نمایه زنی از تورج پارسی گفتم باران ! چشمم بارید ! وزنی از جنس نگاه در پشت پنجره ی زمان به تماشای باران نشست بیستم نوامبر دوهزار دوازده اپسالا

هم اکنون ساعت یک و چهل و هشت دقیقه به هنگام سوئد است ، بی خوابی به سرم زده ، آمدم ای میل هایم را چک بکنم ، از استادی ارجمند ای میل زیر را گرفتم ، گفتگویی یا پرسسش پاسخی است میان دکتر صدیقی و یک دانشجو . دکتر غلامحسین صدیقی بنیان گذار رشته ی جامعه شناسی در ایران است ، انسانی فرهیخته و قانون مند ، این پرسش و پاسخ برگی است آشکار از تاریخ معاصر ایران . این برگ می باید همگان از آن آگه گردند . با مهر همیشگی
"آنچه اعراب و مغولها جدا جدا کردند، اینان یکجا خواهند کرد"
دکتر غلامحسین صدیقی
در یکی از روزهای بهار ۱۳۵۷ دکتر صدیقی، استاد جامعه شناسی در کلاس درس سرگرم درس بود که یکی از دانشجویان می پرسد
«استاد این روزها در کشور انقلابی آغاز شده است، شما چرا مثل دکتر شریعتی از انقلاب سخن نمی گویید و فقط به جزوه های خودتان چسبیدهاید؟»
استاد که انتظار چنین رفتاری را نداشت همچنان که گوش می داد، آرایش دیگری گرفت و خطابه درس را رها کرد و گفت
«آقای مهدوی میتوانید بگویید آقای شریعتی و آن انقلابی که شما میگویید چه میگویند و چه میخواهند؟»
آقای مهدوی گفت : استاد آن ها همه همراه مردم و رهبران روحانی به دنبال انقلاب هستند و آزادی و عدالت میخواهند
استاد گفت : آقای مهدوی از درون هیچ انقلابی آزادی و عدالت بیرون نیامده است، انقلابها شبیه جنگهای داخلی میمانند که اگر گروهی به گروهی دیگر پیروز شوند، آن گروه شکست خورده را سرکوب خواهند کرد و سپس هر کس که منتقد یا مخالف شان باشد، آنان را نیز سرکوب خواهند کرد تا از بین بروند زیرا که همراه انقلاب نه عدالتی پدید میآید و نیز امکان ظهور آزادی، بخصوص آن که رهبران آن انقلاب اگر آقایان روحانیون باشند و سپاه آن انقلاب مردم مسلمان ایران، آنگاه بدترین انقلاب جهان روی خواهد داد.
و سپس با حالت پرسشی به آقای مهدوی نگاه کرد و گفت:
«آقای مهدوی میدانی اگر این آقایانی که شما از آن ها نام میبرید یعنی روحانیون به حکومت برسند چه خواهند کرد؟ من میگویم:
"آنچه اعراب و مغولها جدا جدا کردند، اینان یکجا خواهند کرد" و همه را حتی آقای دکتر شریعتی را که من شخصا توصیه کردم در دانشگاه مشهد استخدامش کنند را نیز از تیغ خواهند گذراند، اینها را من از روی تجارب تاریخی ایران و جهان میگویم و حتی خواهم کوشید که از وقوع چنین حادثهای پیشگیری شود.»
ادامه "اندیشه" ...

عقلم از خانه برون کن و برقص
رقص نیایش است ، فارغ شدن از خود تا اوج پرواز . رقص زمزه ای است باخود، گریستن است ، خندیدن است ، رقص فریاد سکوتست . رقص خود بودنست
همیشه برقص
تورج پارسی
عقلم از خانه برون کن و برقص
خاک عالم بر سرم کن و برقص
فکر بدنامی مکن ، از خود خرابم کن خراب
لخت در کویم بگردان و برقص
از تن و از چشم و از لب های خود
تشنه تر از تشنه ام کن و برقص
تا برقصی آسمان هم وارهد از خویشتن
بند از من نیز بگشا و برقص
"کامم از تلخی اگر چون زهر "هست
زهر در جام میم ریز و برقص
در حریم عشق می سوزم چو شمع
آتشی بر خرمنم زن و برقص
عابدم برلحظه های رقص تو
کولی سر گشته ام کن و برقص
تو پریایی ، دل آرایی، بتى ، افسانه ای
بفریبم ، بفریبم همچو کودک و برقص

