افسوس بر پول کوتاه قد میهنم !

این شعر " ٰعالی پیام " را  " استاد ارجمند " فرستادند با سپاس از ایشان سرگذشت اسفناک پول ایران و هجوم" پول های همه دنیا "به  آنرا ببینید ،به یاد می آورم سال ۷۸ که خواستم به سوئد سفر بکنم بانک ملی اهواز کرون سوئد را نداشت ،  چون پول بیا و برو داری نبود،پس از بدرود گویی با همکاران دانشگاهی به  تهران آمدم وخود را معطل نکردم مارک آلمان و دلار امریکا گرفتم فکر می کنم دلار هفت تومان بود. امروز  کرون سوئد هم در این آشفته حالی میهن ما بیا برودار شده و از یک تومان آن هنگام خودش را بالا کشید گویا به چهار سد تومان رسیده. هر چه پول ایران کوتاه قدتر می شود بر قد پول کشورهای دیگر افزوده می گردد حتا پول  پیگمه ای " کوتاه قد " مانند کرون !!!!!! سوئد .با مهر همیشگی   

· ·

فغان ز جنگ و مرغوای او *


فغان ز جنگ و مرغوای او *    


تورج پارسی


کبوتر صلح

Dove of Peace


پیکاسو هنرمند جهانی است که در سه دوره هنریش که به آبی ، رز یا سرخ و بنفش نامورست کارهای هنری اش را سامان بخشیده و سبک کوبیسم رابا نام خود جهانی ساخته است .

جنگ داخلی اسپانیا و بالاگیری فاشیسم در میهنش سبب آفرینش تابلویی شد به نام گرونیکا وهم چنین در رابطه با جنگ کره نیز نگاهش را به جنگ در تابلویی آشکار ساخت . در سال ۱۹۴۴میلادی پیکا سو عضو حزب کمونیست فرانسه شد و پس از شکست فاشیسم درسال ۱۹۴۹ میلادی بمنا سبت گشا یش کنگرهً جهانی صلح پلاکاردی را با کبوتری سپید  ارائه کرد و در کنگره بعدی تابلوی کبوتر را با زیتونی در منقار آشکار کرد که در گستره جهانی نشانواره صلح گردید  . البته در فرهنگ باستانی یونان شاخه زیتون هم نشانواره آشتی و صلح بوده است. نا گفته نماناد که نام دختر پیکاسو هم "پالوما " ست که در زبان اسپانیایی به چم کبوترست . Paloma
اینک دوباره اهریمن جنگ سرزمین مارا تهدید می کند ، مردم ما جنگ طلب نیستند و از جنگ افروزی هم متنفرند حال این حکومت بقای خود را در جنگ می بیند و غرب هم منافعش را در برافروزی جنگ . اگر به عراق را نگاهی بیندازیدغرب   به بهانه ی اتم و صدام به سرزمین هجوم برد دارایی شان رابه یغما برد و سرزمین رابا خاک یکسان کرد . هم اکنون غرب و دست راستی های اسراییل همین خواب را برای ایران دیده اند و ایرانیانی چند هم انتر انی هستند که با دایره زنگی غرب جهانخوار می رقصند . اینک ما مسئول هستیم که فریادمان را به گوش جهانیان برسانیم . باشد که کبوتر صلح و آشتی در آسمان میهن مان به پرواز در آید .
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او *    
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد     
گسسته و شکسته پر و پای او
*************************
* مرغ آوا یا مرغوا فال‌بد
مروا به چم فال خوب است مثلا حلوای نذری که می آردند در جواب می گفتند مرواش هزار سال باشه !

در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ


در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ


در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد

حافظ

 

تورج پارسی

 

امروز اگر چه سرد و ابری است اما پیام بامدادی دوست ارجمندم مهندس قدرتی به مناسبت زاد روز حافظ توانی دیگر بخشید مرا : خجسته سالروز میلاد جضرت دوست خواجه راز جافظ شیرازی مبارک باد !  به راستی هم خجسته باد زادروز رند همیشه معاصر ما. رندی که چندین قرن است که چراغ بر ره  ما نهاده و با سحر واژگان آن می کند  که  پژواکش از کوچه باغ های شیراز گذشت و جهان را تعریفی دیگر داد   ، او با ماست با ما راه می رود اما نمی خوابد ، قرن هاست که نخوابید ه، بیدارست و این بیداری راز زبان همیشه به روز اوست . در اینجا به گفته ی دکتر اسلامی ندوشن می رسم  " تنها دو کتاب مجموعیت روح ایرانی را در خود باز می تاباند : شاهنامه و دیوان حافظ !

