در کنار داریوش نوه پنج ساله ام

روزی داشتم کتاب می خواندم ، آفتاب بی دریغ بر ویرجینیا می تابید داریوش آمد نزدم و این لیوان دو جداره را نشان داد و گفت بابایی این دو جدار را از هم جدا بکن می خوام این نقاشی راکه کشیدم بزارم داخلش که زیبا بشه" البته فارسی رابا تلفظ امریکایی  گپ می زند / پرسیدم چطوری بابا جانم گفت خودم راه حل دارم ! از بکارگرفتن واژه " راه حل

"

بسیار شگفت زده شدم ، با زحمت جدارها را جدا کردم ،نقاشی را گذاشت میان دو لایه و لیوان را تبدیل  کرد  به یک کار بسیار زیبا

 

با مهر همَیشگی   

دوباره سازی مفهوم دقیق واژه ها


دوباره سازی مفهوم دقیق واژه ها

بارها متوجه شده ام که در زبان فارسی تعبیرات بیش از معنای واژه ها هستند ، و همین جا به جایم می کند و وادارم می کند که در بکارگیری واژه ها احتیاط کرده و گاه نیز سکوت را بر بگزینم  چرا که هر واژه ای آرشیوی را جلوی چشمانت سبز می کند که مگو و مپرس . اندیشیدن به این مهم  مرا تا در خانه ی  اندیشمند چینی کنفسیوس برد  که  از وی پرسیدند اگر امپراتور چین بشوی نخستین کاری که به آن دست می یازی چیست ؟

پاسخ داد دوباره سازی مفهوم دقیق واژه ها

با مهر همیشگی

درگذشت بانو آذران


درگذشت بانو آذران

·

هم اکنون از خبر درگذشت بانو آذران همسر استاد ارجمند دکتر آذران ریاست پیشین دانشکده ادبیات دانشگاه گندی شاپور اهوازآگاه شدم

بدین وسیله همدردی خودرا با آقای دکتر که سال ها باهم همکاری داشتیم و دخترشان مامک بانواعلام کرده و به فروهر بانو آذران درود می فرستم

با مهر همیشگی تورج پارسی

سال هاست حیرانم تاتیانا


سال هاست حیرانم تاتیانا

·

سال هاست حیرانم تاتیانا

                          تورج  پارسی

ما شراب می نوشیدیم ، صورت هایمان گل انداخته بود ، اتاق گرم بود ، تو گارمون می زدی درست یادم میاد ، قایقرانان ولگا را  ، شراب برات ریختم ، رفتی بالا  مثل خوردن ودکا ، خندم گرفت ، خندیدیم ، چه خنده ای که اشک از چشمامون اومد ، پشت پیانو نشستی و ملودی دختر شیرازی را نواختی ، ساکت شدم ، و بعد یه باره زدم زیر گریه ، تو آهنگ و ادامه دادی و منم همچنان پابه پای تو گریستم . برف همه جا را گرفته بود ، نمی دونم برف چرا آنروزاینقدر سفید بود ، پشت پنجره سرما چمپاتمه زده بود و مثل اینکه یه جوری به داخل اتاق که گرم بود سرک می کشید ، من و تو سرمان گرم شده بود ، می خواندیم ، می ر قصیدیم ، تاتیانا همون موقع چشمم افتاد به چشمهای سرخ مرگ ، مثل یه گرگ گرسنه به تو چشم دوخته بود ، پرده را کشیدم ، نفسمو بستم ، همه ی درزهای در و پنجره را بستم ، یادت میاد طبقه ی سوم زندگی می کردیم ، نفسم را بستم ، اما توبی خیال همینطوریک بند می خواندی و گفتی فردا بایدبریم خونه ی آناستازیا ، تولدشه ، اما من نگران چشمای گرسنه ی مرگ بودم ، باز گفتی : نشنیدی چه گفتم ؟ نه ، من نگران بودم ، مرگ فقط به تو نگاه می کرد ، اومدم طوری وایسادم کنارت که نتونه ببیندت ، اونم جاش عوض کرد و درست چشماش انداخت تو چشمات . دیگه چیزی نفهمیدم ، ترا از راه لوله ی بخاری برد تاتیانا . آنشب تا صبح فقط گریه کردم ، هیچ یک از همسایه هام از گریه ی یک بند من ، نیامد که حالم وبپرسه حتا مادام گل سرخ ، اون همیشه سرخ ، همون مادام روزا که من بهش می گفتم مادام گل سرخ پرستار باز نشسته ارتش هم نیامد ، نه هیچ کس نیامد و اتاق هم بعد مرگ تو سرد شد تاتیانا و از اونروز دیگه من به بخش نرفتم ، کسی هم سراغ منو نگرفت ، منم به کشورم بازگشتم ، نمیدونم اونم چه جور ، من دیگه شدم جزیره  ی نا مسکون ، حیران سرگردون .

