وقت هر دل تنگی سوی شان دارم دست
تورج پارسی
هفته پیش با مسعود احمدی وعده ناهار داشتم ، مسیر را پیاده رفتم تا به عادت هر روزه پیاده روی هم کرده باشم ، این مسعود احمدی به تنهایی خود جهانی دارد ، موجی است که آرامشش عدم اوست ، دوست خوبی است ، دوست خوب دوست است نیاز به گزارش و به گفته ی این وری ها " کامنت "ندارد . به هرروی هوا هم مناسب بود ، راه افتادم ، عادتم بیشتر روی زمین نگاه کردن است ، به دنبال گنجی نیستم بلکه در خود غوطه ورم ، با خود در گفتگو ، بر زمینم اما در کهکشان در پرواز ، یادها و یادها و یادها ، یادهایی که گه چشم را بارانی می کند ...به شعرنیما می رسم :
یاد بعضی نفرات روشنم می دارد
اعتصام یوسف
حسن رشدیه ، قوتم می بخشد
راه می اندازد و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می اید از گرم عالی دم شان.
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دل تنگی
سویشان دارم دست ، جراتم می بخشند ، روشنم می دارد .
من این شعر را تجربه کرده ام ، خشت به خشت ، در آن نفس کشیده ام ، در آن گریسته ام و غربتی که بیشترین عمرم را پوشانیده در آن دیده ام هر چند که دیگر در وطن خود از غریب غریب ترینم ، یادهایم منظری است به گفته ی تاجیک ها ازبود و باشم از میهن و بیرون از میهن ، یادهای همه جور ، یاد کولی وار لحظه ها و همین یادهای تلخ و شیرین است که : وقت هر دل تنگی ، سویشان دارم دست ، جراتم می بخشند ، روشنم می دارند !!!
نان پزی عشایر فارس
راه می روم ، آفتاب کمی گرمم کرده است یک باره چشمم به تکه نانی می افتد ، تکه نانی که باید از دست رهگذری افتاده باشد ، می ایستم اما یک باره می پروازم !! به راستی می پروازم با بال یادها ! تکه نان را بر می دارم از زمین . در دوران کودکی یاد گرفته بودیم که تکه نانی که در راه افتاده دیدیم از زمین برداریم ، به احترام ببوسیم و در کنار دیواری بگذاریم که زیر پای رهگداران خرد نشود ! چه آیین ساده و درستی ! آیین را می شکافم ! روپوش سپید و اتاق آناتومی !!! کشاورز کاشته ، ابری باریده ، آفتابی دمیده ، زمین بارورشده ، کشاورز تیمارگر زمین و کشت است ، خرمن درست شده ، گندم از کاه جدا شده ، به آسیاب برده شده ، آردشده ، نان و... شده تا...... در یک باز نگری می بینی که تکه نانی که به کنار دیوار نهادی سپاس گفتی زمین را ، باران را ، آفتاب را ، کشاورز را ، آسیابان را ، نان پز را و ...... و چه زیبا با چشم پاک به پیرامونت نگریسته ای ! یعنی که به گفته ی ساکراتس : خوبی دانستنی است پس آموختنی هم هست !
یاد سرشارم می کند ، قدی کوچک و کیفی که از خودم کمی بزرگتر بود ومدرسه و معلم و مشق و گهگاه دوست داشتن جمعه بیشتر از روزهای دیگر هفته ! و در درون گشت زدن بیش از برون از دوران کودکی تا کنون !
و کلاسی که در آن یک هم کلاس دختر داشتم و روی یک نیمکت می نشستیم و روزی پدرش که افسر ارتش بود ا ز آن شهر منتقل شد و او هم رفت گریستم و ندانستم چرا ! کودک بودیم کودک ! آیا به راستی مولانا عشق را خود سد زبان دیگرست ؟ . نان را در دستم می گیرم می بویم ، آنچنان می بویم که گرمای نان تیری و تاوه مستم می کند ، به راستی مستم می کند ، سرشارم می کند از یاد و یاد و یاد
"وقت هر دل تنگی ، سویشان دارم دست ، جراتم می بخشند ، روشنم می دارند "

آفتاب بی دریغ می تابد یا به گفته درویش علی کشاورز: عدل می تابد ! از درویش علی به هراکلیت می رسم : خورشید نه تنها هر روز بلکه پیوسته تازه است !