 

باز از خود می پرسم به راستی چه جنبه ای دارد که همه جا هست و  به احترامش می نگرند ! چه رازی در اوست که در این رودخانه ی چندین و چند قرنی هم چنان می خروشد ! به راستی در زمانه ی نابهنگام چرا و چگونه حافظ " شاعر ساحر " گوهر وجودی فرهنگ ضربه خورده ی ما می شود تا جایی که خانه ی اندیشه و دیدش: زیارتگه نه تنها رندان ایرانی بلکه رندان جهان می گردد

 

ای میل ها را که باز کردم به دنبال پاسخی از دوستم بزرگمهر بودم  امانخست پیام استاد جلیل دوستخواه بود که به همین مناسبت شادباش گفته بود ، چراغ ها در پی هم روشن شدند و چراغانی شد بامدادم .

چندین سال پیش یکی از این روزها در اتاق کارم دردانشگاه دیوان حافظ را در دست داشتم -ناگفته نماناد که در خانه چندین چند حافظ دارم و گاه همه دل تنگی ها را با او می گذارنم و تا جرعه جرعه کلامش را هزاران باره سر کشم - همکار فنلاندیم آمد با قهوه اش دید که من در دنیای خویشم رفت پس از نیم ساعتی برگشت پرسید چه میخواندی که حضور مرا ندیدی پاسخ دادم با حافظ بودم ! شرحی دادم از اعتبار حافظ تا آنجا که ایرانیان از آینده ی فردی خود با خواندن غزلی از حافظ آگاه می شوند !‌؟

به همین دلیل او را " کاشف راز " می خوانند ! با شگفتی گوش می کرد ، کتاب را از دستم گرفت نگاهی کرد و سری تکان داد ! با لبخندی گفت آیا راز فنلاندی ها را هم می تواند بگشاید ؟‌ گفتم بانو این رند بی گمان  " زبان دل " را می داند حالا از شیراز باشی یا سمرقند یا هیلسینگی فنلاند !   گفتم باید نیت بکنی اما آنرا نباید با یک اصل علمی بنگری !!!! به سبک دکتر سعدی عمرانی  دوست ارجمندم : حافظ به جام شرابت سوگند می دهم آینده -راز این بانو را بر وی آشکار بنما !!!!!

 

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت

بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد

"در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد "

 

این بانو را ندیدم دیگر ، چون از دانشگاه اپسالا رفت تا روزی که به مناسب هفتاد سالگی یکی از استادان بازنشسته مجلسی برگزار شده بود ایشان را دیدم با لبخندی به زیبایی و شادمانی و سرسبزی هزار جزیره ی فنلاند با شیطنتی زنانه !! گفت به حآفظ سلام برسون ! پرسان شدم مراد داد  ؟ لبخندی طولانی تر تایید بر مراد بود . با مهر همیشگی

دوازدهم اکتبر دوهزار دوازده

چماق و چماقداران فکری !


چماق و چماقداران فکری !

چماق که همان گرز شش پر است

" مرگ بر ..... "

و زنده بادهای زورکی

" دروغ و تهمت  "

 پدیده های چماق و ترور هستند و بس !!

تورج پارسى

چماق که همان گرز شش پر یا چوب دستى است  اگر به دست اوباش  افتد آنرا بر سر هرکس که  مطیع نباشد فرود مى آورند . اوباش معمولا آدمانى هستند که از نظر شعور نمره ى قبولى ندارند به همین دلیل هم مى توانند  آلت دست قرار بگیرند هم براى منافع شخصى خود مخل خیر اجتماعى بشوند و چماق را بر سر هر کس فرود آورند.در جامعه ای که فکر تبدیل به چماق شد نابودی جامعه‌ رقم خواهد خورد ، امروز بیشی از به اصطلاح سیاسیون چماق فکری حمل می کنند و آزادی دیگران را نفع می کنند !

جامعه اى که در آن"تنهامن درست مى گویم وهمیشه حق با من است" رواج بگیرد اندیشه وتفاهم از آنجا رخت بر مى بندد و چماق و اوباش در آن قانون مى شود . معمولا در کشورهاى دیکتاتورى چماق دولتى است و در راس کشور دیکتاتورمى نشیند که اگر وى مذهبى هم باشد ، خداى زمینى می شود و نوک چماقش به شکل هزار پا وسعت تمام سرزمین را مى گیرد .