ــ سام تو اشتباه می کنی ، من در تصادف کشته شدم ، نه درخونه ، تو اونروز کنفرانس داشتی ، من در بیمارستان آخرین بیمار را دیدم و راه افتادم با دوچرخه به طرف تو ، خوشحال بودم ، تو راه فکر می کردم که حالا دیگه موقع بچه دارشدنه ، آخ سامی همیطور که پا می زدم حس کردم آبستنم ، حس کردم دارم می زام سامی ، بچه تولد شد  ، بچه موهاش سیاه مثل موهای توبود ، چشماش هم آبی بود مثل چشمای من ، روشن ، همون آبی که تو همیشه دوست داری گالوبوی " آبی " گالوبوی سامی ، داشتم روی دوچرخه شیرش می دادم که یهو یه ماشین پرتم کرد ، جیغ کشیدم  آی بچم ، آی بچم ، آخ آمن اون موقع مردم در حال شیر دادن به بچه . نه سام من در تصادف مردم نه تو خونه . سامی توچه جور رفتی کشورت ، چکار کردی اونجا؟

ــ نمی دونم زندگی سخت بود برام ، بی تو نمی دونستم چه کنم ، خانوادمو پیدا کردم ، اونا باورشون نمی شد تاتیانا که من زنده باشم ،  نه تاتیانا دیگه بعد ازتو تنها شدم ،

 با چند زن آشنا شدم ، نه اونا نام نداشتن ، منم نتونستم براشون نامی بذارم ، نه نمی خواستم، فقط یکی شون که نامشو گذاشتم بادومی ، آخه مثل ژاپنی ها بود ، مثل ترکمن ها ، بهش گفتم که مرگ از راه لوله ی بخاری ترا برد ، اون گوش می کرد اما باور نمی کرد مرگ از راه لوله ی بخاری ترا برده باشه ، بعضی اوقات می خندید و می گفت تو خود ت دکترروانشناسی می تونی خل بازی را بذاری کنار ، تاتیانا بعد از مرگ تو من از اتاق هایی که بخاری دارن می ترسم ، یه فوبیای ی تازه تاتی .

ــ اوه سام ! من در تصادف کشته شدم ، وقتی داشتم بچه را شیر می دادم . راستی سامی بچه مون چه شد ؟

ــ نمی دونم تاتیانا وقتی مرگ ترا از لوله بخاری برد شاید بچه هم ...

ــ نه سام پهلوان ! من سوار دوچرخه بودم ، تو باید بگردی و بچه مون را پید اکنی

ـ تا تیانا من دیگه هیچ جای مسکو را نمی شناسم ، فقط تونستم بیام تا این گورستون

ــ کی آوردت اینجا ؟

از یه جوون ریشو که چشمای آبی و موی سیاه داشت پرسیدم ، او گفت بیا دنبالم ، اما میان راه اصلا گپی نزد ، نزدیکی های تو که رسیدم ، بدون خداحافظی رکاب زد و رفت ، یهوتنها ماندم ، البته حیران که چرا این جوان خداحافظی نکرد ، تنها زمزمه ای ازدور که می رفت ، به گوشم رسید تاتیانا ، آوازی ، که گریه کردم ، نمی دونم این جوون کی بود ، بوی ترانه ی دختر شیرازی  ... در فضای اینجا پخش شد ، مثل بوی گل روزا تاتیانا ، دویدم دنبالش ، دویدم دنبال این آشنای بیگانه ، اما نتوستم بهش برسم ، رفت و من شکسته تر نزد تو آمدم .

ــ سام اون بچه مونه ، بگرد پیداش کن ، او به من و تو نیاز داره  ، شایدم از تو گله داره سام محزون  .

ــ تاتیانا من اونو چه جور پیدا کنم ، من دیگه مسکو را بلد نیستم تاتیانا ، مسکو دیگه غریبه ست ، دیگه روی خوش بهم نشون نمی ده ، هیچکس ، هیچکس تاتیانا منو نمی شناسه ، منم کسی رو نمی شناسم ، هیچکسی رو ، دیگه کسی تو مسکو نیست ، پارک پوشکین تاتیانا .

ــ پس چه جور اومدی مسکو ؟

ـ نمی دونم چه جوری ، اما اومدم .

ـ سام خسته ! کاتیا را به یاد می آری ، همون که زودتر از من درسش تموم شد ؟

ــ نه تاتیانا من بعد رفتن تو هیچکس را به یاد نمی یارم ، تمام وجود م پر ازتوو مرگ توست ، تاتیانا منو ببخش که نمی تونم کاتیا را به یاد بیارم

ــ سام روز تصادف من ، کاتیا کشیک بود ، هرچه تلاش کرده بود نتوسته بود منو از چنگ مرگ نجات بده

ــ می دونم من چشای سرخ مرگ فراموش نمی کنم ، اما کاتیا را ، نه نمی تونم بیاد بیارم

ـ سام حیران  ! کاتیا دختر ماریا پولیکا بود ، ماریا پولیکا استاد آناتومی ما بود ، استاد خودتم بود ، یادت میاد همیشه می گفتی شکل عمه ته ،  سرخ سفید و چاق بود .

