
تالار آینه
یاداشتی بر "فاصله ی دو نقطه
"
خاطرات ایران درّروی
اسد رخساریان
"تمامی الفاظ جهان را داشتیم
آن نگفتیم – که به کار آید
چرا که تنها یک سخن در میانه نبود
آزادی! ما نگفتیم –
تو تصویرش کن!"
پاراگراف پایانی "اشارتی"
(شعر اهدایی شاملو به ایران درّودی)
...نوشته ایی که در پی می آید در صدد تشریح زیبایی ایی خواهد بود که من هنگام مطالعه ی کتاب خاطرات یک هنرمند با آن روبرو شده ام. از همان آغاز هر جمله ی این کتاب دریچه ایی را در ذهن من پس میزد و به موازات آن گویی در تالار آینه ایی وارد می شدم. در هر گوشه ی آن تابلویی، تصویری یا طرحی میدیدم که بلافاصله مرا با یادبودی و خاطره ایی در خویشتن خویش ام همراه می نمود. در این لحظه ها به یاد کسانی می افتادم که هر کدام در زوایای قلب و روح من جایی را به خود اختصاص داده اده اند. می خواستم آن ها را نیز از شور و شعفی که از غوطه زدن در آن خاطرات به نصیب می بردم سهیم گردانم. باید بگویم که، این "خواسته" ی ضمیر ناخودآگاه این متن است که به نوبه ی خود حرفی را هم با آن عزیزان در میان میگذارد
آگاهی از آنچه در ذهنم جریان یافته بوده است در این رابطه ی خاص مرا با این ترس آشنا کرد که مبادا همین موضوع از جنبه ی عمومی نوشته ی هنوز نانوشته ام بکاهد. در سایه ی این ترس متوجه شدم که موضوع فکر من در این تالار آینه تنها معرفی یک کتاب نیست. حال آن که به محض اشنایی با آن تصمیم گرفتم که در باره اش مطلبی بنویسم. باری در زمان مطالعه ی آن از این نکته آگاهی یافتم که نویسنده در حالاتی فرانفسانی شمه هایی از هستی خود را ضمیمه ی کلمه ها و تصاویر خود می سازد. در این لحظه ها در کنار او درنگ میکردم، خطهای انگار خیلی دیرآشنا را دوباره می خواندم، علامت می زدم و بی اراده در خویشتن خویش دقیق می شدم. این رفتاری بود که، تا پایان خوانش کتاب در من ادامه پیدا کرد. در ضمن کار مطالعه، نویسنده یاری می کرد که بتوانم از این که چگونه می توان از پیچیده ترین اسرار و احساسات درونی پرده برداشت، آگاهی پیدا کنم. در این لحظه ها می فهمیدم که آشنایی با درون، چنان که برای نویسنده ی این اثردست داده است، برای من و هر کس دیگر نیز میسّر می باشد. این امکان را عریانی محض در برابر خویشتن خویش و در آینه ی تمام نمای هستی برای آدمی می تواند فراهم آورد. با این افکار در فضای تصویری اندیشه و گستره ی رازهای درونی یک هنرمند به سیر و سیاحت می پرداختم و با لذتی توصیف ناپذیر و روحیه ایی بازآفرینی شده، به مرکز ثقل ام باز می گشتم. در این حالات در خود به این عقیده دوباره ایمان می آوردم که رسالت هنر همانا بازآفرینی روح انسان و انسانیت می باشد.
