روز والنتین Valentain’s day

روز والنتین
Valentain’s day
یا
Alla hjärtansdag
یا
روز  دل در سوئد
 دکترتورج پارسی
 نیاز می بیند که به این داستانواره ی  عشق  گذری بکنیم   تا شاید بتوان به بلندای عشق  که تنها مایه زندگی است دست بیابیم  .  از آنجایی که عشق و شیدایی   وجه مشترک آدمی است .  همین وجه مشترک  سبب می شود که زبان عشق  جهانی  گردد .  تا جایی که این زبان جهانی در هفت اقلیم یک معنا پیدا می کند  بدانگونه  که تیک و تاک  قلب عاشقان جهان  در  دستگاه  مهر و دوستی نواخته  می شود.
بر این اصل  بی گمان همه ی روزها ، روز دل است چرا که دل پایگاه مهر است و دوستی . اما اگر روزی به این نام و نشان نامور گشته و همه ی روزها را در خود جا داده است ، باز ازسر دولت عشق است ، باز کسی در ره عشق و دوستی سر باخته است  و امضای خونینش در پای قباله ی عشق ،  سندی بی همانند به دستان تاریخ سپرده است
به گفته ی رند شیراز :
بحریست بحر عشق که هیچش کرانه نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
آمده است که در قرن سوم میلادی ، در عصر  سزار
 Claudius
  مردان از شرکت درجنگ خودداری می کنند چراکه نمی خواستند آنها یی را که دوست دارند ترک کنند به همین دلیل از پیوستن به ارتش سرپیچی می کنند.امپراتور از سرپیچی جوانان که نشانه ی  نفرت از جنگ و عشق به خانه و خانواده است  خشمگین شده  دستور می دهدعروسی در امپراتوری  ممنوع شود و آنهاهم  که پیوند نامزدی بسته اند  فوراً نامزدی خود را به هم زده و دلدار را ترک کنند. در واقع امپراتور شعار ضد عشق و صلح و دوستی می دهد و تبلیغ جنگ می کند ----- همان کاری که اخوندها در زمان جنگ ایران و عراق کردند ----
جالب است سربازان روم در زمان فابیوس بزرگ سوگند نمی خوردند که در جنگ شهید شوند ، بلکه سوگند می خوردند که زنده و پیروز به خانه های خود برگردند و زنان خویش را شب ها و شب های دگر در آغوش بفشارند .
در این میان کشیشی به نام والنتین از قانون امپراتور سرپیچی می کند و برای مردم جشن عروسی پنهانی برپا می کندو دل ها را در پستو ها به هم پیوند می دهد  در واقع در اینجا عشق و نفرت با هم روبرو می شود .
.این مرد از جان گذشته  از صدای دلنشینی برخوردار بوده و زمانی که در پرستشگاه مشغول مناجات بوده است رومنس» دلداده اش  مخفیانه به پرستشگاه می رود تا صدای والنتیین را بشنود
 سرانجام  نام والنتاین و نترسیش  در میان مردم می پیچد واز دروازهای آهنین  کاخ  امپراتور هم می گذرد . والنتین دستگیر ومحکوم به اعدام می شود . اماجوانان او را تنها نگذاشته و به دیدارش می رو ند . از جمله دیدارکنندگان  دختر زندان بان بود
که  پدرش به او اجازه داد که این مرد سرباخته ی عشق را در درون سلول ملاقات کند. این دیدار منجر به عشقی شد که امروزه هم چنان جاری  است که حتا منتج به نوشتن این مقاله گشته است ..والنتیوس در روز ۱۴فوریه ۲۶۹ میلادی یعنی روز اعدامش ،  نامه ای با امضای خود به دختر زندان بان داد که در تاریخ ماندگارشد 
Love from your Valentine
و تاکید او در نامه اش که ‌»عشق ارزنده ترین  گنجینه زندگی است و بر من زاری نکنید « در واقع نهایت عشق و علاقه ی او به زندگی را گواهی می کند .
نشانواره این روز همیشه خوشبخت دل پر تپش است ، گل سرخ نیز همین معنا را می رساند و به همین دلیل است که گفته می شود :
گل سرخ همیشه گل سرخ است حتا اگر در یک گلدان شکسته باشد !
 در سال ۴۹۶ میلادی  از سوی پاپ
 Celasius
جشن روز ۱۴ فوریه رسمیت یافت اما آنچه که باور این قلم است، این روز از دولت سر عشق جهانی شد چرا که از دل بود و بر دل ها نشست .
از ۱۳۷۰ میلادی این جشن در انگلیس و شمال فرانسه رواج یافت به طوریکه واژه ی والنتین به معنای نامزد کردن شد .این جشن در سال ۱۹۰۰میلادی در امریکا رواج پیدا کرد ، نخست بانویی به نام
Eshter Howland
 بانی این جشن شد تا امروز که از جشن های معتبر امریکاست . شایان توجه است که این جشن از امریکا به فنلاند و از طریق فنلاند به سوید وارد می شود . نخست در سال ۱۹۵۶فروشگاه بزرگ
Nk
 آغازگر این جشن می شود که به نام
 Alla Hjärtansdag
شهرت پیدا می کند ، اما از سوی مردم   استقبال  زیادی  نمی شود ..تا اینکه از سال ۱۹۶۰   کم کم مورد توجه واقع شده  و از سال ۱۹۹۰ جنبه عمومی به خود می گیرد. .

