درخت سایه دار ! نگرانم ساخته است و.......
دست به دامن " سایه " می شوم ! با مهر همیشگی
تورج پارسی
کار هر سینه نیست این " آواز "
سایه
سینه باید گشاده چون دریا
تا کند نغمه این چو دریا ساز
نفسی طاقت آزموده چو موج
که رود سد ره و برآید باز
تن توفان کش شکیبنده
که نفرساید از نشیب و فراز
بانگ دریا دلان چنین خیزد
کار هر سینه نیست این " آواز "
شراب خلر شیراز
مه ۲۰۱۴ است
تورج پارسی
این چندروزی که نزد روزبه بودم سرگرم خواندن اطلاعات جلد گرفته از سال ۱۳۰۵ تا ۱۳۲۰ شدم ! بسیار یاداشت برداشتم که کم کم ازآن استفاده خواهم کرد . این هم آگهی شراب " خلر شیراز " در روزنامه اطلاعات سال ۱۳۱۷ خورشیدی ، شایدم این همان آتش تابناکی است که حافظ هم از آن دوردست در ساقی نامه اش آورده است :
بیا ساقی آن آتش تابناک
که زردشت میجویدش زیر خاک
به من ده که در کیش رندان مست
چه آتشپرست و چه دنیاپرست / حافظ ساقی نامه
گزارشی از اناهیتا شمس درباره ی شراب و تاریخچه آن
دیشب به خوابم آمدی ، با چشم پر نگاهت
زنده شدم با دیدن آن چهره ی چو ماهـــــت
چشمان پر افسون تو پر خنده بود چو نرگس
نرگس ز شیراز آمده تا بنگرد نگاهت .......
مه هزار و نهسد و نود و هفت
تورج پارسی
بیژن جان اسدی پور
تورج پارسی
بیست و دوم دسامبر دوهزار هفده / نخستین روز زمستان
توی دنیا بی شرف تر از بی خوابی نیست ! یعنی مرضی که واگیر ندارد اما شبت را که تباه می کند، تازه برای روزت هم خط نشان می کشد و دندان قروچه می کند !
اول صبحی با خستگی تو گوگل نوشتیم : بیژن اسدی پور ! جواب داد : چی چی میخوای جونوم ؟ نوشتم بیژن اسدی پور ! نوشت عامو کمیابه دمبالش مگرد !!
بیژن جان اسدی پور نامی است آشنا ، به قول گوگل شیرازی کمیاب هم هست !
امریکا بودم که دفتر هنر ویژه " قمر" را به من فرستاد ، کاری در خور و شایسته ....... از قمر گفتتن همچون از عشق گفتن است : کز هر زبان که می شنوم نامکررست ! .به ویژه هنگامی که بر قاعده پرداخته شده باشد ! به ویژه هنگامی که دور از شیفتگی یا غرض ورزی نمایان شده باشد ! به ویژه که بدانی گام در قلمرو تاریخ گذاشته ای ! و به ویژه ........
اصولا با اهل هنر رو به رو شدن نیاز به حوصله است تا بتوانی آرام آرام از زاویه های گوناگون نگاه بکنی تازه اگر اهل طنز باشد کمی کار سخت می شود تا بخواهی دوربین فوکوس بکنی او همه ی فرداها را در امروز طی کرده است !
گاهی وختا زنگش می زدم و ...... تا یک روز زنگ زدم مثل همیشه شروع کردم حال پرسیدن و .... طبق معمول بیژن با صدای آرامش که گه به زور به گوش می رسید خش و بش کرد اما پس ده دقیقه گفت من پدرش هستم به بیژن میگم زنگتون بزنه !!! دل دل کردم !! صدا صدای خود بیژنه داره سر به سرم میذاره لابد ! گفتمش چّقدر صداتون شبیه بیژنه ! گفت آخه با ایشون نسبت دارم !!!!! فرداش بیژن زنگ زد پر سیدم کدومتونید پدر یا پسر ؟ و....
خشنودم که روز نخست زمستان را با نام گرم بیژن اسدی پور آغاز می کنم
در همه ی جشن های ایرانی آتش فروزان و شادی جاری و آشکارست ، از همین منظر نگاهی به کلیت جشن های ایرانی می اندازم ..... تورج پارسی
ازسنگ نبشته ى هخامنشى
" او که شادی آفرید مردم را "
تا
شادى شیلروسیمفونى نهم بتهوون
"The Ode to Joy "
"An die Freude"
تورج پارسى
بخش نخستن
The Ode to Joy "(1785) is one of the most famous poems of Friedrich Schiller (1759-1805) and the title of its processing in the 4th movement of Symphony No. 9 (1823) by Ludwig van Beethoven (1770-1827).
در هیژده سنگ نبشته ازشاهان هخامنشی ( داریوش بزرگ ـ خشایار شاه و اردشیر سوم ) سروده ای آمده است که در نهایت زیبایی بنیان اندیشه ای راآفتابی وآشکار می کند ،
این سرود و شعار دینی مردمان بوده است
بغ بزرگ است اهورا مزدا،
او که این بوم آفرید ،
او که آن آسمان آفرید
او که شادی آفرید مردم را .