"در فاصله ی دو نقطه" کتاب خاطرات نقاش و هنرمند مشهور ایران است. او این خاطرات را از کودکی خود می آغازد. در این جا نویسنده از مجموعه ی خاطرات گاه تلخ و گاه دهشتناک خود حرف می زند و نشان می دهد که چگونه در کودکی شخصیت آدمی شکل می گیرد. می توان در ذهن کودک بذر هر گونه ترس، افسردگی و یا سرزندگی و طراوت پاشید. می توان او را با رنگها و منشورهای رنگین هنر و زندگی آشنا کرد. می توان در جان شیرین او بذر عشق کاشت. در این جا همه چیز بستگی به فرهنگ خانواده و میزان احساس و شیوه ی برخورد پدر و مادر با کودک و دنیا و رویای او بستگی دارد. در خاطرات "ایران درّودی" که امروزه از نقاشان برجسته و نامی ایران است می توان مشاهده نمود که چگونه ذوق هنری در هستی او از دوران کودکی تقویت می شود. از این نوشته ها می توان یک فرهنگ رفتاری با کودک استخراج کرد، فرهنگی کوچک اما غنی که باید عناصر مخرب آن را برای جلوگیری از تکرارشان شناسایی کرد و عناصر سازنده اش را در معرض شناخت عمومی قرار داد.
در این میان عشق را نقشی تعیین کننده می باشد که در تمام مراحل زندگی فردی و هنری نویسنده او را همراهی کرده است. سخن او در باره ی عشق به شفافیت و لطافت سخن عشق در کتاب غزلسرایان بزرگ ایران است. او را در محیطی می یابیم که عشق احاطه اش کرده است و کودکی چون او ناخودآگاه کاری جز آمیزش با آن نمی تواند و از دریچه ی "آن" است که در دنیای رنگها وارد شده و آثاری به یاد ماندنی به عالم هنر تحویل داده است. "امروزه من مرحمی جز عشق که ذات درد است، نمی شناسم. چه شگفت است عشق که، هم زخم است و هم مرحم."
"خصیصه ی عشق گزینش ارزشها است و عشق از بافت ارزشهایی است که با چیزی جز خودش قابل ارزیابی و ارزش نیست. برای من تعریف عشق جدا از تحسین نیست و نمی توانم کسی را بی آن که تحسین کنم دوست بدارم." این عشق از همان نخستین واژه های کتاب در چشم خواننده به نشو و نما می آید. عشق مانند نسیمی گاه خنک و گاه سوزان در ریشه های کلمه های آن وزیدن دارد. خواننده این را حس می کند و همراه آن با شوقی درونی در صحنه های شگفت انگیز یک زندگی به سیر و سیاحت می پردازد.
نویسنده در متن واژه هایش نگاه خود را آن گونه که در اشیا و آدم ها می نگرد به تصویر می کشد. خواننده عشق و احساس دوست داشتن نویسنده را از همان ایام کودکی اش که شامل تمام پهنه های زندگی می شود به تماشا می نشیند. لحطه های فراوانی هست که در سایه ی جادوی قلم و صمیمیت و شور راستینی که از خامه ی آن می تراود، خواننده نیز خود را پشت دریچه ی نگاه نویسنده می یابد، یا پی می برد که خود او هم کم بی بهره از آن نگاه خاص عاشقانه نیست. و به این ترتیب در زندگی و طبیعت خود نگاه می کند و از این نگاه چه احساس آرامشی که نمی یابد.
در پی خوانش این اثر من بارها در اشکهای درونی ام که سر به طغیان برمی داشتند غرقه شدم و بارها نزد خون تکرار کردم که این همان کتابی است که در روزهایی این چنین به آن نیاز داشته ام. راست آن که هم نیمه ی گم شده و هم نیمه ی دردآلود من خواننده در متن سر به سر عریان، عاشقانه و جسارت آمیز آن به هم می پیوست. بعد لب به تحسین نویسنده می گشودم و می گفتم: "یارب این درد شناسی ز که آموخته بود." سپس از رابطه ی معنوی واژه ها و قلب نویسنده آگاه می شدم و در احساس خود نزد او سر تعظیم فرود می آوردم.