با درودی به ستوده زن دادگر نسرین ستوده
تورج پارسی
دیشب همچون سب های دگر از دست بی دادی که بر میهنم حاکم است نتوانستم بخوابم ! وکیل دادگستری را به اتهام دفاع از موکل خود به زندان می اندازند و با وحشتانکترین شیوه او را به سوی مرگ می برند ، نیک آگاهیم که خودکامگان تاریخ ترسوترین . نادان ترین ، کینه توزترین ، بی شرم ترین و بیمارترین " دو پایی " هستند که فاصله تاریخ و زباله دان تاریخ نمی توانند بشناسند ! به سبب پارانویا ، قدرت خدایی دارند و مردم نیز برده اند ! اگر نرون مجسمه چندین و چندمتری برای خود ساخت ، و آسیاب قدرتش با خون حتا همسر و مادرش چرخید نرون های مذهبی هم به همین بیماری دچارند . دیشب چیستای سال بیست و دوم شماره ی ده را می خواندم / پرویز شهریاری میراث های گران بهایی از خود به یادمان گذاشته است / به شعری از علی جعفری مرندی ( کارگر )به نام " ره آورد " رسیدم که شاید بارهای بار خوانده ام آنرا به همین سبب در اینجا می آورم ، با درودی به ستوده زن دادگر نسرین ستوده !
چه سازم که بارم به به منزل رسد
مرا کشته ، روزی به حاصل رسد
چه سازم که با این خون دل
نلغزد مرا پای همت به گل
ز حال دل خویش گویم که را
که در یابد او روزگار مرا
چگونه برآرم سیه شام خویش
" سحر " را ببینم به فرجام خویش
چه گویم بدان یار فرخنده کیش
که رخ بر نتابد ز آینن خویش
نگوید زمان را که بی بار بود
همه حاصلش وهم و پندار بود
نگوید نشد " کهنه دنیا " نگون
که " نو " در دل ان سر آرد برون
نگوید چرا " سازمان کهن"
نگردید در دور ما " ریشه کن"
نگوید که " خودکامه و خود پرست"
زمین و زمان را گرفته است به دست
نگوید که " تاریخ " کاری نکرد
به آداب و فرهنگ یاری نکرد
نگوید به دنیای فقر و فساد
که " چرخ تحول " ز کار اوفتاد
نگوید که " انسان تاریخ ساز "
فتاده ز پا در نشیب و فراز
نگوید " به تاریخ ره بسته شد "
پرو بال ایام بشکسته شد
کجا می توان ره به تاریخ بست
ره آورد آنرا به " خدعه " شکست
ره آورد تاریخ فرهنگ ماست
به فردای پر بار آهنگ ماست
ز تاریخ اندیشه آمد پدید
خرافات را خط بطلان کشید
ز تاریخ مارا سخن جان گرفت
از او مرغ اندیشه سامان گرفت
به تاریخ هرگز سرانجام نیست
به هرجا نهد گام ، ناکام نیست
ز تاریخ سدها پدیده به جاست
که مارا به امروز مشگکل گشاست
شکوفا ز تاریخ شد زندگی
و ز او پابگرفت سازندگی
زمان داد بر کف بشر قلم
زند تا که از سرنوشتش رقم
خرد را نیاز زمان آفرید
به سوی تکامل هنر برکشید


بانوی ستوده ای که به خاطر " داد " و " دادپروری" گرفتار گشته است . هر کس که بهره ای از خرد داشته باشد در برابر " بی داد " کنار این بانوی آزاده و خانواده اش می ایستد. با مهر همیشگی .