امروز هفتم ماه مه دوهزار سیزده است ،

امروز هفتم ماه مه دوهزار سیزده است ، هوا آفتابی است و ۲۰درجه بالای صفر ، استثنایی و یونیک است ، گرمای خورشید تن را می نوازد و به راستی می نوازد بی دریغ !  در این سی و شش سال باشندگی در سوئد تغیرات  محیط زیستی را بسیار آشکارتر می بینم ! سوئد سر بربالش قطب دارد و شایدم بشود گفت هویت قطبی دارد اما آنچنان هوا دستخوش دگرگونی است که بیم آن می رود که هویت قطبی اش را از دست بدهد ! به یاد می آورم گفته شاتوبریان را که " انسان از جنگل ها بیابان ها ساخت "
هوا گرم است شایدم پاسخی  هست به زمستان طولانی و آگهی روزهای بارانی ! به گفته ی نیما گویی آب در لانه ی مورچگان ریخته اند مردم با رخت کمتر که البته کمتر تر هم خواهد شد!! در کنار رودخانه ای که از دل شهر می گذرد یله شده اند . من هم با دوست ارجمندی که پیش از تولد معتاد به سیگار بوده است روی نیمکتی نشسته و جهان را نظاره گریم !
بوی توتون سیگار دوست آدم را به مهر دشمن امیدوار می کند ! البته با مهربانی می فرماید : در دوردست می ایستم به خاطر شما !!!! اما همین دوردست هم آتش به جان من و درختان و.... می ا ندازد !! می گویم ترک این " دود " مان بکن با نگاهی پتی از منطق پاسخ می دهد : این هم یک نوع بیماری است ! و خیال خودرا آسوده می کند که پس این بیماری مداوا ندارد ! به هرروی آفتاب می تابد بی آنکه جنسیت، دین ،عقیده سیاسی ، نژاد و.... کسی را مطرح بداند ! به راستی بی دریغ می تابد همگان را حتا به این دوست " دود " مانی ما نیز ! با مهر همَیشگی

آی منجم ! اگرت " شق قمر " باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر


آی منجم !
اگرت  " شق قمر  " باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن !!!!!!!!
دیوان شمس

عدد پانزده و اریبهشت شیراز

عدد پانزده و اریبهشت شیراز
دکتر تورج پارسی
روز پانزدهم اردیبهشت " روز شیراز " است ، روز بزرگداشت شهری است که تخت جمشید ، پاسارگاد  سعدی و حافظ را همره دارد و با این ویژگی ها به تعریف تازه ای از خود رسیده است ! شیراز در اردیبهشت به بلوغ می رسد ، زیباتر می شود ، عشوه می کند و به گفته ی دکتر اسلامی ندوشن که در ایام جوانی یکسالی در شهر شیراز قاضی دادگستری بوده : از دختران و زنان شیرازی زیباتر و پرعشوه تر می گردد ! من کنار می ایستم و همگان را به دستان  نسیم نواز  بیژن سمندر و منصور اوجی می سپارم . با مهر همیشگی

ای شهر شاعر پرورو، شیراز از گل بهترو!
کو شاعرو؟ کو دلبرو؟ کو ساقیو؟ کو ساغرو؟
کو رقص و نغمۀ بیدگونی؟ کو دشتی و دشتسّونی؟
کو او جلال و شکرو؟ کو مطرب و افسونگرو؟
کو پرگلو؟ کو بلبلو؟ کو دشت یاسم و سنبلو؟
کو نهر آبو؟ کو پلو؟ کو زمزمۀ شاخۀ ترو؟
جمعوی تابسّون داغٍ داغ، شیرازیوی گل هم ایاغ
دلخوش زیر بنگاه تو باغ، یار ای برو تار او برو
پوی ساز و دسّک میزدن، فلّۀ پلنگک میزدن
از شوق شافتک میزدن هم پسرو هم دخترو
عجب کلک بود اکبرو، لوی شاخه ی نیلوفرو
داد نمرشو به دخترو، کلکو برد دل اکبرو
باغ ارم، باغ صفا، باغ خلیلی، دلگشا
پر بود باغوی شهر ما از عطر عاشق پرورو
ای شهر از عالم سرو، شیراز چون گل پرپرو
کو عاشقت عاشقترو؟ کو بیژن سمندرو...؟

شیراز و من
منصور اوجی
شیراز گاری و قاطر و قرابه و گل بود؛
گلبرگ های نارنج
و نسترن.
و من
بر شال های گل
در حرکت مداوم گاری
چرتی زدم (گویی که موجی آمد و آبم بود)
فردا بزرگ بود
رود بزرگ،روز عرقگیری.
و من،
چون پیچکی
برگرد سروی
در انتهای باغی می رستم
سبز و بلند
در خواندن مداوم گارپیچی.
که در کتاب درس
شیراز،نقطه ای شد و بر نقشه ای.
و من در در آشیانه ی کوکو

خوابم برد.