هنر بیان تصویری، هنر انتقال حس واندیشه و هنر زمینه چینی برای نزدیکی هر چه بیشتر خواننده به متن و به موازات آن او را سرشار از لذت هنری ساختن در این کتاب خاطرات از آغاز تا پایان آن در اوج قرار دارد. این آن هنری است که ودیعه اش تنها در نزد هنرمندان عاشق و وارسته و مومنان به هنر یافت می شود. "ایران درّرودی" نویسنده ی این خاطرات با خلق آثاری از اساس بومی و در زبان خود جهانی چنین هنرمندی است. می توان گفت: او با هویتی که برای نقاشی ایرانی فراهم آورده است، آبروی هنر نقاشی ایران است. کتلب خاطرات او "در فاصله ی دو نقطه" منظومه ی عاشقانه ایی را ماند که سراینده اش آن را با شور و شعف و با خون و احساس و با اشکها و شادی ها و آرزوهای خود آغاز و به سرانجام می رساند. این است که در بسیاری از صفحات آن با جملاتی قصارگونه رو به رو می شویم که در حافظه ی ما رخنه می کنند و می خواهند برای همیشه در آن ماندگار شوند. در این کتاب 257 صفحه ایی تعداد این جملات آنقدر زیاد است که، من خواننده همین که احساس کردم که دارم به پایان آن نزدیک می شوم در اندوهی غریب غوطه ور شدم. برخی از این جملات را در پایان این مقال خواهم آورد. اما پیش از آن از ضمائم این کتاب بگویم که تابلوهایی می باشد بسیار دیدنی، و من دریغم می آید که در باره ی یکی از آن ها که حیرت و سرگردانی مرا در عالم هنر دو باره به خاطر آورده است حرفی نزنم.
این تابلو "عروسی جاودانه" نام دارد. این اثر را خانم درّودی بعد از مرگ همسرشان خلق کرده اند. چشم در زمینه این نقاشی آبشاری از نور در شولای رنگ رنگ سفید می بیند. در وسط تابلو دو دلداده در شولایی سرتا سر سفید ایستاده اند. انگار که در عالم خواب یا در دنیای بعد از مرگ به هم پیوسته اند. در پس پشت آن دو نماهایی دیده می شود که خرابه های تخت جمشید را به خاطر می آورند. در برابر این نماها نوری از زمین به آسمان بر شده است. بخشی از نور برشده به آسمان از دو سو کمانه کرده است و در قسمت جلو تابلو روی جدارهای تاریکی که در دو سمت آن دو دلداده قرار دارند سوار شده است. در این تابلو حسرت، عشق و آرزو و باورهای ملی و مذهبی در هم آمیخته است و زیبایی و حسرتی جاودانه را در آن به نمایش گذارده اند. آری این زبان رنگها است که بیانگر حرمت عشق در قلب هنرمندی است که در پناه آن زندگی کرده، با آن به حس و رنج و اندیشه ی خود شکل هنری بخشیده و در زمره ی جاودانگان آن "عشق, در آمده است.
آنک برخی از جملات فراموش نشدنی این خاطرات:
"به آنها که میگویند فقط ابلهان خوشبختند خواهم گفت: - آنهایی که قدرشناس موهبت زندگی و مهربانی قلبها هستند، خوشبخت ترند."
"مهربانی را جز با مهربانی نمی توان طلبیدن."
"چقدر بیرحمند کسانی که صورت معصومانه کودکان را ارزیابی می کنند، آن ها را زشت یا زیبا می خوانند غافل از این که، چهره ی انسانها با گذشت زمان به آهستگی شکل درونشان را می گیرد و سرنوشت ارزیابی خود را جدا از این قضاوتها به کار خواهد گرفت."
"حضور تخت جمشید در نقاشیهایم تنها اشاره به تاریخ نیست، بازگوکننده ی یک عشق است، عشق من به سرزمینم."
"به اوج رسیدن دشوار است، اما در اوج ماندن دشوارتر، چرا که نهایت اوج، نخستین مرحله ی سقوط ست."
"می باید مجنون بود تا دانست لیلی چقدر زیباست. ولی من باور دارم لیلی همانقدر زیباست که تصور دارد. اوست که مجنون را به آنچه خود باور دارد متقاعد کرده است."
"این بخشی از فرهنگ خانواده های ایرانی در حفظ حرمتها و حریم ها است که، عشق تعریف دیگر اخترام است."