خب حتما باید یادت بیاد ، اونروزکه ماریا پولکا از محاصره ۹۰۰ شبانه روز یه لنینگراد می گفت ،  اون موقع او دانشجوی سال اول پزشکی بوده ، اما مثل یه پزشک در جبهه لنینگراد کار می کرده ، یادت اومد که گفت " نباید ازورای جنگ ، زیبایی زندگی را شناخت ، زندگی با من و تو معنا می گیره ، زندگی عادت نیست "، یادت میاد سام  توتنها کسی بودی که یه باره دگرگون شدی و ماریا پولکا گفت :آه سام تو انسان شریفی هستی منو ببخش که روح حساس ترا آزردم ، اما جنگ یک واقعیت تلخ و سیاه بودکه ازدر دیوارمی بارید  و تو روز بعد اون شعر " باد وحشی است ، جنگ از آن وحشی تر " را سرودی ،  تو شعر را به ماریا هدیه کردی و ماریا همیشه شعر ترا زمزمه می کرد ، سامی! آخ چرا نمی تونی بیاد بیاری ، انسان بدون خاطره چگونه می تونه در زمان و بی اعتنا به زمان حرکت بکنه ، دکترسامی من ! خودت را بیاد بیار من دوست دارم که تو ، تو که ماریا همیشه می گفت هر زمان به انسان شرافتمند فکر می کنم سام نیز در جلو چشمم پیدا ش می شه ، به خودت برگردی ، دوباره خودتو پیدا کنی سام ، سامی فرق تو با من پس چیه ، پاسخی داری  ؟

ـ نه تاتیانا وقتی تو رفتی نام همه ی آدما از تومغزم  پاک شد ند ، البته جز نام تو ، یه نام دیگه هم تو مغزم هست بادومی فقط ، فقط .

ــ آه پهلوان شکسته خورده ! من در زیر خاک ، پویایی زمین را شاهدم ، تو چگونه تونسته ای همه ی فانوس ها راخاموش کنی ، چگونه درده ملیارد نورون فقط آرامگاه من و بادومی را ساخته ای و از دور برخودت خبر نداری ، سام پس اکسون و دیندریتها راچگونه  از کار انداخته ای . آه سامی بیچاره ی من ! زمان تعین کننده عادت تازه نیست بلکه انرژی ، انرژی نیازداری ، به زندگی برگرد  ، تو بیماری سام خودت هم میدونی باید ...از هرجهت کاتیا همسایه منه ، اونم در اثر سرطان مرده ،کلی حرف میزنیم،همیشه ازم می پرسه پس چرا سامی به دیدنت نمی یاد ، شاید فراموشت کرده

ـ نه تاتیانا من ترا نمی تونم فراموش کنم ، آخه من هنوز با تو زندگی می کنم

ـ اوه سام پرشکسته ، تو همیشه خودتی ، همیشه مثل هیچکس نیستی ، خندت از روی پاکیه ، گریه ت ازروی  پاکیه ، همیشه خوب بودی ، همیشه ، بعضی وقتا مثل بچه ها بهانه می گرفتی اما باز خودت بودی ، من کنار تو تاتیانا شدم اینو همیشه مامان می گفت ، خاله ها گواهی می کردند ، پدر می گفت نمی تونم بگم سام دومادمه ، آخ اون پسرم هم هست ، می دونی پاپا ترا خیلی دوست داشت ، یادت میاد ؟

ــ تاتیانا می ترسم بگم یادم نمی یاد تو ناراحت بشی ، گفتم مغزم فقط دو نامو به دست خودش سپرده توو بادومی را

ــ آه  تنهای من ، مرده ی بر پا ایستاده ! پس پدر و مادرت چی ، خانوادت سامی ، سرزمینت . بارها شب ها بالش از اشک آرامت خیس می شد و حتا برخی اوقات تو سرمای بیست درجه زیر صفر مسکو یه باره می گفتی : آه بوی نوروز ، بوی نوروز میاد و فوری شمع روشن می کردی و آیینه و گل روی میز میذاشتی و... ، آخ سامی به خاطر من به این دوران طولانی کودکیت خاتمه بده . داره به بادومی حسودیم می شه ، تو هیچکس وبیاد نمی یاری ، هیچکسه ، حتا این مدت نرفتی بچه مونو پیدا کنی ، ای کاش بادومی مو تونست دنیای تازه ای برای تو بسازه ، ای کاش ، تا تو زندگی نرمال پیدا کنی ، پس او کجاست ، بادومی را میگم ؟

ــ تاتی ، تاتی همیشه آبی من ، آخه من مسکو را با تو شناختم ، مسکو را با توتوش تنفس کردم ، با تو گریه کردم با تو ، آخ تاتی من ، وقتی تو رفتی من همه چیز را از دست دادم ، مسکو را از دستم دادم ، شب های مسکو را هم تاتیانا .می ترسم چیزی را بیاد بیاورم تاتی می ترسم ، بادومی هم ازم خسته شد و یک روز چمدونش برداشت و رفت ، همین رفت دیگه ! رفت .