در یادم باز هم مدرسه ، همان دبستان و دختری که از ان کوچه رودرویم می آمد تا به مدرسه برود که به گفته ی مایل هروی : نگاهش به نرگس حیا می فروخت! و ما کودک بودیم جهانمان پر از همه ی رنگ ها بود و بزرگ شدیم و انگشتر شدیم و بلا هم نگین همان انگشتر شد که شد ! در همین کوچه بانوی اموزگاری بود که هم زمان به سرکارش می رفت و چند تا دختر بچه بودند که با دیدن ان بانو دم می گرفتند :
ادرسه ، ادرسه خانوم میره مدرسه ،
هنوز نفهمیدیم سر به سر بانو می گذاشتند یا شوخی می کردند !
به مسعود رسیدم ، نیک آدمی است آن چنان که در سفر چین هم که بود از توی قطار آن دیار زنگ زد و حالی پرسید و برایمان عمر سد ساله آرزو کرد که گفتم نخواهم بخشیدت با نفرینی که کردی !!
به رستورانی رفتیم من ماهی خواستم بر خلاف روزی که با دانش آن غدای کذایی را خوردیم که شرحش در اوراق تاریخ آمده است ! غذا گوارای وجودمان شد و حتا این آبجو بی غیرت هم چسبید و اهالی محترم رستوران هم لذت بردند و یادی هم از دانش به نیکی کردیم ...!
***
با مسعود بدرود می گویم ، ابری تیره بالای سرم است ، آن چنان تیره که فضا را به زندان خود کشانید ، بارید ، در زیر سایه ی چتر راه را ادامه ادامه دادم ،باران بی تراس و تلواسه بر بام چتر می بارد و می کوبد اما پس از چندی از توپ و تشتر باران سیل آسا ، خورشید تابید و آن هم به هنگام ! به یاد جمله ای از کتاب تاریخ الوزرا افتادم که گفت : شب یلدا اگر چه دراز بود ، زایل شود و صبح جهان افروز روی نماید !
بامداد آدمی به خیر باد و درودی به همه ی روشنایی ها


کوچه مرادی چمنی به عبدالحسین باقرخانی
تورج پارسی
تمام زمین های زراعتی پیرامون شهر و از دم تیغ گذراندن تا خونه ها مثل دمل چرکین روی گرده ی زمین که دیگه نمی تونه نفس بکشه ، بیان بالا . نوم خدا شهر داره بزرگ میشه ! !
اولین خونه رو رستم مرادی چمنی کارگر بازنشسته شرکت نفت ساخت ، آ! وقتی به یاد گندم کارا و جوکارا می افتم کفری می شم مثل اسب سم به زمین می کوبم . آخ که چه قد و بالایی داشتن درست تا زین اسب . پسینا که نسیم راه می افتاد ساقه های گندم و جو مثل دخترای تازه بالغ سرتا پاشوق می شدن می رقصیدند و می غلتیندند انگشت به د هن می گرفتم از دریای سبز، دریا صفا و برکت . حالا خونه آجر ی جای دریای سبز وگرفته . روزیکه شالوده خونه ی رستم کندند ، کهسار گرمسیری شیرزاد حالش به هم خورد ، یه گوشه ای وایساده بود با چشم پر اشک و دل پرخون نگاه می کرد . هر کلنگی که بالا می رفت او هم تو هم می ریخت آخه چه جور میشه رضا داد که به جای قصیل سوز❊ به جای ساقه های برافراشته ی گندم و جو آجر رو آجر بذارن , چپو شد چپو زندگی!.