در باره ی شاملو
"با شعر او بارها به بی نهایت پیوسته ام و به درک معنای اندیشه ی متبلور و جوشان رسیده ام."
"اثر– گلهای انفجار- یادآور آن شب و آگاه شدن از خبر دستگیری خسرو گلسرخی است. گلهای سفید پنبه به پاکی روح معصوم او اشاره دارند. زمین خونبار، تصویرگر شرایط زمانه ایی است که به جرم دفاع از آن، مظلومتر از او نیافته بودند– تا دستگیرش کنند."
"مهم ترین کلمات در برابر نام و خصلت او (عاطفه ی گرگین) رنگ می بازند.
"بدون شک دکتر(پرویز ناتل خانلری) یکی از بزرگترین مردان فرهنگ معاصر ایران بود... او چیزی بیش از فرهنگ اکتسابی داشت."
"من به خاطر آزادی اندیشه ام زیسته ام و این جدا از جنسیت من نیست. در ابراز چنین باوری است که بیش از هر وقت دیگر خود را (زن) احساس می کنم."
"اگر برخی از مردان به طعنه قصد دارند ضعفها و رقتّ ها را فقط به زنان نسبت دهند، کمبود وجه مقایسه از اعتبار داوری آن ها می کاهد"
"هر جامعه دارای ذهن (تاریخی) است و شاید به این خاطر است که مردان هموطنم باطنن خود را موجودات برتری از زنان نمی دانند."
"اعتقاد دارم همان گونه که زن ومرد در برابر آفرینش ارزشی یکسان دارند، در برابر عدالت اجتماعی نیز، می باید از تساوی حقوقی برخوردار باشند."
"به یاد دارم روزی در کودکی یک نقطه بر روی یک صفحه ی کاغذ سفید گذاردم. آثارم به دنبال و در ادامه ی این نقطه هستند تا روزی که آخرین نقطه را بگذارم.... و به خواب هیچ کس بودن فرو روم."
"یک زندگی، چند اثر.... در فاصله ی دو نقطه...!
ده مارس 1998
ما فرزندان ایرانیم ؟
ما فرزندان ایرانیم ؟
ما فرزندان ایرانیم ؟
ما فرزندان ایرانیم ؟

ما فرزندان ایرانیم ؟
ما فرزندان ایرانیم ؟

برگ های پاییزی
تورج پارسی
چندین و چند برگ پاییزی دارم که از سال ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۱ گردآورده ام ، خانگی شده و خانه در بغل دیوان حافظ و شاهنامه و...دارند . نا گفته نماناد که چندین حافظ هم در خانه هست که بیشتر از حافظ خانلری و انجوی شیرازی سود می جویم امروز نمی دانم در پی چه می گشتم که از برگ های پاییزی ام دیداری به دست داد
نخست خوشه گندمی است که آنروز پاییزی سال ۱۹۹۷چیدم ، درست به یادم هست که زنی با سگش هم آمدند به گردش روزانه ، زنی از تبار زیبایی و شعر وآهنگ ، چشم که بر او دوختم به یاد مسعود خجند شاعر قرن هشتم افتادم قرنی که حافظ ، خواجوی کرمانی ـ همان مهمان ابدی شیراز - و عبید ذاکانی را در آغوش دارد ، کمال خجند را زمزمه کردم :
رخی که تو داری کدام " مه " دارد
خدا همیشه ز چشم بدت نگهدارد .!!!....
بلکی مسعود هم در گشت روزانه اش در خجند چنین ماهرویی را دیده که سروده است به هرروی آن خوشه ماندگار کوی من است و ماهرو هم در بیت شعر ی باشنده شد که از قرن هشتم تا کنون می فروزد روشنایی را .
به خانه آوردمش و شناسنامه بر پایش بستم -خوشه گندم را می گویم -که عکسی از خوشه ی زیبا را می بینید و سرانجام در این گشت تک بیتی است از اوحدی مراغه ای که بر رویه ی نخستین حافظ انجوی یاداشت کرده بودم ، یعنی شاعری از قرن هفتم ، قرن مولوی، سعدی ، عراقی و.....