درآفرینش شش روزه * مادی که درراستاى یک سال سامان یافته آنچه نظرم را جلب کرد آفرینش شادى است چنانچه آورده شده است :نخست آسمان را آفرید روشن و آشکار بسیار دور و ..... و به یارى آسمان شادى را .... آفریدگان به شادى در ایستند " بندهش رویه ۴۰ (۱)
در گاه شمارى آفرینش سپس آب ، زمین ، گیاه ،گوسفند هستى ،مى یابند و در ششمین گاه یا آفرینش آخرین ، گیومرتن یا انسان میرنده زندگى می یابد.
پس شادی از نخستین گاه آفرینش ، با هستی همزبان ، همزمان و همگام است . اینجا این موضوع روشن می شود که شادی به نشانه ی درون مایه هستی از ویژ گی های آفرینش است . مطرح شدن شادی به عنوان یک اصل عمده دراین نظام فکری بسیار شایان نگرش است . در این چهارینه "مربع " شادی پیوندگاه « اهورا مزدا ، زمین ، آسمان و انسان است ، اگراهورا مزدا یا مزدا را به نام بنیان آفرینش بپذیریم او را همسو با آفریده های خویش مى بینیم . اگر در این گفته باریک شویم در این هیژده سنگ نبشته یک سپاسگزاری بیان می شود :چون انسان آگاهست که شادی پیش از او موزیک متن هستی بوده است ،سپاس و آرى اش درواقع پاسخی است تا با اعتماد تمام ، نیک آگاهی خویش را دامنه ببخشد .
نگرش ایرانی در اینجا وبه پیرامون خود یک نگرش عینی است و همین نگرش است که " شادی " در آیین ایرانی بنیانی پر اعتبار پیدا می کند واز همین دیدگاه است که زندگى را قانونمند مى داند و زندگی را سرشار از زیبایی مى بیند . در زندگى انسان پرامید و بی بیم در راستای "آزادی گزینش " گام بر می دارد تا بتواند از بار بی آیین بدی ها بکاهد. بنابراین بر اساس نیکی های سه گانه ، با شادمانی به آبادانی جهان پرداخته تا جاودانگی بیابد ، برآیند نهایی آن این است که : نیکى همسویی با هستى است !
بر این اصل و بنیان دریوزگی و قلندری ، و نکوهش جهان مادی بی معناست . منفی گرایی یعنی پشت کردن به دنیارا مذموم شمرده و عشق به هستی را در هر گام نیک خود جلوه گر می سازد و چشمان ستایشگر و نیایش بر خود را بر هستى مى دوزد ، نیرو می گیرد و نیرو می بخشد و میدان عشق را همچون سمندر در آتش با خرد و شیدایى طی می کند . پویش او بر مبنای اعتبار و باور به قانون اشا ست در" جام جهان بین " او زندگی کنونی تدارکی برای جهان پسین نیست . انسان این آیین آفریده ای است که در گسترش جهان و تکامل و رسایی آفرینش همراه و همگام آفریننده خویش است.چنین است که سرانجام بر بام بلند دنیاى اندیشه می ایستد و فریاد برمی آورد که : "طبیعت نیزبا خرد هدایت مى شود و مى چرخد " .
از این منظر این قلم آیین زرتشت را نیز فراتر از یک دین دانسته وهمچون نیچه ، زرتشت را بنیانگذار دیالکتیک جهان مى داند بر همین منطق بلند می گوید: مزدا خدا نیست بنیان آفرینش است !
شادی ، مرگ ، مویه و شیون
اگربا این اندیشه از درون هستى به مرگ یا " نفى " بنگریم معنای شادی راباز و گویاترو بسودنی ترخواهیم دید ، یعنى شادی ، نیک کرداری و پایه ی اعتماد آدمی در پذیرش خویشکاری یا مسئولیت است . هرچند ایده الیست ها مرگ را نقطه ی پایانی آدمی مى داننداما در همین ختم آغازی و وصلی هست یا به بیانی دیگر سیکل دیگری بر مبنای نظم گیهانی" اشا " می آغازد .
در اینجا از دو منظر " نفی " را می نگریم یکی منظری که نامدار جهان فلسفه هگل می نمایاند :
- تکامل ایده بنیان و اساس " نفی " است !
یکی هم منظری است که بنیان گذاران ماتریالیسیم علمی مارکس و انگلس می نمایانند :
- تکامل در هیچ زمینه ای شکل نمی گیرد ، مگر شکل های پیشین " بودن " خود را " نفی " کنند . دیالکتیک هیچ چیز را مطلق یا ابسلوت و قطعی نمی داند چرا که در روند " شدن و نابود شدن و... " همه چیز متغیرست . پس " نفی " برآیند اضداد است
به عبارت دیگر نفی پیروزی نو بر کهنه است بر بنیان تضادهای درونی .
مولانا مرگ این مهم را چنین ترسیم می کند :
هستى انسان شد از مرگ نبات
راست آمد اقتلونى یا ئقات
چون چنین بردیست ما را بعد مات
راست آمد ان فى قتلى حیات
به عبارت آشکارتر " هیچ چیز مطلق نیست " یا به گفته ى زنده یاد ا.ح آریانپور :
در دل هر بود ، نابودان نگر
در دل نابودها ، بودان نگر
بود نابودست و نابودست بود
بود ها زایند از نابود بود .....