کهسارداره تموم می کنه داره جون می کنه گندم زارها وجودش بودن . از اول صبح تا آخر شب می ایستاد با خوشه ها حرف می زد پنگه ی ❊ می زد و می خوند و برای چشمای شور کشار❊ دود می کرد و خوشه ها را با دست نوازش می کرد و مثل ضبط صوت یه بند می گفت :بر چشم بد لعنت . رهگذرا هم می گفتن دش باده بعد با خوشحالی می گفت : خدا بخواد سال خوبیه کلی اروسی و سفره درپیشه شایدم دیگه فرجی بشه که برم دست مهتو بگیرم و بیارمش و ما هم سامونی بگیریم .حالا کهسار باید بناله تا دق کنه .کهسار که صاحب زمین نبود ، ارباب نبود ، فقط بازیار بود اما با همه ی فقری که از تموم جونش فریاد می کشید ، پیوند با زمین سرپانگهش داشته بود
***
رستم مرادی چمنی با زنش گل بختیار و پسرش فرهاد جان به خونه آجر ی چیاکشی* کردند رستم برای کشیدن آب و برق تلاش می کنه هر روز به اداره ها سر می زنه تا هرچه زودتر لوله آب و شعله برق وراه بندازه .اولین کاری که مرادی چمنی انجام داد مشخص کردن نام کوچه بود با وجودیکه تنها خونه ی این نقطه ی دور افتاده است ولی روی مقوا نوشت کوچه مرادی چمنی وبا میخ کوره چهار پهلوی خونه کوبوند و یک جا هم با رنگ نوشت .بالاخره تنها خونه ی نقطه دورافتاده صاحب کوچه هم شد . مرادی الان شدیدا به فکر آب و برقه ، هر روز صبح راه می افته به طرف ادارات

***
رستم پسینا صندلی لهستانی می زاره دم در و آب از چاه می کشد و جلو درخونه یا درواقع کوچه مرادی چمنی رو آب پاشی می کنه ،گل بختیار هم رو آسونه ی در می شینه و از آینده گپ می زنه از روزی که برق و آب میاد و خونه های دیگه که ساخته میشن . البته اهالی کوچه میدونند که هر چه دارند از صدقه سر مرادی چمنی و گل بختیاره دارند ! گل بختیار لبخندی از روی رضایت می زنه که همه ی دندونای طلاش نمایون میشن و مرادی چمنی هم مثل فاتحی از سر صندلی جابه جا میشه و سری از روی رضایت تکون می ده .گل بختیار در حالی که آهی می کشه می گه : ای فرامرز جان عاقبت نه بخیر اگر دپیلمش گرفته بود مثل پسرای سلیمانی دهنورد، دختر کور منجلک *پاکبخواه و کیک و کیک که از لین های* کارگری رفتن لندن و فردا بر می گردن و کارمند شرکت میشن و بیاو برویی وبوارده نشین میشن او هم مهندس می شد ، ماشاالله چه بهش میاد مهندس فرهاد جان مرادی چمنی بزنم به تخته .شنیدم دختر پاکبخواه برگشته مهندس شده ، ای پسر ماهم که معلم سرخونه براش گرفتیم یک پاش کرد تو ملکی * که می خواد هنرپیشه بشه نامه داد و نامه گرفت با بیک ایمانوردی ، هنوزم دنبال هنرپیشگیه تا لنگ ظهر می خوابه بعدش هم میزنه بیرون اینم شد نون وآب براش . مرادی دلش گرفت از روی صندلی کمی جابه جاشد و روش اون ور کرد تا حرف وعوض بکنه .
ــ میگم باغچه را هم گل می کارم ریحون ، نعناع ، پیرگ *... آب لوله که بر سه .... گل بختیار اصلا گوش نکرد یه باره گفت : هنرپیشه هم که نشد فقط خونه را پر کرده ازعکس هنرپیشه ها ، ای بدبختیه دیگه ، بدبختی که شاخ و دم نداره !
مرادی گفت راستی جوابم ندادی می گم تو باغچه هم گل می کارم هم ریحون و.. گل بختیاربا بی تفاوتی گفت :آب چاه که هست هرچه میخوای بکار دیگه . و همینطور با خودش گپ می زد . مرادی دلش گرفت عقده پیچید توی همه ی بدنش پاشد سر پا و به نقطه ای دوری خیره شد .
ــ می خوای براش یه مغازه ی خرازی بذاریم ؟
گل بختیار پرسید برای باغچه ؟
ـــ نه بابا برای فرامرز جان
ـ فرامرز؟ په . خب فردا همه ش فدای اتینایش می کنه !
ـ په میگی بفرسمش جای اولش ! هرچه من میگم تو هم جواب سر بالا میدی ای داد ای بی داد چه دردی گرفتار شدم !