ــ سامی بادومی هم دید توهنوزبا کسی زندگی می کنی که وجود نداره ، اما اونو ندیدی که وجود داشت .سامی انکار مرگ انکار تولده اصلا انکار " شدنه "باید فراموش کنی که دنیا برایت چقدر ترسناک بوده و هست یا ما چقدر ناتوان بودیم که برای ترسمان ، ترسمان که برخاسته از ذهنمان بوده و هست فکری نکردیم ، سامی تو باید بی من راهت را ادامه بدهی ، یادت میاد " کیم " رو که هر وقت می خواستیم غذا درست کنیم وباهم بخوریم توش می موندیم می گفت : سفر به دور دنیا با قدم اول آغاز می شه  و پا می شد اول پیاز خرد می کرد و بالاخره غذایی ترتیب می داد . یادت می آید وقتی از خواب بیدار می شدیم ، اگر هوای مسکو آفتابی بود پشت پنجره به آفتاب سلام می کردی و فوری می گفتی : به به چه آفتاب پاک قشنگی ، با آفتاب دیروزی فرق می کنه ، آخ سام من ، آفتاب را تو به من یاد دادی ، تو به من امید را در واقع لقمه کردی و خوراندی ، اما تودیگه اون مرد کوشا نیستی ، تو نمی توانی نام اون پهلوان استوره ای را با خودت حمل کنی  ! تو دیگر مجاز نیستی ، مجاز نیستی که سام باشی ، سامی من !من همسر تو بودم شنیدی ! بودم ، اما مثل اینکه نقش مادر هم برایت بازی کردم ، سام تو الان یک دکتر روانشناس بسیار کاردانی هستی ، هزاران نفر امید به تو بسته اند ، اما ، اما دریغ ، دریغ که تو هنوز در ماتم مرگ من روزت چون شب تنهایان سیاه است . یادت هست با گردن شق می گفتی : ما مویه نمی کنیم ، مویه و غم زمین را غمگین می کند ، ما باکار کردن غم اهریمنی را دور می رانیم  چه تکیه ای بر واژه  " ما " می کردی و این ما چه آرام تاریخ سرزمینت را به دوش می برد ، اما امروز سام ، سام بیچاره ی من ، درمانده ی من این همه مویه و ماتم با آنچه که گفتی جور در نمی آید ، عیب از توست سامی ، باید چاره ای بکنی ،  اگر امروز چاره ای نکنی فردا خیلی دیره  ، دیره . کیم رو به یاد آوردی ؟

ــ تاتی از من خسته شدی ، می دونم خسته شدی ، دیگه نمی یام می دونم خسته شدی از دستم ، پس ازسال ها سرانجام تونستم پیدا ت کنم ، تو را ناراحت کردم ، ترا اذیت کردم ، تاتی منو ببخش  ، دیگه .. نه کیم رو به یاد نمی یارم

ــ سام ! کیم دانشجوی چینی بود ، از همدوره های تو بود ، همیشه کشیک هایتان با هم می افتاد ، چرا نمی تونی اونو به یاد بیاری ، سام تو پنهان کاری روانی می کنی . تو هوش تیزی داشتی ، یادت هست وقتی یک دخترو پسربه هم چسبیده بودند لبخند می زدی و شعر ویلیام بلیک را می خواندی : عشق شیره جان یکدیگر مکیدن نیست !

یادت میاد سامی ، خوب یادت میاد . حالا چون من نیستم در عوض شیره ی جان خودت

را داری آنهم با بی رحمی می گیری ! سام انرژی تازه درست کن ، برو نترس ، نترس دست خودت را بگیر و محکم قدم بردار ،  فردا آفتاب تازه است . به قول کیم سفربه دور دنیا با قدم اول آغاز می شه ، قدم اول و بردار ، بردار ، سام

ــ تاتی

ــ سام از مسکو برو ، از مسکو یک گورستان ساختی که تنها من در آن خفتم  ،  از دنیا ، از زیبایی ها به قول خودت  بی کرانه    گورستان ساختی ، گورستان خود ساخته راخراب کن ، شخم بزن و جهانی از نو بساز ! برو، آنسوی مغز خسته ی تو گلی در حال شکوفایی است سام  همه ی رنگ ها چرنی » سیاه «نیستند ! آخ  تو بی رحم نبودی چگونه رنگ گالوبوی » آبی « را فراموش کردی ، تو عاشق طبیعت بودی ، در کنار زیبایی ها اشک در چشمانت جمع می شد ، یک آهنگ زیبا به تو پرواز می داد ،آه سام تو احتیاج به کمک داری ! باید به خودت کمک کنی دکتر سامی من ، ازدمیتری که استادت بود وقت بگیر ...

ــ کسی که چشمای خودشو بست ، می باید بتونه بازش کنه سام ، تو می باید خودتو خالی کنی و یه اطلاعات تازه وشادی به یاخته هات بدی ، تو از مرگ در هراسی ، مرگ تاتیانا وحشت مرگ زیاد کرده برات ، تو می دونی که تاتی مرده ، سامی الان تو" من " خودتو در خطر مرگ می بینی ، این ماتم برای خودته نه برای تاتیانا !  ازمرگ  می ترسی ، مرگ تاتیانا را برد ، توترسیدی ویک جا میخکوب شدی و فاجعه را ساختی !

ــ شنیدی چه گفت ، این کاتیا بود ، درست می گه ، تو خودت چشماتو ازترس بستی ، پس باید بتونی بازش کن ، بازش  کن سامی ! این هراسو از خودت دور کن ، مرگ یه امر طبیعی و نیازه ، همون قانونمندی است که تو بهش باور داشتی سام من ، سامی یکی از شعرهات را بخون ! همون و بخون همون سامی

 

