Fog: internal & external convergence .Rouzbeh parsi

Dr Rouzbeh Parsi : Fog: internal & external convergenceعکاس دکتر روزبه پارسی


زیارتگه رندان جهان


زیارتگه رندان جهان

یک یاداشت نیمه تمام از آن همه سال های دور


تورج پارسی

بیست و چهارم مارس دوهزار چهارده

به آرامگاهش که می رسم پژواک صدایش را می شنوم :
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست.....
نزدیکتر که می شوم واژگانش را می بینم و می شنوم و‌چشمانش که به من دوخته شده است :

‌ بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد شد ...

سخن دو صدایی است نخست آنچه سروده که دیوانش نامیده اند و تربت سیار اوست از این سو تا آن سو و دویم همین قطعه خاکی است که سنگی برآن نهاده شده است که کسی در زیر آن با چشم بیدار خوابست و از رنگ تعلق هم آزاد ! می ایستم و مرور می کنم زمان و زمانه را ! وارد دالان قرن هشتم - چهاردهم میلادی - می شوم حافظ است ، خواجوی کرمان ، عبید و ابن یمین و.... ! هفتاد سال عمر حافظ را در کوچه باغ های شیراز را پی می گیرم ، هفتاد نردبانی است که باید از آن بالا رفت و پیرامون را نگاه کرد ! کم می اورم پس بی گمان برای شناخت حافظ می باید چشم به تاریخ ایران بدوزم ، فراز و نشیب ها و..... همه و همه را با بینش و خرد واکاویده و اندازه بگیرم .
مرور می کنم زندگی این بچه ی دروازه کازرون شیراز را که از مادری کازرونی و پدری شیرازی چشم به پیرامون باز می گشاید و تربتش زیارتگه رندان جهان می شود و.... مردمان را از هر دین آیین و ملیت از زن و مرد تا .... کنار خود می نشاند تا آنجا که در سال ۱۳۱۷ ه.ق.۱۸۹۹میلادی ملا شاه جهان زرتشتی ( اردشیر ) ساکن تهران به خاطردل نزدیکش به " جهان پایدارحافظ " بر تربتش می نشیند و دیوانش را باز می کند به نیتی :

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی میدان شما

وی با درک همین شعر تصمیم می گیرد بارگاهی درخور بر روی قبر حافظ بسازد . به همین اندیشه مشغول به کار می شود و معجری بر فراز قبر می سازد ولی یکی از آن به اصطلاح سادات  فال اسیری !! یا همان " واعظان " که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند !!!! به جرم آن که چرا یک شخص گبر / زرتشتی / می خواهد قبر حافظ را بسازد ، آن بنا را خراب کرد ، گفته شده است در آخرخرابی و ویرانی عصایش را هم به قبر حافظ می زند و می گوید : درویش می خواستند تو را نجس کنند ، نگذاشتم !......
http://www.savepasargad.com/2014-1393-Nowruz/hafeziye-1393-2014.htm
Photo: ‎زیارتگه رندان جهان

یک یاداشت نیمه تمام از آن همه سال های دور

تورج پارسی 

بیست و چهارم مارس دوهزار چهارده 

به آرامگاهش که می رسم پژواک صدایش را می شنوم :
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست.....
نزدیکتر که می شوم واژگانش را می بینم و می شنوم و‌چشمانش که به من دوخته شده است :

‌ بر سر تربت ما چون گذری همت خواه 
  که زیارتگه رندان جهان خواهد شد ...

سخن دو صدایی است نخست آنچه سروده که دیوانش نامیده اند و تربت سیار اوست از این سو تا آن سو و دویم همین قطعه خاکی است که سنگی برآن نهاده شده است  که کسی در زیر آن با چشم بیدار خوابست و از رنگ تعلق هم آزاد  ! می ایستم و مرور می کنم زمان و زمانه را ! وارد دالان قرن هشتم - چهاردهم  میلادی - می شوم حافظ است ، خواجوی کرمان ، عبید  و ابن یمین و.... ! هفتاد سال عمر حافظ را در کوچه باغ های شیراز را پی می گیرم ، هفتاد  نردبانی   است که باید از آن بالا رفت و پیرامون  را نگاه کرد ! کم می اورم پس  بی گمان برای شناخت حافظ می باید چشم به تاریخ ایران بدوزم ، فراز و نشیب ها و..... همه و همه را با بینش و خرد واکاویده و اندازه بگیرم .
مرور می کنم زندگی این  بچه ی دروازه کازرون شیراز را که  از مادری کازرونی و پدری شیرازی چشم به پیرامون باز می گشاید و تربتش زیارتگه رندان جهان می شود و.... مردمان را از هر دین آیین و ملیت از زن و مرد تا .... کنار خود می نشاند تا آنجا  که در سال ۱۳۱۷ ه.ق.۱۸۹۹میلادی ملا شاه جهان زرتشتی ( اردشیر ) ساکن تهران به خاطردل نزدیکش به

آمدن بهار

آمدن بهار


تورج پارسی


بیست و یک مارس دوهزار چهارده


آمدن بهار را

در چشم تر ابر دیدم
و در نگاه تو
که همیشه ی همیشه ها
حرفی برای گفتن دارد در بی شکیبی همه لحظه های پریشانم .

