روزی که جمال زاده و هدایت به زندگی مردم عادی جامعه پرداختند

روزی که جمال زاده  و هدایت به زندگی مردم  عادی جامعه پرداختند، ادبیات ما رنگ و رویی دیگر گرفت
تورج پارسی
یکشنبه بیست و سوم مه دوهزار پانزده

روزی که جمال زاده  و هدایت به زندگی عادی مردم جامعه پرداختند ادبیات ما رنگ و رویی دیگر گرفت ، قلم پوسته جامعه را شکافت ، برشی طولی و عرضی داد . هر چه در جامه بود نهان نماند ، قلم ، پرده به یک سو زد و حتا اصطلاحات کوچه را در ادبیات رئالیستی بکار گرفت .....
 رسول پرویزی و صداق چوبک با بکارگیری واژگان بومی طرحی دیگر در انداختند و ادبیات رسمی بارورتر شد و بر قلمروش افزوده شد . این  قلم گمان دارد که هنوز ناگفته ها هست ، سرزمین ما دارای زبان ها و گویش هاست که  هر کدام خود میدانی پر رازو رمز دارند بی گمان ورود آنها به درون ادبیات رسمی جهانی دیگر می سازد  ؟
این بیت  شعر لری بویراحمدی را از صفحه ی فیس بوک " چویل دنا  " بر گرفتم ، ناله ای است در دشتی آن هم پر معنا :
تش مزن احساسمه  خوم بار دردوم
خوت بیو سی مرهموم دورت  بگردوم
آتش مزن بر احسام خودم یک پارچه درد هستم
 بیا که خودت مرهم دردم هستی فدایت بشوم

با سد هزار مردم تنهایی


از ماندگارهای " رودکی "  ! چرا اهل قلم و هنر همیشه به یک نقطه مشترک می رسند و آن " تنهایی " است  ، همان تنهایی  که هدایت مجبور بود حرفش را برای سایه اش بزند !  تنهایی زمان و مکان نمی شناسد ...... برخی هنگام  این تنهایی  روند رهگذرانی می گردد که همیشه رهگذرند و بس .....


با سد هزار مردم
تنهایی
بی سد هزار مردم
تنهایی /  رودکی

" اگر عمر دوباره بیابی می خواهی چه کاره بشوی "؟

" اگر عمر دوباره بیابی می خواهی چه کاره بشوی  "؟
تورج پارسی
شنبه بیست و سوم ماه مه دوهزار پانزده

روز دوم اردی بهشت  پیام تبریکی گرفتم همره با عکس جام شرابی و  پرسشی که اگر عمر دوباره بیابی می خواهی چکاره بشوی ؟
من از نظر علمی به جهانی دیگر باوری ندارم ! و تازه خیام وار پوست کنده بگویم : هر لاله که پژمرد نخواهد بشگفت  ! کنون که می باید به این دانشجوی طراح  پرسش ، پاسخ بدهم ، نوشتم می خواهم نوازنده دوره گردی بشوم که بی زمان و مکان بچرخم از این سو به آن ! رها ، رها ، یک جا نمانم که بو گیرم و بس ....شایدم " بو " همان رنگ تعلق حافظ باشد !

دیروز دوستی که پزشک است و شوخ طبع میلی به من فرستاده بود.....


دیروز دوستی که پزشک است  و شوخ طبع میلی به من فرستاده بود.....
تورج پارسی
پنج شنبه بیست و یکم مه دوهزار پانزده

دیروز دوستی که پزشک است  و شوخ طبع ، میلی به من فرستاد  بود.... معمولا هم چنین آغاز می کند : آقو نمازت قضا نشه !!! پاشو !! دیروز هم به روال همیشه :
آقو نمازت قضا نشه !!! پاشو !!  میگمت می تونی تصور بوکنی که باز شاگرد مدرسه بشیم ، و معلم انشا هم صادق هدایت باشه و انشا هم همون تکیه کلامش  : نصیب نشه ! را بگه انشا بنویسیم  !!!
هر کدام از همکلاسا هم بیان و انشاشون را بوخونند و نوبت به من برسه و به جای انشا عکس مریمک رو بیارم و نشون بدم  !! فکر می کنی هدایت چه بگه  و چه نمره ای بهم بده ؟
پاسخش دادم آی َطبیب نا محرم ! بر می خیزد کلاه بر سر می  نهد به عکس نگاهی  و عنک کنان  زمزمه می کند :


لاشه ی ، گندیده ای در یک کنار افتاده است

"سنده " ای  پوسیده ، دور از " سنده زار " افتاده است *


بعد به تو  می گوید : های ریشمیز شیرازی !!! نا اهل  !!!گفتم نصیب نشه ،تازه رفتی مصورشم کردی !!! برو بنشین صفر !!!

*********************************************
*شعر از کتاب توپ مروارید صادق هدایت  مقدمه و تصحیح و توضیح دکتر محمد جعفر محجوب ، چاپ آرش سوئد

چرا ؟

تورج پارسی

چهار شنبه بیستم مه دوهزار پانزده

بیشتر اختم با شعرهای نیما ، اخوان ، نصرت رحمانی ، فروغ  و منوچهر آتشی بود آن سال های دور .
 پایم که به کافه فیروز هم که باز شد باز همین چند نفر بودند، نام سپانلو را شنیده بودم اما به شعرش انسی نگرفته بودم و این سی و هفت سال هم که اینجایی شدم  کم گذرم به شعر سپانلو افتاد ..
مرگش را نوشتم و خانواده و دوستدارانش را تسلا دادم تا اینکه دوست هنرمند آقای مسعود چم آسمانی پرسان شد  کتاب کهربا را خوانده اید ؟ که در واقع نخستین بار بود که نام این کتاب را می شنیدم ، گویا در این کتاب نویسنده اش برخی از اهل قلم را نواخته است !!! گفته شده است که کتاب را سپانلو با نام مستعار نوشته  و در سوئد هم چاپ کرده است ...
من همانطوری که در بالا آمد چندان اختی به سپانلو که شاعر تهران نامیده شده است نداشتم اما یک " چرا " برایم پیش امده : چرا تا زمانی که ایشان زنده بودند این راز سر به مهر ماند و به  هنگامی که با خاک هم نشین گشت این راز آشکار شذ ؟
چرا رو دربایستی ادیبانه وجود داشته اما با مرگش پرده به یک سو زده  می شود ؟
در این مورد هیچ فردی مورد نظرم نیست ، آنچه  چرا را پیش رویش می گدارم جامعه روشنفکری ایران است !!
به راستی چرا فرهنگ نقد گریزی داریم  ؟   اگرم  دست به نقد شدیم یک جور بده بستون  می کنیم  ؟ چرا از خود بیرون نمی آیم !