برو به پایان جاده میندیش ! جاده هدف را تعین می کند.
دو عکسی را که سال ها پیش گرفته بودم نشر می دهم، یک عکس جاده ای است که تابلو نامدار وان گوگ را به یاد می آورد جاده هدف را تعین می کند
دومی هم به نام پشت همه ی تاریکی ها چشمه ی نور و امیدی هست
با مهر همیشگی
پشت این همه سیاهی چشمه ی نوری هست


گل سوری یا گل سرخ یا گل آتشین
تاریکی های سوئد بد جوری آغازیده تا برف نیاد تاریکی است که می تازد ، عادت به شب روی ندارم ، اما امشب بد جوری خسته بودم ، از خانه آمدم بیرون و دانستم که پاها همرهند ، رسیدم به در خانه ای که خداوند خانه در آرایش و پیرایش گل های باغچه ی پیرامونش مهری سرشار دارد و شاید نه من بلکه دوربینم یار همیشگی غار ،هم این خانه و باغچه را می شناسد اما هرگز خداوند خانه را ندیدم، این باغچه گل سرخی داشت که رهگذر به دیدنش دل از دست می داد ، هم اکنون در اثر سرما پژمرده و بدرودی گفته است تا بهارانی دیگر ! کنارش ایستادم و شعری کوتاه به این مضمون سرودم :
گل سوری یا گل سرخ
****
گل سوری ، گل تنهایی من
گل ,گل کرده سفر
بی خبر از دل بشکسته ی من .
گل سوری ،گل سوری ، گل سور
کاش پیغام دهی از ره دور .......
*******
شوربختانه در ایران گل سرخ یا سوری را به نام دیگری هم می خوانند ، در این باره یک پژوهش یک ساله دارم که به زودی آنرا نشر خواهم داد .
***
به چهره ی " گل سوری " نگاه می کردم
که بود در" شب تاری " به روشنی چو چراغ . حافظ
عندلیبان "گل سوری " به چمن کرد ورود
بهر شاباش قدومش همه فریاد کنید ، بهار


این همه خستگی بردباری می خواهد !
تورج پارسی
این همه خستگی ، بردباری می خواهد ، چه بخواهی و چه نخواهی ، زمانه می تازاند اگر ببیند که از سوختنت دودی هم آه نمی کشد ، بیشترمی تازند ! به یاد نمایشنامه ای افتاد م به نام باد وحشی است ، جنگ از آن وحشی تر ! صدای آلتو یا کنتر آلتو یا صدای بم آن بازیگر زن ، هم چنان در گوش هایم پژواک دارد ! باد و حشی است.....................!
خستگی های کنونی زمانه برآیند باد و جنگ است !! کشاندنت به گودی که هر گز بازیگر آن نبوده ای ، به بازی گرفتنت که هرگز از اهالی بازی نبوده ای ! و سرانجام از آن همه آتش ، حتا خاکستری بر چاله نماند، تنها تویی وشگفت زدگی هایت که از پیرامونت بالا می روند . سرانجام اگر گیج مادرزاد بوده ای ، گیج و منگ تر می شوی ! و باز در همان غار پر از تنهایی ات می مانی اما با یادمان های سوخته و برشته شده دوران و بردباری تهی از آینه !
دوره می کنی با قهوه تلخت . تاتی را و......... تا می رسی به " اگر "ها ی باد کرده
که همه جا را پرکرده و پی در پی می زایند ! قهوه ی تلخت را می خوری با پشنگه ای از کنیاک و چشم به همه ی " اگر " های خانگی شده ات که بلا نسبت مالک آنها هستی ، مالکیتی که خفه ات می کند ! " اگر " های پیچیده در هم ، کلاف سر در گم و امید های خیس و لیز و تاریکی که چشم دیدن نتواند جز نفس خس خس تاریکی که می شنوی و مزه ی تلخ قهوه ات که بوی خوش کنیاک دارد !
همه چیز همهمه است که بگوش می رسد ، به ویژه صدای " اگر " ها ی کفک زده ! باید اگر ها یک جمع کرد آخرین بار به آنها نگریست و در بیابان رهایشان کرد ! چرا که در ایستگاه " اگر " ماندی نفست بند خواهد آمد ! برو ، برو یک جا نمان در هر گامت استوار باش ! باشد که برآیند حرکتت " سوری و جشنی " در پی داشته باشد ! نمان برو فردا را بکار در گستره ی امید تا دلت با ملودی تازه ای بتپد ! سوم نوامبر ۲۰۱۱