..........................................
شیراز،نام  دیگر من ...
عمر را چه بهایی است؟
و حیات را؟
از انارها، تو مگوی
و از لیمو ها
که تمامی سیب های خاک را هم بوییده بودم،انگار
و به دور ریخته بودم،انگار
و تمامی لدن ها را
گل های یاس را
بابونه را
آویشن کوهی را
نعنا را
تا رسیدم به تو، من
در آن دم
آتشی برهنه
بر خنکای مرمرها، می رفتم، انگار
در آستان ازل.
شیراز، نام دیگر من بود

وتو،نارنجستان عطر
بادامِ تر
غزل
غزل من!
........................
کجایی؟
و اینجاست شیراز
وآن فصل پر عطر
ومن عابر کوچه پس کوچه های قدیمی
به دنبال آن رفته هایی که با تو
به دنبال آن رفته ی دور
چه شب ها که من با تو ای دوست
در آن عطر
به گلگشت آفاق
به پی جویی شعر
به دیدار اندیشه رفتیم
چه شب ها که با تو
چه شب ها...
کجایی؟
نسیمی خنک می وزد بر من و شب
هوا عطر باران

دلم میل همراهی با تو
دارد
هوا ، عطر گل های نارنج...

---------------------------------
شهر من
شهر شیراز،شهر نرگس و چشم
شهر شرق بنفشه،باغ نظر
شهر بادام تر،گل و دختر
شهر عرفان آبی کاشی
شهر گل های باغ نقاشی
شهر دوران کودکی و شگفت
شهر سر قیچی بهشت خدا.
شهر شیراز،شهر خاطره ها
شهر شبنم به صبح باغ ارم
شهر پسکوچه،کوچه های رها
شهر گلگشت عصر و سرمستی
شهر شب،شهر رقص با دف ماه
شهر گلبانگ عاشقانه ی ما.
شهر شیراز،شهر سعدی و سرو
شهر صدرا، نه شهر حکمت شرق

شهر ابریشم شلال نگار
شهر شعر و شراب،خلسه و خواب
شهر شاخ نبات،لعبت عشق
شهر سلطان شعر،کاشف راز.
شهر شیراز شهر هفت تنان
دلگشا، باغ باغ  های  جهان
عبهر العاشقین روز بهان
شهر جان، شهر خاستگاه پدر
شهر نَه توی خلوت مادر
شهر دوران خرسالی ما
شهر پر عطر غنچه نارنج
که هنوزش شمیم در سر من
شهر من، شهر زادگاه غزل
شهر من،شهر حافظ شیراز.

 

راوی پرسید :

راوی پرسید : چرا باید مشق دوران کودکی و بزرگسالی ما بر گرد دشمن دانا و نادان دوست بچرخد ؟
رهگذر پاسخش داد : چون هم چنان در همان نقطه نخستین ستاده اید !

یاداشت های روزانه / سوم مه دوهزار سیزده

یاداشت های روزانه
تورج پارسی
 سوم مه دوهزار سیزده
 روزی جنگ در میان خدایان بود و امروز همان جنگ، زمینی شده است. همان خدایان که به قول الکساندر کاروسکی " پندارهایی در دژ های شب اند " رخت آدمی پوشیده و چون به رأی ِ خِرَد، اندیشه نمی کنند، با جنونشان جهان و جهانیان را کوچک می نمایانند و به آشوب می کشانند. با نگاهی به آمار کشتار انکیزسیون، فاجعه ی ِ شرم آور ِ سن بارتلمی ، جنگ های سد ساله و ... که با فتوای خدایان زمینی برای خشنودی عیسا مسیح یا ...، تاریخ را به خون کشاند تا شب جهل و جنون را فراسوی اندیشه قرار دهد شبی که به قول نیما حتا" روی سنگ فرش های خیس " پهن گشته است!
و هیچگاه در تاریخ بشر همچون امروز " دین " و"  سرمایه "برای حراج انسان این چنین تنگاتنگ نبوده اند  .