گل بختیار پاشد رفت داخل سرا و خودش وبه چیزی مشغول کرد ، مرادی هم شروع کرد با ناخن گیر گرفتن ناخنای پاش اما تو دلش واویلا بود ....
***
زمین های زراعی همه خونه شدند و دار کناری *که سایه پهنی داشت افتاد توخونه ی میزای برق کش و کهسار به فعلگی پرداخت و بالاخره مهتو را آورد . مهتو پس از سه سال باردار شد و کهسار هم در سد مارو کار گرفت و تا اندازه ای وضع بهتری پیدا کرد . کهسار تمام حواسش به شکم مهتو ه . می گفت که پول پس انداز کرده تا خرج تحصیل فرزندش بشه . کهسار آنچنان از درس بچه اش حرف می زنه که گویی همین الان هفت یا هشت سال داره در حالی که مهتو هفت ماهه آبستنه . می خوند مثل همان موقع که خوشه ها رادست می کشید و بو می کرد و اشک شوق در چشم جمع می نمود . روزها می گذشت و مهتو سنگین تر می شد کم کم به نهمین ماه می رسه . کهسار مرتب دست به شکم مهتو می کشه و یا می گه بابام کیخسرو یا می گه دادام برافتو *و پنگه ی می زنه . با همه ی وجودش خوشنود برای مهتو می خونه :
قربون بالات برم ، بالات بلنده
کرپوی *گل مخملی برات قشنگه
مهتو لبخند می زنه و سر رو دومن می ندازه * و کهسار باز می خونه :
سر کردم منه پندری گل جومه می دوخت ،
تش گرفت کله ی سرم ، ریشه ی دلوم * سوخت
***
روزها چه سخت گذشتند ، خونه پشت سرخونه درست شد و خبر بد هم از در و دیوار بارید . خبر بد مثل اومدن ملخ مراکشی آسمون شهرو سیاه و تلخ کرد. نه ، نه نمی خوام بدونم ! دروغه ، دروغ ، نه ترا به خدا نگو ، نگو ، آخ ، آخ باید دروغ باشه . اما سیه بختی حال و روزم ، دروغ نبود ، راست بود ، راست دل شکنی ، راستی که آتش بود به خرمن گندم ، راستی که بریدن قصیل سوز بود . چند کارگرازبالای سد سقوط کردند ، یکی از اونا هم ، آخ که سخته گفتنش ، کهسار بود ، کهسار مرد بی اونکه کیخسرو یا برافتو را ببینه .
کوچه مرادی هم امروز شلوغه ، شیونه ، شیون ، سوزن بندازی به زمین نمی رسه . مرادی در سکوت داره خفه می شه و گل بختیار از فرط گریه ..... فرهاد در خودکشی کرده ، گل بختیار فریاد می کشه و تو سر می زنه : ای واویلا یه شلواربرش بی ..... *
***
شهر داره بزرگ میشه ! نوم خدا شهر داره بزرگه .... ! از گندم زارها و جوزارها خبری نیست ، شهر داره بزرگ می شه و آفتاب بی تفاوت بر خانه ها می تابد .
Close up of wheat ears - shallow depth of field Elnur - Fotolia
۱۹۹۷ اپسالا. سوئد.
در سال ۱۹۹۷ در قطاری که ازشهر دانشگاهی توبینگن آلمان به طرف سوئد راه افتاد این داستان مانند تش و برق به ذهنم رسید ، مسیری درازو سرسبز و زیبایی بود پس تر آن را نوشتم و سپس تر آنرا بازنویسی کردم .
chiyaakeshi اسباب کشی
chepo غارت
پنگه ی pengaye بشکن ،پلنگک
کشار koshaar اسپند
دار کنار daar e konaar درخت کنار
کور منجلک ، kurmenjelakکسی که چشمانی کم سو داشته باشد
پیرگ pirg خرفه ، پرپین
برافتو barafto بره آفتاب
" ای وایلا یه شلوار برش بی " وام گرفتم از کتاب شلوارهای وصله دار رسول پرویزی

من از آشنایی همان اندازه می هراسم که از جدایی
تورج پارسی
بانو
شهبانوی سال های دورتر
بانوی چهار فصل
من از آشنایی همان اندازه می هراسم که از جدایی !
