تاتیانا !
تورج پارسی
بیست و هشتم ژانویه دوهزار هفده
تاتیانا !
شب سنگین و تاریک شد
و یادت در ذره ذره های آن تاریکی
با من از این سو به آن سو آمدند.
از کوچه ای گذشتم که کوتاه تر از زندگی بود
زنی در آن همه تاریکی بی تخیل
دعا می کرد و قطره قطره آب می شد
و من تو را زمزمه کردم
شاید این همه تاریکی پر ازغربت را بزداید
پر از کلمه و فریادم تاتیانا شب سنگین است !
در بازی های جورواجور زمانه !
تورج پارسی
چهار شنبه سوم فوریه دوهزار شانزده
نیاز دیدم به دوستی که سال ها ست از او بی خبرم بنویسم ! خاطرات مشترک مان کم نیست ! یک جورایی درک به معنای روزگار داشتیم ! هر چه خواند رها کرد و رسید به سر سطر و دوبار خواند باز هم رها کرد ! از مدرسه پزشکی گرفته تا مدرسه موسیقی ، از آنتروپولوژی گرفته تا ..... سرانجام در متن خیابان های جهان رها شد ! برای نانی در پیاده روهای جهان ترومپت نواخت و دیگر بی خبر شدم ...
همیشه غمگین بود اما برخلاف من به دنیا خوش بین ! بد جوری هم خوش بین ، بلکی هم از روی خوش بینی از این سطر به آن سطر پرید ! باهمین خوش بینی هرگز ازدواج نکرد و تا پرسیده می شد چیزی می خواند که ترجمه ی آن شبیه شعر شمس است :
دل من شیر بیشه را ماند
شیر در مرغزار بایستی
و نمی دانم سرانجام در کدام مرغزار سر بر زمین گذآشت ؟ در بازی های جور واجور زمانه به راستی که خردمند همسایه ی دیوار به دیوار غم و غم گینی است ، اما در همین متن و نگاه ، باز راه می رود ، می نشیند ، می خندد ، می گرید تا پایان راه !
آیا پایان یک راه ارزشش کمتراز آغاز راه است ؟
با مهر همیشگی
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند / م. امید
از فروغ تا فروغ ! بارها از فروغ به مهستی گنجوی رفتم ، و از فروغ به رابعه ! به فروغ که بر می گردم شگفت زده ! که در زمانه ی بی زمان چه ها که بارش نکردند ! با مهر همیشگی
" فروغ " در نگاه منوچهر آتشی
در تاریخ شعر فارسى تا زمان فروغ، تنها دو زن مى شناسیم که با صداى »خود« حرف زدهاند، اما تنها فروغ پاداشِ این خود بودن را گرفته است. آن دیگرى رابعه دختر کعب تمام لحظه هاى شاعرى را در حال کیفر دیدن بسر برد. او این کیفر دیدن را به صورت دیگر، یعنى به فراموشى سپردن شعرش و چه بسا نابودشدن بسیارى از شعرهایش نیز تحمل کرد. هر چند بعدها به افسانه اى عرفانى بدل شد و نامى جاودانه یافت. نامى در غیبت شعرهایش البته. یک نمونه شعرش را مىتوان در اینجا نقل کرد:
موزون پسرى تازهتر از لاله مرو
رنگ رخش آب برده از خون تذرو
آواز اذان او چو پیچید به شهر
در حال به باغ در نماز آمد سرو
باز هم از این نمونه در شعرهاى رابعه داریم (همچنان که در شعرهاى مهستى). اما در اینجا قصد مقایسه اى در میان نیست، و این حرف که خیلى پیش از فروغ - بیش از نُه سده - زنى در شعر جمال مردى را وصف کرده، چیزى از ارزش فروغ نمى کاهد هر چند بر بزرگى رابعه (یا مهستى) مىافزاید. دستکم، با توجه به زمان حضور فروغ در قرن بیستم، مىتوان گفت این رویکرد براى او آن چنان اهمیتى ندارد که ارزشى به حساب آید و افتخارى نصیب او کند. در مورد رابعه، او بعد از قتلش به دست برادر، به جرم عشق شوریدهوارش به غلام پدر، به اسطورهاى مذهبى - عرفانى تبدیل مىشود و در زمره اولیا در مى آید و به افسانه ها مىپیوندد. فروغ نیز پس از عبور از مراحل اروتیسمِ مبتذلِ دامنزده شده توسط ژورنالیسم بورژوازىِ نوپاى وابسته، و گذر از تهمتها و تحقیرهاى »ظاهرپرست« - و صد البته رسیدن او به مرحله آزادى و شعر راستین - تقریباً همان مقام را - با توجه به زمان حضورش در قرن روشنگرى و علم و هنر مدرن پیدا مىکند.