❊❊❊

اینای که براتون شرح دادم ، حرفای او بود ، در این مدت چند سال پس از مرگ همسرش در دنیای خاص خودش ، دنیایی واقعا تاریک ، فقط با همسرش حرف می زد ، ما همه ی حرفاهش را یاداشت کردیم چون هر روز تکرار می شد او هیچ چیز را جز همین قصه ی دردناک به یاد نمی آورد ، قصه ای که رویاهای او بودند ، رویاهایی که در این چند سال نه واژه ای به آن افزوده ونه کم شد . من و او همکلاس بودیم ، کارمون را در همین بخش با هم شروع کردیم . کشیک هامون با هم بود اما منو به یاد نمی آورد ، دکتری بسیار باهوش ، کاردان ومسئول بود ، اما شوربختانه سرانجام تلخی پیدا کرد ، هفته ی پیش اومد و منو پس از چند سال به اسم صدا کرد ، از خوشحالی اشک اومد تو چشمام ، کنارش نشستم ، همه پرستارا و دکترا جمع شدن ، برخی از خوشحالی گریه کردن ، همه فکر کردیم که از تونل تاریک چند ساله بیرون اومده شب را راحت خوابید ، صبح پرستار متوجه می شود که در اثر سکته در گذشته است ، اما کی شمعی که هیچوقت روشن نشد و قاب عکس تاتیانا و گل خشکی که این چند سال همیشه روی میز کنار تختش بود ند جمع کرده و در ساک آبیش جا داده بود ؟ کی ......

قصه  دردناک سام ، غربتی  که همیشه از آن در رنج بود ، در همه ی ما دوستانش  هم چنان جاریست ..........                  

تابستان و پاییز ۲۰۰۲

 

سال هاست حیرانم تاتیانا


سال هاست حیرانم تاتیانا

·

سال هاست حیرانم تاتیانا

                          تورج  پارسی

ما شراب می نوشیدیم ، صورت هایمان گل انداخته بود ، اتاق گرم بود ، تو گارمون می زدی درست یادم میاد ، قایقرانان ولگا را  ، شراب برات ریختم ، رفتی بالا  مثل خوردن ودکا ، خندم گرفت ، خندیدیم ، چه خنده ای که اشک از چشمامون اومد ، پشت پیانو نشستی و ملودی دختر شیرازی را نواختی ، ساکت شدم ، و بعد یه باره زدم زیر گریه ، تو آهنگ و ادامه دادی و منم همچنان پابه پای تو گریستم . برف همه جا را گرفته بود ، نمی دونم برف چرا آنروزاینقدر سفید بود ، پشت پنجره سرما چمپاتمه زده بود و مثل اینکه یه جوری به داخل اتاق که گرم بود سرک می کشید ، من و تو سرمان گرم شده بود ، می خواندیم ، می ر قصیدیم ، تاتیانا همون موقع چشمم افتاد به چشمهای سرخ مرگ ، مثل یه گرگ گرسنه به تو چشم دوخته بود ، پرده را کشیدم ، نفسمو بستم ، همه ی درزهای در و پنجره را بستم ، یادت میاد طبقه ی سوم زندگی می کردیم ، نفسم را بستم ، اما توبی خیال همینطوریک بند می خواندی و گفتی فردا بایدبریم خونه ی آناستازیا ، تولدشه ، اما من نگران چشمای گرسنه ی مرگ بودم ، باز گفتی : نشنیدی چه گفتم ؟ نه ، من نگران بودم ، مرگ فقط به تو نگاه می کرد ، اومدم طوری وایسادم کنارت که نتونه ببیندت ، اونم جاش عوض کرد و درست چشماش انداخت تو چشمات . دیگه چیزی نفهمیدم ، ترا از راه لوله ی بخاری برد تاتیانا . آنشب تا صبح فقط گریه کردم ، هیچ یک از همسایه هام از گریه ی یک بند من ، نیامد که حالم وبپرسه حتا مادام گل سرخ ، اون همیشه سرخ ، همون مادام روزا که من بهش می گفتم مادام گل سرخ پرستار باز نشسته ارتش هم نیامد ، نه هیچ کس نیامد و اتاق هم بعد مرگ تو سرد شد تاتیانا و از اونروز دیگه من به بخش نرفتم ، کسی هم سراغ منو نگرفت ، منم به کشورم بازگشتم ، نمیدونم اونم چه جور ، من دیگه شدم جزیره  ی نا مسکون ، حیران سرگردون .

ــ سام تو اشتباه می کنی ، من در تصادف کشته شدم ، نه درخونه ، تو اونروز کنفرانس داشتی ، من در بیمارستان آخرین بیمار را دیدم و راه افتادم با دوچرخه به طرف تو ، خوشحال بودم ، تو راه فکر می کردم که حالا دیگه موقع بچه دارشدنه ، آخ سامی همیطور که پا می زدم حس کردم آبستنم ، حس کردم دارم می زام سامی ، بچه تولد شد  ، بچه موهاش سیاه مثل موهای توبود ، چشماش هم آبی بود مثل چشمای من ، روشن ، همون آبی که تو همیشه دوست داری گالوبوی " آبی " گالوبوی سامی ، داشتم روی دوچرخه شیرش می دادم که یهو یه ماشین پرتم کرد ، جیغ کشیدم  آی بچم ، آی بچم ، آخ آمن اون موقع مردم در حال شیر دادن به بچه . نه سام من در تصادف مردم نه تو خونه . سامی توچه جور رفتی کشورت ، چکار کردی اونجا؟

ــ نمی دونم زندگی سخت بود برام ، بی تو نمی دونستم چه کنم ، خانوادمو پیدا کردم ، اونا باورشون نمی شد تاتیانا که من زنده باشم ،  نه تاتیانا دیگه بعد ازتو تنها شدم ،

 با چند زن آشنا شدم ، نه اونا نام نداشتن ، منم نتونستم براشون نامی بذارم ، نه نمی خواستم، فقط یکی شون که نامشو گذاشتم بادومی ، آخه مثل ژاپنی ها بود ، مثل ترکمن ها ، بهش گفتم که مرگ از راه لوله ی بخاری ترا برد ، اون گوش می کرد اما باور نمی کرد مرگ از راه لوله ی بخاری ترا برده باشه ، بعضی اوقات می خندید و می گفت تو خود ت دکترروانشناسی می تونی خل بازی را بذاری کنار ، تاتیانا بعد از مرگ تو من از اتاق هایی که بخاری دارن می ترسم ، یه فوبیای ی تازه تاتی .