 دربرخى از سرزمین هاى دیکتاتورى  شوربختانه تنفر از شخص یا فرد به سوى تاریخ و فرهنگ کشیده مى شود  یا به زبان ساده تر همه چیز سیاسی می گرددو باعث دورى جستن از هویت  می شود  . این دورى  یا نابینایی تا آنجا دامنه پیدا می کند  که برای غرق آن یک نفر و هم پالکانش  به تباهی کشور نیز اری می گویند ! به گفته ى فرزانه اى به جاى مداواى باغچه با دفع آفات یکسره به جان باغچه مى افتند و آنرا زیر و رو مى کنند ،البته روزهاى آول آنرا انقلاب مى نامند و کم کم یک عده از همان بیل به دستان آنرا فاجعه مى خوانند .

در این معرکه دیکتاتور یا کشته می شود یا فرار مى کند یا خودکشى مى کند . حال امید می رود که هوا عوض بشود و اندیشیدن و تفاهم میدان کردار بیابد. اما از آنجایی که در این سرزمین مورد نظر خار بوته ى " "تنهامن درست مى گویم حق همشه با من است |" جاودانه است دوباره از میان همان محرومین یا مصتعضعیفن یکى روى صندلى بزرگ دیکتاتور پیشین نزول اجلال مى کند و باز همان نوحه در همان دستگاه  و بى گمان حادتر و پلشت تر نواخته مى شود . در اینجا نیازست حرفى ناگفته نماند و آن اینکه اگر دیکتاتورى در زیر بیرقش مدرسه و دانشگاه و بیمارستان رواج داشته و یک جورى از تجدد در آن رنگ و بویى باشد باز بهترست که چماقدار باشد و خطی سیاهى هم بر تجدد بکشد و نفس همه را بند بیاورد و حرف ،حرف کتاب مقدس باشد و بس کتابی که چه عرض بکنم منبع دانش بشری است  !!! نکته ى جالب توجه این است که در زمان دیکتاتور اول همه دم از آزادى خواهى مى زدند !! و به محض برانداختن دیکتاتور ،آزادى خواهان !! پیشین چوب هاى دار و شکنجه و دست بریدن و پابریدن ، تجاوز ، غارت و....رامى آغازند یعنى میان آزادى خواه و شکنجه گر فرقى نیست به این عبارت که شکنجه گرامروز ،فردا آزادى خواه مى شود ،همانطور که آزادى خواه دیروز شکنجه گر امروزى است .اینجا از آنانى که مطرحشان نکردم پوزش مى خواهم یک گروه ازآدمیان هستند که هرگز نه به اولى و نه به دومى آرى نمى گویند این گروه بیشترین ضربه را مى خورند چون به هیچ بتى چه گلى چه سنگى چه چوبى و چه.... آرى نمى گوید آنچه را مطرح مى داند شرف و فضیلت آدمى است در واقع آزادی خواهان اصیل و راستین ایناند.

معمولا طرفداران دیکتاتورها اهل تمیز و تشخیص نیستند –البته این یک بیان آمارى نیست به همین دلیل بهترست انرا نسبى تعبیر کرد- در نتیجه همیشه چماق را به سوى گروه سوم که به انسان و اعتبار و منافع منطقى و دراز مدت سرزمینش مى اندیشد و به هیچ بیمارى پرستشى هم دچار نیستند ، مى گیرند و حاکم  را فراموش کرده و حتا در این گاه به شکل مسخره اى در کنار هم قرار مى گیرند تا صداى گروه سوم را خفه کنند .

حال درون و برون سرزمین دیکتاتورها را بنگریم :

جامعه زیر تسلط کامل دیکتاتور و همراهانشان است ، بت پرستی را از کودکستان به شاگردان مى آموزند ، خودکشى یا مرگ " شهادت " نامیده می شود ، ملت از فرهنگ زدوده و جایش را امت مى نهند ، اندیشیدن گنه و شک است به همین دلیل از شیر گنجشک تا شیر شتر در کتاب مقدس پیش بینى شده و دقت آنچنان است که رفتن به مستراح هم نمى گذارند که پای چْپ حق پاى راست را ببلعد . این دقت این پى جویی حق از باطل امرى است فراموش نا کردنى همانطور که نباید رویاى بهشت برین را از دست داد . در این عرصه واژه اعتراض و حق خواهى مطرود چرا که  آتش خشم بت پرستان را مى افروزد واى به هنگام نا هنگامى که مطلب به گوش بت اعظم که همان چماقدار دینى است برسد آنچنان خون جارى مى شود که اگر غایب حاضر بشود رو دست مى خورد که پیش از آمدن از "غیبت سده ها " کسى براى کشتن بر جاى نمانده باشد .