زادروز علی دهباشی است ، مرد کار و کوشش


زادروز علی دهباشی است ، مرد کار و کوشش ، خستگی ناپذیری و سکوت ! از قلمرو تاریکی ها می کاهد به راستی ! به اهل خرد شادباش می گویم !

سین هفتم



سین هفتم


تورج پارسی



بیست هشتم  دسامبر نود و هفت اپسالا ـ
در شبی سرد یا گرم ، به هرروی یک شب مهتابی ، شبی نقره ای ، زنی  با مردی رهگذر در کنار معبدی در هند همخوابه شد . مرد از کنار زن برخاست و راه را در درازای شب  به نقطه نا معلومی ادامه داد . زن همچنان در لذت همخوابگی تن به زمین داد ه و به  فروغ ماه دیده دوخته بود . ماه ها گذشت تا پسری ازآن هماغوشی ، در یک شب مهتابی چشم به هستی باز کرد . زن نوزاد را در یک شب مهتابی به ماه بخشید و راه خود را گرفت و رفت . پسر که نه پدر می شناخت و نه مادر را ، بزرگ شد بی آنکه نامی داشته باشد .  مردی شد ، رهگذر همه ی راه ها ، کوه ها ،جلگه ها و جنگل  ها .
آواره ی دشت خیال ، کولی بی خانمان قصه ها ، می گشت و می گشت بی آنکه به جایی دل ببندد یا دمی بیاساید ، تنها در شب های مهتابی توان رفتن از او گرفته می شد ،  سر بر زمین می نهاد و چشم به فروغ ماه می دوخت . در او میل  نگریستن به ماه بود ، تا پگاه یک بند  نگاه می کرد و خیره می شد  ، خورشید که از ماه جا پس می گرفت ، اونیز چشم برهم می نهاد و به خوابی که در آن رازی نهفته بود فرو می رفت . از راز آگاه نبود ،  اما می دانست هستی او به گونه ای با ماه پیوند دارد .
در روزی از روزگاران به جمعی برخورد که به دور آتشی پر جلال ایستاده و به شادی مشغول بودند . گوشه ای کز کرد و به رقص پر رازو نیاز آتش چشم دوخت . آتش چون زنان معبد ، تابی به کمر می برد و تن لخت را به نیایشی پر فضیلت  به حرکت می انداخت . مرد آنچنان چشم دوخت  که همچون شب های مهتابی توان از دست داد ، سر بر زمین نهاد و به خواب رفت ، خوابی ناشناخته .
در خواب زنی آمد با چشمانی افسونگر و لبی پر از نگاه و خنده ، او را از زمین برگرفت و گفت تواکنون « سهراب »   نام داری ، تو سهراب منی ، توهفتمین سین منی  و بوسه ای بر لبانش زد و رفت . سهراب از خواب برخاست به پیرامون نگاه کرد ، در چشم  همه ی زنان خیره شد تا زن افسون ساز خواب را شناخت ، به سوی زن  رفت اما او روی بر گرفت ، رفت و رفت ، رفت  .
از آن روز به بعد  ، کولی بی خانمان قصه ها  ، به دنبال زنی که در خواب دیده بود جهان را گشت ،اما پیدایش نکرد . تا اینکه در شبی مهتابی که سر بر زمین نهاده و چشم به فروغ ماه دوخته بود ، آن زن  با رختی نازک مهتابی  به دیدنش آمد ، پستان های برآمده  و سرین با شکوه زن در حالت رقص او را به همخوابگی کشاند ، این نخستین بار بود که با زنی  همخوابه می شد . زن سر بر سینه ا ش گذاشت و با صدایی از جنس بلور گفت : نوروز نزدیکست تو کم کم باید آماده شوی  و درکنار شش سین دیگر سفره را کامل کنی ! . مرد فقط نگاه می کرد ، اما گویی چیزی نمی شنید . زن دست او را گرفت و به خانه برد . مرد در خانه ، مرد در کاشانه ، به لذتی همچون خواب دست یافت .
زن روز سیزده ی نوروز سبزه را به رودخانه و با چشمانی پراز اشک ، سهراب کولی بی خانمان قصه ، سین هفتم ، که عاشق بود و وفادار ، به آتش بخشید .. از آنروز به بعددرشب های مهتابی  ، ناله ای محزون که روستاییان آنرا غم ناله های مهتابی می نامند  به گوش می رسد .....