ــ اوه سام ! من در تصادف کشته شدم ، وقتی داشتم بچه را شیر می دادم . راستی سامی بچه مون چه شد ؟

ــ نمی دونم تاتیانا وقتی مرگ ترا از لوله بخاری برد شاید بچه هم ...

ــ نه سام پهلوان ! من سوار دوچرخه بودم ، تو باید بگردی و بچه مون را پید اکنی

ـ تا تیانا من دیگه هیچ جای مسکو را نمی شناسم ، فقط تونستم بیام تا این گورستون

ــ کی آوردت اینجا ؟

از یه جوون ریشو که چشمای آبی و موی سیاه داشت پرسیدم ، او گفت بیا دنبالم ، اما میان راه اصلا گپی نزد ، نزدیکی های تو که رسیدم ، بدون خداحافظی رکاب زد و رفت ، یهوتنها ماندم ، البته حیران که چرا این جوان خداحافظی نکرد ، تنها زمزمه ای ازدور که می رفت ، به گوشم رسید تاتیانا ، آوازی ، که گریه کردم ، نمی دونم این جوون کی بود ، بوی ترانه ی دختر شیرازی  ... در فضای اینجا پخش شد ، مثل بوی گل روزا تاتیانا ، دویدم دنبالش ، دویدم دنبال این آشنای بیگانه ، اما نتوستم بهش برسم ، رفت و من شکسته تر نزد تو آمدم .

ــ سام اون بچه مونه ، بگرد پیداش کن ، او به من و تو نیاز داره  ، شایدم از تو گله داره سام محزون  .

ــ تاتیانا من اونو چه جور پیدا کنم ، من دیگه مسکو را بلد نیستم تاتیانا ، مسکو دیگه غریبه ست ، دیگه روی خوش بهم نشون نمی ده ، هیچکس ، هیچکس تاتیانا منو نمی شناسه ، منم کسی رو نمی شناسم ، هیچکسی رو ، دیگه کسی تو مسکو نیست ، پارک پوشکین تاتیانا .

ــ پس چه جور اومدی مسکو ؟

ـ نمی دونم چه جوری ، اما اومدم .

ـ سام خسته ! کاتیا را به یاد می آری ، همون که زودتر از من درسش تموم شد ؟

ــ نه تاتیانا من بعد رفتن تو هیچکس را به یاد نمی یارم ، تمام وجود م پر ازتوو مرگ توست ، تاتیانا منو ببخش که نمی تونم کاتیا را به یاد بیارم

ــ سام روز تصادف من ، کاتیا کشیک بود ، هرچه تلاش کرده بود نتوسته بود منو از چنگ مرگ نجات بده

ــ می دونم من چشای سرخ مرگ فراموش نمی کنم ، اما کاتیا را ، نه نمی تونم بیاد بیارم

ـ سام حیران  ! کاتیا دختر ماریا پولیکا بود ، ماریا پولیکا استاد آناتومی ما بود ، استاد خودتم بود ، یادت میاد همیشه می گفتی شکل عمه ته ،  سرخ سفید و چاق بود .

خب حتما باید یادت بیاد ، اونروزکه ماریا پولکا از محاصره ۹۰۰ شبانه روز یه لنینگراد می گفت ،  اون موقع او دانشجوی سال اول پزشکی بوده ، اما مثل یه پزشک در جبهه لنینگراد کار می کرده ، یادت اومد که گفت " نباید ازورای جنگ ، زیبایی زندگی را شناخت ، زندگی با من و تو معنا می گیره ، زندگی عادت نیست "، یادت میاد سام  توتنها کسی بودی که یه باره دگرگون شدی و ماریا پولکا گفت :آه سام تو انسان شریفی هستی منو ببخش که روح حساس ترا آزردم ، اما جنگ یک واقعیت تلخ و سیاه بودکه ازدر دیوارمی بارید  و تو روز بعد اون شعر " باد وحشی است ، جنگ از آن وحشی تر " را سرودی ،  تو شعر را به ماریا هدیه کردی و ماریا همیشه شعر ترا زمزمه می کرد ، سامی! آخ چرا نمی تونی بیاد بیاری ، انسان بدون خاطره چگونه می تونه در زمان و بی اعتنا به زمان حرکت بکنه ، دکترسامی من ! خودت را بیاد بیار من دوست دارم که تو ، تو که ماریا همیشه می گفت هر زمان به انسان شرافتمند فکر می کنم سام نیز در جلو چشمم پیدا ش می شه ، به خودت برگردی ، دوباره خودتو پیدا کنی سام ، سامی فرق تو با من پس چیه ، پاسخی داری  ؟

ـ نه تاتیانا وقتی تو رفتی نام همه ی آدما از تومغزم  پاک شد ند ، البته جز نام تو ، یه نام دیگه هم تو مغزم هست بادومی فقط ، فقط .

