ز " دانش " به اندر جهان هیچ نیست !

ز " دانش  " به اندر جهان هیچ نیست !
تن مرده و جان نادان یکی است !
تورج پارسی
چهارم نوامبر دوهزار پانزده

خدا وکیل ما یک دوست و هم شهری داریم که فردوسی هم از وی تعریف ها کرده است !!  تازه سنگ تمام میزاره و میگه : ز دانش در بی نیازی مجوی !! ای یعنی دیگه پرچم شیراز خیلی بالوست !!
راستشم بخوین همیطوره که فردوسی گفته ای دانش همون سارویی خودمون بچه شیرازه !! مهربون و مهربون ! انسان تا دلت بخواد !
زنگ زد حالی بپرسه گفتمش عامو داروم میمیرم گفت نه صبر کن  ! اهل دل دل نیست ، بدون اتم اوتوم / تشریفات / مثل تش برق خودش رسوند با کیسه پری از مدنی " لیمو شیرین " پسته و خارک ، پالوده شیرازی و بستنی  و.... 
واقعا فردوسی خوب گفت : ز " دانش  " به اندر جهان هیچ نیست !
تو ای عکسو هم نشون میده که تو سرای مشیر داره آب نارنج می خوره !
نوش جونش انسان خوب ، آفتابه جهانتابه !

دختر بزرگ شهر

معلم شد ، معلمی که غم خود را به هیچ می انگاشت و غم شاگردان دیوانه اش می کرد ! آخرین بار که دیدمش دیگر نبود ش !  پدرش از افسرانی توده ای بود !
از خودکشی یک کودک فقر  که پول هدیه مدرسه را نداشت ، به سوی همیشگی او رفتم  همو که : هیچ یک از رهگذران در آستانه ی آن همه پاییز او را به یاد نیاورند !
دختر بزرگ شهر !
تورج پارسی
شانزدهم مه هزار نهسد و نود و شش
 آی دختر بزرگ شهر !
دختر بزرگ دریا !
دختر بزرگ جنگل !
دختر بزرگ سکوت !
دختر بزرگ پیاده روهای شکسته پیشانی و  مندرس !
به کجا روانی و هراسان با آن همه خاطرات بی مهتاب  ؟
آی دختر  عریان و گریان جهان ،
با  پای خسته و پوتینی سوراخ ،
ـ میراث سرباز کشته شده ی جنگ نفرت ـ
به کجا روانی و هراسان با آن همه خاطرات بی مهتاب  ؟

دختر بزرگ شهر ،
دختر بزرگ دریا ،
دختر بزرگ جنگل ،
دختر بزرگ سکوت ،
دختر بزرگ  پیاده روهای شکسته پیشانی و  مندرس
دخترعریان و گریان جهان ،
هیچ نگفت ،
اما ، اما در من گریست !
و من سال هاست  که در کوچه بن بست های پر هیاهوی این همه جهان
راوی این همه دردم  !
دریغا  دریغ که  بر کشتگاه  این همه درد
هیچ یک از رهگذران در آستانه ی آن همه پاییز او را به یاد نیاوردند  !
                           

از سجده تا کوروش

از سجده تا کوروش
تورج پارسی
آدینه سی ام اکتبر دوهزار پانزده

شیوه بت پرستی و بت انگاری یک گونه پراکندگی آدمی است ،  ترس انسان دوردست تاریخ ، بت انگاری را رقم زد ، انسان کنونی اگر همان شیوه را انجام بدهد عقب ماندن از کاروان شتابان جهان امروزست !
کوروش هخامنشی یکی از ویژگان تاریخ زندگی بشرست اما بت نیست آنانکه از کوروش بت می سازند از تاریخ آگه نیستند ، آگه نیستند که چه ناآگاهانه توهین به انسانی می کنند که آزاده بود و بشر را دارای حق و احترام می دانست !
آرامگاه وی برگی از تاریخ است ، سخن ها دارد ، بت که نه تاریخ است نه تاریخ ساز !
به جای بر زمین افتادن / سجده کردن / برخیز آگاهانه برخیز و در این دیدار به احترام دمی بگذران  و به تاریخ بیندیش  که تاریخ بت شکن است نه بت ساز . با مهر همیشگی

مشکل ما در داوری

مشکل ما در داوری
تورج بارسی
نوزدهم اکتبر ده هزاربانزده

مشکل داوری درباره دیکران این است که خود را معیار قرار می دهیم و به بن بست می خوریم . این مشکل فرهنکی برایند نا دانستکی ، غرض ورزی یا منیت است .

شور چشمی !

شور چشمی !
تورج پارسی‌
از یاد داشت های روزهای ابری
بیست و هفتم اکتبر دو هزارپانزده

زیبایی نمودی است از هم اهنگی یا نظم ! که تابلو آشکاراو همیشگی آن طبیعت است ! شه کارهای آدمی در هنر نیز در همیین جایگاه است !
برخی‌ هنگام زیبایی برون آدمی نیز آفرین طلب است ! چشمی چمنی یا دریایی یا.... می بینی‌ به ستآیش می‌ ایستی ، اگر اهل شعر باشی‌ شایدم به ترنمی وآژگآن را ودآری به شوق !
اما تیر خلاس آنگاه به سویت رها می‌شود که یا بزنند به تخته یا بگویند : چشمت زیر پاش !! یا ........
از بلندای زیبا شناختی پرت می‌ شوی به ...........