بکوش تا سخن از روی راستی گویی
تو خواهی از همدان باش خواهی از شیراز !
بسیار سنجیده و ساده ، نیکی و درستی مرز نمی شناسد ، اندیشه ، گفتار و کردار نیک برآیند خرد ست ، تو باشنده هر کجای دنیا هستی باش به گفته ی اوحدی از همدان یا شیراز من پا فراترگذاشتم تو نیکی بکار و نیکی درو بکن در هر کجا که هستی، باشد که از میدان کینه توزی های قبیله ای و قومی کاسته بشود . نیک کاری رختی است برازنده هر اندام برای قوم ویژه ای گفته نشده برای انسان سروده شده ، انسان که نیک شد رابطه اش با پیرامون نیز بر مدار نیکی خواهد چرخید .
بکوش تا سخن از روی راستی گویی
تو خواهی از همدان باش خواهی از شیراز !
***
در همین دم شعر را زمزمه کن ، بخوان ، بخوان با من زمزمه کن بانو ، مرد
بکوش تا سخن از روی راستی گویی......
چهاردهم سپتامبر ۲۰۱۱



برای ایران دررودی و تلاس رنگینش
احمد شاملو
پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگ ها
اهوان برآوردند،
یا بر شیب کوهپایه هایی
رمه ای
که شبانس در کج و کوج ابر ستیغ کوه نهان مانده است
یا به سیری و سادگی
در جنگل پرنگار مه آلود
گوزنی را گرسنه که ماغ می کشد.
تو خطوط شباهت را تصویر کن :
آه و آهن و آهک زنده
دوغ و دروغ و درد را
که خاموشی تقوای ما نیست .
سکوت اب می تواند خشکی باشدو فریاد عطش
سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد
و غریو پیروزمندانه ی قحط
هم چنان که سکوت آفتاب
ظلمات است .
اما سکوت آدمی فقدان جهان است.
فریاد را تصویر کن .
عصر مرا تصویر کن
در منحنی تازیانه به نیش خط رنج
همسایه ی مرا
بیگانه با امید و خدا
و حرمت مرا
که به دینار و درم بر کشیده اند و فروخته.
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
و ان نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن ، یک سخن در میانه نبود :
آزادی !
ما نگفتیم
تو تصویرش کن
!
۱۴ / ۱۲ /۵۱
چاپ شده در کتاب در فاصله ی دو نقطه نوشته ی ایران دررودی

طعم سادگی
عبدالله جهانتاب
آدم های ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که برای همه همیشه هستند. آدم های ساده را باید مثل تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد. عمرشان کوتاه است؛ بس که هرکه از راه میرسد درس ساده نبودن بهشان می دهند. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب آدم می دهند.
زندگی جالبی داریم. یعنی دایره ی لغات جالبی داریم. روبه روی هر کلمه مخالفش وجود دارد. شاید بعضی به من بگویند: خب خسته نباشی. این که نکته جالب وعجیبی نیست... اما از نظر من هست. چرا که ما همین کلمات مخالف را روی دیگران می گذاریم و راجع به آن ها قضاوت می کنیم!
به عنوان مثال می گوییم: این حرف ها از تو بعید است؛ زرنگ باش. آدم ساده به هیچ دردی نمی خورد! اما من سادگی را دوست دارم. برای این که نگویید همیشه کلی حرف می زنی موضوع را می شکافم و باز می کنم. می دانم که می دانید مفهوم سادگی از نظر هر شخصی متفاوت است! بعضی سادگی را در لباس و غذا و از این قبیل می دانند.
بعضی در نوع حرف زدن و برخورد کردن. و هر شخصی یک جور!!
اما من می گویم سادگی مثل کودکی است که به لحظه قهر می کند، به لحظه آشتی می کند، به لحظه فریاد می زند، به لحظه قهقهه می زند! و هیچ گاه کینه به دل نمی گیرد. کاش همه ساده بودیم