ــ آه پهلوان شکسته خورده ! من در زیر خاک ، پویایی زمین را شاهدم ، تو چگونه تونسته ای همه ی فانوس ها راخاموش کنی ، چگونه درده ملیارد نورون فقط آرامگاه من و بادومی را ساخته ای و از دور برخودت خبر نداری ، سام پس اکسون و دیندریتها راچگونه  از کار انداخته ای . آه سامی بیچاره ی من ! زمان تعین کننده عادت تازه نیست بلکه انرژی ، انرژی نیازداری ، به زندگی برگرد  ، تو بیماری سام خودت هم میدونی باید ...از هرجهت کاتیا همسایه منه ، اونم در اثر سرطان مرده ،کلی حرف میزنیم،همیشه ازم می پرسه پس چرا سامی به دیدنت نمی یاد ، شاید فراموشت کرده

ـ نه تاتیانا من ترا نمی تونم فراموش کنم ، آخه من هنوز با تو زندگی می کنم

ـ اوه سام پرشکسته ، تو همیشه خودتی ، همیشه مثل هیچکس نیستی ، خندت از روی پاکیه ، گریه ت ازروی  پاکیه ، همیشه خوب بودی ، همیشه ، بعضی وقتا مثل بچه ها بهانه می گرفتی اما باز خودت بودی ، من کنار تو تاتیانا شدم اینو همیشه مامان می گفت ، خاله ها گواهی می کردند ، پدر می گفت نمی تونم بگم سام دومادمه ، آخ اون پسرم هم هست ، می دونی پاپا ترا خیلی دوست داشت ، یادت میاد ؟

ــ تاتیانا می ترسم بگم یادم نمی یاد تو ناراحت بشی ، گفتم مغزم فقط دو نامو به دست خودش سپرده توو بادومی را

ــ آه  تنهای من ، مرده ی بر پا ایستاده ! پس پدر و مادرت چی ، خانوادت سامی ، سرزمینت . بارها شب ها بالش از اشک آرامت خیس می شد و حتا برخی اوقات تو سرمای بیست درجه زیر صفر مسکو یه باره می گفتی : آه بوی نوروز ، بوی نوروز میاد و فوری شمع روشن می کردی و آیینه و گل روی میز میذاشتی و... ، آخ سامی به خاطر من به این دوران طولانی کودکیت خاتمه بده . داره به بادومی حسودیم می شه ، تو هیچکس وبیاد نمی یاری ، هیچکسه ، حتا این مدت نرفتی بچه مونو پیدا کنی ، ای کاش بادومی مو تونست دنیای تازه ای برای تو بسازه ، ای کاش ، تا تو زندگی نرمال پیدا کنی ، پس او کجاست ، بادومی را میگم ؟

ــ تاتی ، تاتی همیشه آبی من ، آخه من مسکو را با تو شناختم ، مسکو را با توتوش تنفس کردم ، با تو گریه کردم با تو ، آخ تاتی من ، وقتی تو رفتی من همه چیز را از دست دادم ، مسکو را از دستم دادم ، شب های مسکو را هم تاتیانا .می ترسم چیزی را بیاد بیاورم تاتی می ترسم ، بادومی هم ازم خسته شد و یک روز چمدونش برداشت و رفت ، همین رفت دیگه ! رفت .

ــ سامی بادومی هم دید توهنوزبا کسی زندگی می کنی که وجود نداره ، اما اونو ندیدی که وجود داشت .سامی انکار مرگ انکار تولده اصلا انکار " شدنه "باید فراموش کنی که دنیا برایت چقدر ترسناک بوده و هست یا ما چقدر ناتوان بودیم که برای ترسمان ، ترسمان که برخاسته از ذهنمان بوده و هست فکری نکردیم ، سامی تو باید بی من راهت را ادامه بدهی ، یادت میاد " کیم " رو که هر وقت می خواستیم غذا درست کنیم وباهم بخوریم توش می موندیم می گفت : سفر به دور دنیا با قدم اول آغاز می شه  و پا می شد اول پیاز خرد می کرد و بالاخره غذایی ترتیب می داد . یادت می آید وقتی از خواب بیدار می شدیم ، اگر هوای مسکو آفتابی بود پشت پنجره به آفتاب سلام می کردی و فوری می گفتی : به به چه آفتاب پاک قشنگی ، با آفتاب دیروزی فرق می کنه ، آخ سام من ، آفتاب را تو به من یاد دادی ، تو به من امید را در واقع لقمه کردی و خوراندی ، اما تودیگه اون مرد کوشا نیستی ، تو نمی توانی نام اون پهلوان استوره ای را با خودت حمل کنی  ! تو دیگر مجاز نیستی ، مجاز نیستی که سام باشی ، سامی من !من همسر تو بودم شنیدی ! بودم ، اما مثل اینکه نقش مادر هم برایت بازی کردم ، سام تو الان یک دکتر روانشناس بسیار کاردانی هستی ، هزاران نفر امید به تو بسته اند ، اما ، اما دریغ ، دریغ که تو هنوز در ماتم مرگ من روزت چون شب تنهایان سیاه است . یادت هست با گردن شق می گفتی : ما مویه نمی کنیم ، مویه و غم زمین را غمگین می کند ، ما باکار کردن غم اهریمنی را دور می رانیم  چه تکیه ای بر واژه  " ما " می کردی و این ما چه آرام تاریخ سرزمینت را به دوش می برد ، اما امروز سام ، سام بیچاره ی من ، درمانده ی من این همه مویه و ماتم با آنچه که گفتی جور در نمی آید ، عیب از توست سامی ، باید چاره ای بکنی ،  اگر امروز چاره ای نکنی فردا خیلی دیره  ، دیره . کیم رو به یاد آوردی ؟

