پرندوش باز خواب نصرت رحمانی رادیدم
تورج پارسی
پنج شنبه سیزدهم نوامبر دوهزار چهارده
پرندوش باز خواب نصرت رادیدم ، سر حال بود با رخت ورزشی ، تا رسید پرسید کسی همراه داری ؟ منظورش را فهمیدم ، پاسخ دادم من همراه او هستم ، اما او همراه من نیست ، لبخندی زد و گفت بازم شعر !!! رفت که کیهان بخرد باز هم پول نداشت پنجاه کرون سوئد دادم برای خرید کیهان ! و مرور کردیم زمانه را باهم و یاد بعضی نفرات..... از خواب پریدم ،خوابی بود ،،،،،نمی دانم چرا یک باره این شعر نصرت را زمزمه کردم :
بده ساقی آن باده ی لعلگون
که دل در غریبی ست دریای خون
پریشان و کم جوش و بی کینه ام
اجاقیست خاموش در سینه ام
فکر می کنم از شعر بلند " قسمتی از یک نامه سر دستی باشد" به هرروی
من از آشنایی همان اندازه در هراسم که از جدایی !
تورج پارسی
ویرجینیا زمستان۱۹۹۷
بانو!
شهبانوی سال های دورتر
بانوی چهار فصل
من از آشنایی همان اندازه در هراسم که از جدایی
این نخستین پیامم به تو بود !
****
نخست در مسکو خوابت را دیدم
و در پراگ به دیدارت آمدم
اتاقت پر بود از شمع های روشن آبی رنگ و پروانه های رنگارنگ
با نازک رختی از جنس راز بر کاناپه یله داده بودی
بوی کندر و سندل هندی مرا به هند برد
و جام شراب گرجی دوباره به اتاقت برگرداند
به تو می نگریستم در سکوتی که سیمفونی پنجم را زمزمه می کرد
در درون چشمانت دریارا آرام دیدم
و با خونابه ی لبانت قهوه ام را نوشیدم
تو به سخن آمدی اما چشمان آبی ات مجال شنیدن نمی داد
و تو نیز بانو ، با سکوت پراز شعر مرا نتوانستی بشنوی
****
سال ها گذشت
سال های سال
تا در یک روز سرد پاییزی در لنین گراد در سکوتی سرد از من جدا شدی
چشمان آبیت مجال نداد که بپرسم چرا ؟
و رفتی و رفتی و رفتی و ساعت دوازده بار ناله کرد
دوباره به مسکو برگشتم
در خواب به پراگ رفتم همه جا در پی ات گشتم
اما غمگین از خواب پریدم ، تاریکی دلواپس غم من بود
میدانی بانو
من به عادت همیشگی هنوز ترا می بوسم و شب به خیر می گویم
***
شهبانوی سال های دورتر
بانوی چهار فصل
من از آشنایی همان اندازه در هراسم که از جدایی
این نخستین پیامم به تو بود !
طرح از مهندس منصور قدرتی
در امروز ممان
تورج پارسی
هر رهگذری آن نیست که پنداری
در امروز ممان ، فردا بویی دیگر
و رویی دیگر دارد .
تاریکی ابدی نیست .