Like me this jug has been once a forlorn lover,
Totally enthralled by the sight of a beautiful head,
And the handle that you see attached to its side,
Has been once an arm round a beloved , s neck.
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
دستی که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است
پانزدهم اسفند زادروز استاد پور داوود
تورج پارسی
پورداود انسانى سخت کوش بود و آرزویی داشت :"آرزویم شناسندن ایران باستان به تو فرزندان کنونى این سرزمین است و از این راه ، مهر و علاقه اى نسبت به این مرز و بوم برانگیختن و به یاد پارینه به آبادانى جهان کوشیدن ." بى گمان استاد به این آرزو رسید ، با تلاش پیگیر برگ هاى تاریخ را از هزار توهاى تنگ و تاریک بیرون آورد و به فرزندان ایران شناساند آنچنانکه این قلم کارستان پورداود را دنباله ى کار فردوسى مى داند . ۰
اوست که بنیانگذار دانش اوستا شناسى در ایران است و گرنه جز زرتشتیان که به گفته ى استاد " هنوز رشته ى مهر و پیمان نگسستند و از اهورامزدا دل برنگرفتتند و از نامه ى وى چشم نپوشیدند " کسى آگاهى چندانى از آیین باستان نداشت . از سوى دیگر این اقلیت در هم تنیده شده که روز بارانى نباید از خانه بیرون بیاید که مسلمان را ناپاک نکند چگونه مى توانست که درباره ى آیینی که به سختى آنرا نگهبانى مى کرد کتابى بنویسد یا میدانى در این زمینه فراهم آورد . پورداود کسى است که با چاپ گاتا سرود نو آیین زرتشت گامى تاریخى برداشت که خود هم به آن سرفرازست " زهى شاد و سرفرازم که پس از بیشتر از هزار سال انقراض دولت زرتشتى اول کسى هستم که معناى سروده هاى پیامبر ایران را به زبان امروزى آن مرزوبوم در آورده به معرض مطالعه ى عموم مى گذارم "
https://www.youtube.com/watch?v=e0Vrl68WFx
Ihttp://www.bbc.com/persian/iran/2016/02/160209_l47_pourdavoud_zoroastrian_history
پانزدهم اسفند به مناسبت روز درخت کاری
تورج پارسی
هفتم مارس دوهزار چهارده
در سال نماى ما روز۱۵ اسفند از ویژگى هایی برخوردارست یکى که زاد روز استاد پورداود است و یکى هم جشن درخت کارى است ، اما شوربختانه امروزه در سرزمین ما نه تنها نمى کارند بلکه از ریشه در مى آورند ، ما با حراج بى سابقه محیط زیست ، میراث فرهنگى و.. روبرو هستیم .این فاجعه یک سونامى ممتد است ،
به راستى به کجا مى برند ما را ؟
نیاکان ما آب ، آتش ، خاک و آتش را گرامی می داشتند و این چنین به شکل فردی و همگانی ازمحیط زیست نگهبانی می کردند . این گرامی داشت نزد زرتشتیان هم چنان ارجمندست ، چناچه پس از زاده شدن هر فرزندی ، خانواده در خانه یا نزدیک محل زندگی خود خود " نهال درخت " همیشه سبز ی مانند سرو یا کاج می کارد و ازآن پرستاری می کند، بدین گونه کودکان می آموزند آنچه که امروز کاشته میشود برای آیندگان است .امروزه نیز برگزاری جشن گهنبارها یکی دیگر از ویژگی های نگهداشت محیط زیست است .
چنانچه گفته شد فرهنگ ایران باستانی نگهداشت محیط زیست را یک وظیفه فردی و همگانی می دانست که با خردوری آنرا سامان می بخشید ،ثعالبى در رویه ۱۰۱ تاریخ خود مى نویسد :
"بیشتر کشش درونى کیقباد ( کی کواد ) به آبادانى بود . وى آبادى را به زندگانى مانند مى کرد و ویرانى را به مرگ و ناپسند مى دانست که یک ارش*از زمینى را ناکاشته و افتاده ببیند و آن را به فال بد مى گرفت چنانچه که زمین آباد را نکو فال مى پنداشت . وى دوست مى داشت که هنگام سرسبزى و شادابى کشتزارها بر جاهاى بلند بنشیند و بر آن مناظر بنگرد "
در اینجا در نیایش درخت هم آوا می شوم با زنده یاد سیاوش کسرایی
تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است
در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت !
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت !
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت !
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگرغمین خوش آوایی ای درخت !
در زیر پای تو، اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان، صبحی ندیده است
تو، روز را کجا ؟!
خورشید را کجا ؟!
در دشت دیده ، غرق تماشایی ای درخت !
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان، پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد !
پروا مکن ز برق، که بر جایی ای درخت !
سر بر کش ای رمیده که
همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت !
درد ایام فزونست و تحمل اندک
مرهمی کو که نهم بر سر هر لحظه ی خویش
تهران زمستان سال ۱۳۴۷ ساعت چهار بامداد !
همین که رفت !
تورج پارسی
بیست و ششم فوریه دوهزار شانزده
همین که رفت
پنجره ی اتاق را باز کردم
کودکی در کوچه با پستانکش به آسمان نگاه می کرد
کودک شدم به آسمان نگاه کردم
آسمان بی دلواپسی آبی بود
من بی دل واپسی آبی بودم
و افق هم بی دلواپسی آواز می خواند وبا افتاب می رقصید .
چقدردل واپسی ها سایه دار شده بودند
چقدر خانه پر از دل واپسی بود
چقدر عکس ها در قاب ساکت بودند !
چقدر واژه ها کهنه و چرک مرده بودند
و یادم می آید که گلدان ها هرگز صبح به خیر نگفتند .
همین که رفت پنجره را باز کردم !
ودیگر راه خانه را گم نکردم ....