این نخستین پیامم به تو بود!
****
نخست در مسکو خوابت را دیدم ،
و در پراگ برای نخستین بار به دیدارت آمدم
اتاقت پر بود از شمع های روشن آبی رنگ و پروانه های رنگارنگ .
با نازک رختی از جنس راز بر کاناپه یله بودی
بوی کندر و سندل هندی مرا به هند برد
وجام شراب سرخ گرجی دوباره به اتاقت برگرداند
به تو می نگریستم در سکوتی که سیمفونی پنجم را زمزمه می کرد
در درون چشمانت دریا را آرام دیدم
و با خونابه ی لبانت قهوه ام را نوشیدم
تو به سخن آمدی اما چشمان آبی ات مجال شنیدن نمی داد
و تو نیز بانو ، سکوت پراز شعر مرا نتوانستی بشنوی
****
سال ها گذشت
سال ها ی سال ،
تا در یک روز پاییزی در لنینگراد در سکوتی سرد از من جدا شدی
چشمان آبیت مجال نداد که بپرسم چرا ؟
و رفتی و رفتی ، رفتی و ساعت ۱۲ بار ناله کرد !
دوباره به مسکو برگشتم
در خواب به پراگ رفتم همه جا در پی ات گشتم
اما غمگین از خواب پریدم ، تاریکی دلواپس غم من بود
میدانی بانو
من به عادت همیشگی هنوز ترا می بوسم و شب به خیر می گویم
***
بانو ،
شهبانوی سال های دورتر
بانوی چهار فصل
من از آشنایی همان اندازه می هراسم که از جدایی !
این نخستین پیامم به تو بود!
ویرجینیا زمستان۱۹۹۷

دیشب ناهید خواهرم شعر زیبای هادی خرسندی سلطان طنز معاصر را فرستاد، گفتگوی تخم مرغ و مادرش که همراه نکاتی چندست به ویژه آنجا می گوید
- زندگی زیباست، زیبایش ببین
-هم ز پائین، هم ز بالایش ببین

تخم مرغ
تخم مرغی رفته بود اینترویو
تا مگر کوکو شود یا نیمرو
تخم مرغی بود با شور و امید
خواست تا مرغانه ای باشد مفید
فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود
توی مطبخ از برای شرح حال
پشت هم کردند هی از او سوال:
- کیستی تو، از کدامین لانه ای؟
- بوده ای قبلاً در آشپزخانه ای؟
- کی ز پشت مرغ افتادی برون؟
- توی ماهیتابه بودی تاکنون؟
- تجربه داری و فرزی در عمل
- جای دیگر کار کردی فی المثل؟

- داغ گشتی توی روغن یا کره؟
- حل شدی در شنبلیله یا تره؟
- با نمک فلفل بهم خوردی دقیق؟
- خوب کف کردی شدی کلاً رقیق؟
- پشت و رویت سرخ شد روی اجاق؟
- باد کردی از فشار احتراق؟
تخم مرغ این حرف ها را که شنید
روی وحشت زرده اش هم شد سفید!
ژوری اینترویو هم بی مجال
لحظهای غافل نمیشد از سوال:
- گر "رزومه" داری و "سی.وی" بیار
- ورنه بیخود آمدی دنبال کار
- گر نداری توی کارت سابقه
- ردّ ردّی گرچه باشی نابغه
گفت لرزان تخم مرغ بینوا
نیست قانون شما بر من روا
خوب من تازه ز مرغ افتاده ام
صفرکیلومترم و آماده ام
هرکسی کرده ز یک جائی شروع
میکند خورشیدش از یکجا طلوع
گر نه در جائی خودم را جا کنم
تجربه پس از کجا پیدا کنم؟
گر که مرواری نباشد در صدف
پس چگونه تجربه آرد به کف؟
گر که در میدان نرفته کره اسب
تجربه را پس چه جوری کرده کسب؟
گفت "شف" با او که: - زر زر کافیه!
- بیش از این هم ماندنت علافیه
ـ تخم مرغ هم اینقدر پر مدعا
- دست به نطقش را ببین بهر خدا!
