیره میشه ، با آرامش ، اونم یه آرامشی که یه قطره ش منه خواب میکنه ، رفت گل نرگسی را که کشیده بودم از تو قاب در آورد گذاشت روی میز ، بوی نرگس خونه را گرفت ، من فقط بهت زده نگاه می کردم ، کبوتر دوره کودکیم را که با چه زحمتی کشیده بودم ، از قاب در آورد گذاشت رو دوشم ، سپید منو شناخت یادم میاد که سپید گم شده بود و دیگه هم بر نگشت برای اینکه پره ❊شده بود ،اما حالا تو غربت مونسم شده . یادم میاد که سپید اول صبح میومد تو رختخوابم و منو نوک می زد ، حالا دارمش اما جای خورشید خالیه . دایه م ومیگم اونکه رقص تو خونش بود .
شراب خــــــرابم میکنه ، رگهای به خواب رفته را بیدار می کنه ، یه بند نگاش می کنم با وجودیکه خونه سقف نداره اما سردم نمیشه ، تازه پنجره هار ا باز کرده .
پاشدم و از تو پنجره به کوچه نگاه کردم ، شاید هفته ها یا ماه ها است شایدم سال هاست که از پنجره به کو چه نگاه نکرده بودم ، یه پسر بچه و یه جوان شونزده ساله رو نیمکت آبی پارک نشستن و به من زل میزنن ، پسر بچه دس تکون می ده بعدش جوونه هم همینطور ، دس تکون دادم . چقد مثل همند ، چقد مهربونن ، مهربونیشون به دل میشنه ، اومدم پایین ، گفتم بیاین با ما غذا بخورین ، پسر کــــــوچکه گفت : ما خونه مون خوردیم ، گفتم تو مثل کوچیکیای من حرف میزنی ، ماهم که می رفتیم میمونی ، تعارفمون که می کردن می گفتیم ما خونه مون خوردیم ، از این جمله بدم میومد ، آدم دوست داشت بخوره اما باید بگه » خونه مون خوردیم « . پسر جوونه صورتش جوش داره خیلی به هم شبیهند ، از تو پله که میان بالا خیلی خودمونی هسن ،رفتم تو فکر که چه جوری با زن لخت روبرو خواهند شد . دسپاچه بودم وقتی وارد شدیم صدام کرد رفتم تو آشپزخونه گفت نگران نباش اونا منو لخت نمی بینند گفتم مگه میشه گفت آره که میشه ، وقتی از آشپزخونه اومدم بیرون سپید نوکش وگذاشته بود تو دهن پسر کوچکه و باهاش بازی می کرد گفت منم یه کبوتر این رنگی داشتم که رفت و دیگه هم بر نگشت اسمش سپید بود ، با تعجب بهش نگاه کردم . وقتی رفت خیلی گریه کردم خورشید هم ناراحت شد . پرسیدم خورشید کیه گفت دایه مه . از تعجب داشتم دیوونه میشدم . وقتی خورشید می رقصید ، سپید بال می گرفت و میومد ، مثل اینکه می خواست رقص خورشیدو تماشا بکنه . پرسیدم چه موقع گم شد ، جواب داد یکی و دو هفته ای میشه .
این بچه کیه ؟ کبوترش و قیافه ش ، دایه ش . چرا کوچکی منو حمل می کنه ، این کیه ، این خسته کودک کیه ؟ آیا من بزرگسالی او هستم ، چرا حالا اومده سراغم ، اونو که من همیشه با خودم دارم ، اما حالا چرا لباس پوشیده با سرتراشیده ش اومده و با نگرانی نگام می کنه ، چرا با نگرانی ؟
صدا میپیچد ، نی ناله هایی مانده از دردهای قرون :
تلخند ، تلخ . شراب به تسلایم بریز ، ساغرم پرکن ، پرکن ،
مهتاب عریانست ،
تن نقره ای مهتاب افسانه سازست ،
شراب به تسلایم بریز ، شراب ، شراب .
با خود در جدالم پسر بچه با نگرانی به من چشم دوخته است ، چه بایدم کرد ، این کودک پیر کیه که کودکی نکرده امابه پیری رسیده است . با اندوهی میگه : کلاس چهارم بودم یه هم شاگردی داشتم به نام رجب که پدرش حمال بود ، هر موقع کسی درس بلد نبود ، آموزگارفریاد می کشید و می گفت :درس نخونید تا حمال بشید ! آموزگار ساکت می شد اما صدا می پیچید ، صدا تو کلاس می موند ، مثل اینکه همه ی صــــداها چشم می شدن و روی صورت رجـــــب خونه مــــی کـــرد ند . همیشه سرم درد می گرفت ، همیشه به پدر رجب فکر می کردم . پدر رجب که گناهی نکرده ، اونکه حمال تولد نشده ، اونکه جوال های سنگین آرد و گندم و هزار خرت و پرت روی کولش میذاره و می بره اینور و انورتا یه لقمه نون تهیه کنه ، کارکه عیب نیست . همیشه شبا به رجب و پدرش فکر می کردم . به رجب فکر می کردم که هر روز شماتت آموزگارو می شنید ومی شنید ، نمی دونم توی دلش چه می گذشت .
پسر جوونه که تا حالا ساکت بود و بعضی اوقات با جوش صورتش بازی می کرد گفت رجب همکلاس منم بود ، تو کلاس چهارم ، باباش حمال بود ! منم این انشا را نوشتم ، برای همین خاطر می خوام برم یه جای که آدم ..... . سرش پایین میندازه و یواشکی نگاهم میکنه .
یعنی چی رجب همکلاس منم بود ، منم این انشا را نوشتم ، آخرش فرار کردم ، سیزده سالم بود که فرار کردم و رفتم جایی که شایدمثل اینجا نباشه ، پس پسر کوچکه و جوونه ومن ......
پری پریزاد کنار مانشسته و گوش میکنه ، بدون اینکه چیزی بگه ، سکوت چنگم میزنه ، چشم به جوونه می دوزم ، از صورت او به پسربچه خیره میشم ، سفراز صورت پسر بچه تا صورت جوونه تا صورت خودم پنجاه وهشت سال طول میکشه ، خوابم گرفته ، پیش ازاونکه بخوابم پری رفته ، هر سه تایی مون کنار هم می خوابیم پتو روی آنها می کشم و به مهتاب خیره می شم ، چشمام گنگ می شند ، سنگینی پلک ها ..........
تورج پارسی اپسالا هشتم دسامبر نودو هشت
*آلودون قرص سردردست
*لوسک قرص زد درد معده است