ــ تاتی از من خسته شدی ، می دونم خسته شدی ، دیگه نمی یام می دونم خسته شدی از دستم ، پس ازسال ها سرانجام تونستم پیدا ت کنم ، تو را ناراحت کردم ، ترا اذیت کردم ، تاتی منو ببخش  ، دیگه .. نه کیم رو به یاد نمی یارم

ــ سام ! کیم دانشجوی چینی بود ، از همدوره های تو بود ، همیشه کشیک هایتان با هم می افتاد ، چرا نمی تونی اونو به یاد بیاری ، سام تو پنهان کاری روانی می کنی . تو هوش تیزی داشتی ، یادت هست وقتی یک دخترو پسربه هم چسبیده بودند لبخند می زدی و شعر ویلیام بلیک را می خواندی : عشق شیره جان یکدیگر مکیدن نیست !

یادت میاد سامی ، خوب یادت میاد . حالا چون من نیستم در عوض شیره ی جان خودت

را داری آنهم با بی رحمی می گیری ! سام انرژی تازه درست کن ، برو نترس ، نترس دست خودت را بگیر و محکم قدم بردار ،  فردا آفتاب تازه است . به قول کیم سفربه دور دنیا با قدم اول آغاز می شه ، قدم اول و بردار ، بردار ، سام

ــ تاتی

ــ سام از مسکو برو ، از مسکو یک گورستان ساختی که تنها من در آن خفتم  ،  از دنیا ، از زیبایی ها به قول خودت  بی کرانه    گورستان ساختی ، گورستان خود ساخته راخراب کن ، شخم بزن و جهانی از نو بساز ! برو، آنسوی مغز خسته ی تو گلی در حال شکوفایی است سام  همه ی رنگ ها چرنی » سیاه «نیستند ! آخ  تو بی رحم نبودی چگونه رنگ گالوبوی » آبی « را فراموش کردی ، تو عاشق طبیعت بودی ، در کنار زیبایی ها اشک در چشمانت جمع می شد ، یک آهنگ زیبا به تو پرواز می داد ،آه سام تو احتیاج به کمک داری ! باید به خودت کمک کنی دکتر سامی من ، ازدمیتری که استادت بود وقت بگیر ...

ــ کسی که چشمای خودشو بست ، می باید بتونه بازش کنه سام ، تو می باید خودتو خالی کنی و یه اطلاعات تازه وشادی به یاخته هات بدی ، تو از مرگ در هراسی ، مرگ تاتیانا وحشت مرگ زیاد کرده برات ، تو می دونی که تاتی مرده ، سامی الان تو" من " خودتو در خطر مرگ می بینی ، این ماتم برای خودته نه برای تاتیانا !  ازمرگ  می ترسی ، مرگ تاتیانا را برد ، توترسیدی ویک جا میخکوب شدی و فاجعه را ساختی !

ــ شنیدی چه گفت ، این کاتیا بود ، درست می گه ، تو خودت چشماتو ازترس بستی ، پس باید بتونی بازش کن ، بازش  کن سامی ! این هراسو از خودت دور کن ، مرگ یه امر طبیعی و نیازه ، همون قانونمندی است که تو بهش باور داشتی سام من ، سامی یکی از شعرهات را بخون ! همون و بخون همون سامی

 

❊❊❊

اینای که براتون شرح دادم ، حرفای او بود ، در این مدت چند سال پس از مرگ همسرش در دنیای خاص خودش ، دنیایی واقعا تاریک ، فقط با همسرش حرف می زد ، ما همه ی حرفاهش را یاداشت کردیم چون هر روز تکرار می شد او هیچ چیز را جز همین قصه ی دردناک به یاد نمی آورد ، قصه ای که رویاهای او بودند ، رویاهایی که در این چند سال نه واژه ای به آن افزوده ونه کم شد . من و او همکلاس بودیم ، کارمون را در همین بخش با هم شروع کردیم . کشیک هامون با هم بود اما منو به یاد نمی آورد ، دکتری بسیار باهوش ، کاردان ومسئول بود ، اما شوربختانه سرانجام تلخی پیدا کرد ، هفته ی پیش اومد و منو پس از چند سال به اسم صدا کرد ، از خوشحالی اشک اومد تو چشمام ، کنارش نشستم ، همه پرستارا و دکترا جمع شدن ، برخی از خوشحالی گریه کردن ، همه فکر کردیم که از تونل تاریک چند ساله بیرون اومده شب را راحت خوابید ، صبح پرستار متوجه می شود که در اثر سکته در گذشته است ، اما کی شمعی که هیچوقت روشن نشد و قاب عکس تاتیانا و گل خشکی که این چند سال همیشه روی میز کنار تختش بود ند جمع کرده و در ساک آبیش جا داده بود ؟ کی ......

قصه  دردناک سام ، غربتی  که همیشه از آن در رنج بود ، در همه ی ما دوستانش  هم چنان جاریست ..........                  

تابستان و پاییز ۲۰۰۲