- تجربه اول برو پیدا بکن
- بعد فکر پخت و پز با ما بکن
تخم مرغ بینوا با قلب خون
آمد از آن آشپزخانه برون
رفت غمگین، صاف پیش مادرش
تا که گرما گیرد از بال و پرش
گفت مادرجان مرا هم جوجه کن
جزو باند جوجه های کوچه کن
مرغ مادر گفت که: - دیر آمدی
- پس چرا طفلم به تأخیر آمدی؟
- من به تو گفتم بگیر اینجا قرار
- تو خودت عازم شدی دنبال کار
- مهلت جوجه شدن شد منقضی
- پس چه شد کوکوپزی، نیمروپزی؟
تخم مرغ اشکش درآمد پیش مام
ماجرا را گفت از بهرش تمام
گفت در نیمروپزی گشتم کنف
چونکه از من تجربه میخواست شف
سابقه یا تجربه با من نبود
آشپزخانه مرا ریجکت نمود
موعد جوجه شدن هم که گذشت
آه مادر بچه ات بیچاره گشت!
من از آنجا مانده، زینجا رانده ام
فاتحه بر هستی خود خوانده ا
رفت فرصت های عالی از کفم
حال دیگر کاملاً بی مصرفم
پس در این دنیا به چه چیزی خوشم؟
میروم الان خودم را میکشم!
گفت مادر: - طفلکم قدقدقدا
- چند مدت صبر کن بهر خدا
- صبر کن طفلم بیاید نوبهار
- باز پیدا میشود بهر تو کار
- گرچه اکنون فرصتت سرآمده
- تو نگو دنیا به آخر آمده
تخم مرغ آنجا به حال انتظار
ماند تا از ره بیاید نوبهار
×××
عید نوروز، عید پاک آمد ز راه
روی هر میزی بساطی دلبخواه
شربت و شیرینی و قند و نبات
تخم مرغ رنگ کرده در بساط
روی میز خانهی بانو بهار
یک سبد مرغانه خوش نقش و نگار
تخم مرغ ما نشسته آن میان
میفروشد فخر بر اطرافیان
از همه خوشرنگ تر، خندان و شاد
حرف های مادرش آمد به یاد:
- بهر هرکس در جهان قدقدقدا
- هست یک جا و مکان قدقدقد
- نیست بی مصرف کسی قدقدقدا
- هست امکان ها بسی قدقدقدا
- هرکسی باید بیابد جای خود
- تا نهد جای مناسب پای خود
- پس تو هم توی مدار خویش باش
فارغ از مأیوسی و تشویش باش
- چون شبیه تخممرغ است این کره
- روز و شب گردش کند بی دلهره
- خود تو هم هستی عزیزم بیضوی
- در مدار خویش گردش کن قوی
- زندگی زیباست، زیبایش ببین
- هم ز پائین، هم ز بالایش ببین
تخم مرغ ما ز پند مادری
شادمان لم داد آنجا یکوری
گفت گر مطبخ به من میداد کار
در کجا بودم کنون ای روزگار؟
گشته بودم جوجه گر روی حساب
ای بسا که میشدم جوجه کباب
پس چه بهتر که بد آوردم زیاد
حال راضی هستم و ممنون و شاد
تخممرغم، بیضیام، شکل زمین
پس غم دنیا به تخ.... بعد از این!



به خاطر دست هایت
تورج پارسی
به خاطر دست هایت
با پای برهنه و پتی
از دیوارهای خاردار زمانه
از همه ی صخره ها و کوه ها ـ بی آنکه مرا کفش های آهنین باشد ـ
از همه گنداب های چرکین در چرک همه ی لحظه های تلخ بی رویا
از همه ی گریه های شبانه ام که عمری است به آن ها عادت کرده ام
عبور می کنم ، عبور
تا سرزمین آبی دستانت را ببویم ،
وببوسم در ترنم لبانی که آواز ی جهانی می خوانند
تا در گستره ی نگاهی فروتن که سال ها ست آنرا پس انداز کرده ام
در چشمانت سفر کنم .
آه اگر دنیا فقط ، فقط یک تخته سیاه به وسعت زندگی داشت
بی گمان نامت را با همه ی خط های جهان بر آن می نوشتم
تا جهان را به یگانگی همیشگی اردی بهشت دست هایت بخوانم .
با پای برهنه و پتی ......................................... فوریه ۲۰۱۰ پاریس