 Happy Valentine‘s Day

سال گرد مرگ فروغ فرخزاد

باز نشر :
I cried all day in the mirror
آن ارجمندامروز زنگ زد گفت سالگرد مرگ فروغ است
تورج پارسی
سالگرد فروغ فرخ زاد

آن ارجمندامروز زنگ زد گفت سالگرد مرگ فروغ است ، به یاد آن روز سرد زمستانی افتادم که فکر میکنم زمین هم زیر پوشش برف بود که خسرو زنگ زد من من کنان گفت : فروغ در تصادف کشته شده است ! منگ شدم ، نشستم  در قاب پنجره و در ذهنم بی آنکه بر زبان جاری بکنم ،  گفتم : زود بود فروغ زود بود ! البته شنیده بودم که بد رانندگی می کند !
به یادم آمد آن روز  تولد دیگر را که خریدم و با بانو " ل " تاکسی سوار شدیم و در تاکسی می خواندم " وهم سبز" را و بلند می خواندم گویی که تاکسی خانه ی خاله بود به گفته ای :‌
تمام روز در آینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده است
تنم به پیله ی تنهایم نمی گنجد
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده است .....
سر بلند می کنم راننده در آینه به من نگاه می کند گویی می کاود که آیا من هم در آینه گریه می کنم ! " ل" همیشه ساکت است ساکت .
در می زنند خسرو ست که آمده نگاهش می کنم نگاهم می کند می نشینیم و سال ها می گذرد ، بد جوری هم می گذرد تنها ! ازگذر سال ها همیشه  " تنهایی" اش برایم می ماند !
امروز هم پشت پنجره ایستاده ام ، پرت شده در سر زمینی دور و دورتر ، یخ و یخ تر، زمین زیر یخ نفس می کشد و هوا ابری و تارست ، مرور می کنم خودرا مرور سال های رفته و تنهایی های مانده در هواپیمای آیسلند ایراز امریکا  به سوی سوئد در پروازم ! بالای بالا گویی از بالای سر خدا  در پروازیم !  چیز   دوکتاب هدیه ی ناهید و دکتر را جلوم گذاشته ام کتاب فروغ فرخزاد و شعرهایش ، یک زن تنها !  عنوان کتاب است
Forugh Farokhzad and Her poetry
A Lnely Woman
شراب می نوشم ،

 کتاب را دکترمیشاییل سی هیلمن نوشته است
Michael C Hillmann
برگ می زنم می رسم هزاران باره به وهم سبز اما این بار نه در تاکسی بلکه در هواپیما بالای سر خدا ! دوباره وهم سبز را می خوانم اما نه بلند هواپیما خانه ی خاله نیست !!!!
I cried all day in the mirror
spring
had entrusted my window
to the trees'gren delusion
my body would not fit in the cocoon
of my loneliness,
and the odor of my paper crown
had polluted
the air of that sunless realm.

بدنم با شراب لجاجت می کند امشب ، گرمم نمی کند از بالای سر خدا دوباره به پشت پنجره ی اتاقم بر می گردم وبخشی از شعر اخوان را پس از مرگ فروغ می خوانم بلند می خوانم و تکرار میکنم حرفش را که :
بى فروغ شدیم، تاریک شدیم، فقیر شدیم و دیگر .......

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود
..................................
چه درد آلود و وحشتناک
نمی گردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود
دریغا درد ،
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود …
چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغِ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی پاییز ،
بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟

چه وحشتناک !
نمی آید مرا باور
و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر

ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود؟
پس از یک عمر قهر و اختیارِ کفر ،
ـ چگویم ، آه ،
نشستم عاجز و بی اختیار ، آنگاه به ایمانی شگفت آور ،
بسی پیغام ها ، سوگندها دادم
خدا را ،  با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،
مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
وَنَفْشُرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را
تو را هم با تو سوگند ، آری !
مکن ، مپسندین ، مگذار

خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،
پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست
همین یک بار
ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا ، به حق هرچه مردانند ،
ببین یک مرد می گرید …
چه بی رحمند صیادانِ مرگ ، ای داد !
و فریادا ، چه بیهوده است این فریاد
نهان شد جاودان در ژرفتای خاک و خاموشی
پریشادخت شعر آدمیزادان
چه بی رحمند صیادان
نهان شد ، رفت
ازین نفرین شده ، مسکین خراب آباد
دریغا آن زن ِ مردانه تر از هرچه مردانند ؛
آن آزاده ، آن آزاد
تسلی می دهم خود را
که اکنون آسمان ها را ، زچشمِ اخترانِ دور دستِ شعر
بر او هر شب نثاری هست ، روشن مثل شعرش ، مثل نامش پاک
ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟
چرا در خاک ؟

I cried all day in the mirror

I cried all day in the mirror


Forudh Farokhzad


I cried all day in the mirror

spring
had entrusted my window
to the trees'gren delusion
my body would not fit in the cocoon
of my loneliness,
and the odor of my paper crown
had polluted
the air of that sunless realm.


http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65200