در این عرصه نه کودک ، نه جوان ، نه پیر آرامش ندارد حتا اگر از خودى هاى دیروزى هم گردهم آیی یا سخنرانى داشته باشند که بت پرستان که همان چماقدارند مى ریزند و بر بادشان مى دهند،

حال اگر یک توک پا به بیرون سرزمین بیندازیم آسمان را همانگونه مى بینیم مثلا اگر از گروه یکم جلسه اى داشته باشد گروه دومى ها که در واقع مهاجرین یا پناهند هستند مى ریزند و آنرا به هم مى ریزند و بالعکس جالب است که اگر گروه سوم که شرحشان آمد که شباهتى با یکمى و دومى ها ندارند نشستى بر پا کنند ، یکمى و دومى ها با هم صدا و هم منافع شده بساط شان راتو هم مى ریزند .

گروه اولى ها غیر خودى ها را طاغوتى، لابى امریکا ، صیهونیست و...

گروه دوم :  مخالفان خود را حزب الهى ، لابى جمهورى اسلامى و..

گروه سوم : به هیچ کس بر چسبى نمى زند مخالف نظام حاکم و چماقدارى است اما منافع دراز مدت ایران را مد نظر دارد - ، رودروى جنگ طلبى و افراط گرایی و بر پاساختن چوبه ى دارست . باور دارد که براى پیشرفت سرزمین باید همگان شرکت داشته باشند به همین دلیل هر گز جامعه را  به خودى و غیر خودى بخش نمى کند .    

هم میهن ! بیندیش ، بیندیش ! انکه چماق داری و ترور را تایید می کند خود نیز در زمره آنان بشمار می آید !

 بیندیش که چگونه باید از این بن بست بسیار طولانى بیرون آمد و جامعه اى آزاد بر پایه احترام به فضیلت انسان بدون در نظر گرفتن عقیده سیاسى ، دین ، رنگ ، جنسیت و...ساخت . بى گمان اگر فضیلت انسان همیشه مطرح باشد مى توان ساخت و بى نیاز شد از دست خارجى که بدترین راه نجات است .آ

شب دراز به امید صبح بیدارم !

بر معلم و استاد چه گذشت و هم چنان چه می گدرد


بر معلم و استاد چه گذشت و هم چنان چه می گدرد


بر معلم و استاد چه گذشت و هم چنان چه می گدرد !

تورج پارسی

 ازقلم روان حمید دادیزاده زیر عنوان دو "واقعه، دو فاجعه  "در اخبار روز خواندم و آنرا در سایتم گذاشتم ، خواندن این نوشته را به همگان سپارش می کنم . دیروز هم در کتابخانه شهر با ماهنامه ای اگر اشتباه نکنم به نام مهر نامه که در ایران منتشر می شود مقاله ای از دکتر پیروز مجتهد زاده خواندم ، پیروز از دوران دانشجویی خود یاد می کند و شرحی به هنگام از استادش دکتر محمد حسن گنجی که بنیان‌گذار دانش جغرافیای نوین و هواشناسی در ایران است می دهد . مجتهدزاده در یک نشست در دانشگاه اکسفورد لندن درباره ی هویت ایرانی  سخنرانی داشته ، در این بیان پژوهشی یاد آور می شود که استادش دکتر گنجی هم در این باره پژوهشی داشته و تاکید می کند که گنجی استاد شناخته شده ای است و کسی نیست که شاگرد مستقیم یا غیر مستقیم وی نبوده باشد در همین هنگام دکتر باستانی پاریزی استاد تاریخ دست بالا می کند و می گوید افتخار شاگردی دکترگنجی را دارم پس از وی دکتر نگهبان استاد و بنیانگزار رشته ی باستان شناسی دانشگاه تهران نیز بر می خیزد و می گوید دانشجوی گنجی بوده است !

همین استاد گنجی که در اینجا از وی به نام " استاد استادان " نام می برم  در انقلاب فرهنگی سروش و شرکا پاک سازی می شود و به دلیل قطع حقوقش دوچار دشواری های مالی می گردد و مدتی را به ترجمه ی شناسنامه و این گونه اسناد به سر برده است و هزاران ناگفته ی دیگر !