من
این اقای دانش را از شیراز می شناسم مهر بان است مانند همه ی شیراز ی ها ،
خش خنده هست مانند همه ی شیرازی ها و خیلی هم کمیاب است مانند همه ی
شیرازی ها ! به أمید دیدار دانش جان ..............دیشب سرنزده به دیدارم
آمد که کلی گفتیم و کلی خندیدیم اما چیزی نخوردیم ، چای هم که سرد بود
!!!!!!!!!!!!!!!
دوباره میسازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
سیمین رفت اما با ماندگاری !
تورج پارسی
سه شنبه نوزدهم اگوست دوهزار چهارده
نیک می دانیم که همه چیز در حال شدن است نه در حال بودن و مرگ هم به عنوان یک ضرورت درجهان رو به رشد به عنوان یک اصل موازی با زندگی جای ثابت می یابد !
آنچه که سیمین از خود برجای گذاشت " زندگی " است ، حرکت در جهت تغیرست در نتیجه همین ضرورت که مرگ نام دارد در سایه قرار می گیرد !
و یکی از رازهایی است که انسان آشکارنمود ، فرایند تدریجی همین ضرورت یامرگ بود . یعنی مرگ فیزیکی انسان زمانی شکل می گیرد که ملیون ها یاخته ی ساختارسازبدن هنگام فعالیت پروتوپلاسمی از کار بیفتد و سبب مرگ یاخته شود ! اما آنچه در برابر ماست مرگ نیست بلکه خود زندگی است ! تعهد ما نسبت به زندگی است ! به گمانم سیمین نمونه ای بسیار پرکاربرد همین تعهد به زندگی است ... انسانی که جاری بود و هم چنان جاری است ! تعهده دوباره ساختن میهن با خشت جان و سقفی از استخوان خود ، صرفا نگاه شاعرانه یا کلام شاعرانه نیست پشت آن تعهدی است که دو چهره دارد : مسئولیت فردی و دیگر مسئولیت اجتماعی ! و شاید هم بتوان گفت روی سخن با یکایک ماست ! دوباره می سازمت وطن ........
....
پیام همیشگی و نوروزی سیمین
آن سال می خواستم که پیش از سنگین شدن بار تلفن به ایران به نخستین کس زنگ بزنم ، ساعت ده و نیم به هنگام سوئد زنگ زدم به تهران چندین ثانیه زنگ خورد و صدای " الوگفتن " بانوی غزل و آزادگی سیمین بهبهانی در گوشم پیچید ، درود فرستادم و احوالی جویی ، خشنودیش را نشان داد ، سپاسگزاری کرد و دریغا گو بود که بیشی از استادان دانشگاهها از ایران رفته اند و ........ سپس گفت شما وکیل من هستید و این جمله را دوبار تکرار کرد که : شادباش نوروزی مرا به گوش همه ی هم میهنان خارج از کشور برسانید ! آرزوی شادمانی و تندرستی برای یکایک ، با آرزوی سالی نو و پربار و......
اینکه من پیام نوروزی بانوی آزاده و متعهد را به یکایک شما رسانیدم امید دارد که پیام این نازنین بانو را گرفته باشید . با مهر همیشگی
سرودن شعر دوباره می سازمت وطن نوشته ی دکتر صدرالدین الهی
http://khaandaniha.com/text/7831
دل تنگی و موسیقی
تورج پارسی
دوشنبه هیژدهم دو هزار چهارده
یادم هست آن روز هم مانند دیشب و امروز باران بود ، نشسته بودیم گیتارت را روی زانوانت گذاشته و به آن خیره شده بودی ، کمی نواختی و سپس خاموش شدی ، چشم هم نمی زدی ، دل تنگ بودی شایدم دلتنگ تر از گیتارت ! بی ان که به من نگاه بکنی گفتی :
گذشته ی ما از آن دم که زاده می شویم از ما دور می شود اما هنگامی که نوای موسیقی آرام بگیرد و خاموش بشود دوباره گذشته به میدان می آید !!! گفتم من با تو و گارسیامارکز هم رایم اما من دلتنگی را همیشگی می دانم ، در حالی که اکنون کنارم هستی اما دل تنگت هستم ، موسیقی یعنی ورق زدن دلتنگی ها و دل تنگی ها و دل تنگی ها خایماکا.
بوی چوب باران خورده ، چوب سوخته ، بوی خودت می دهی ، بوی دلتنگی
می دهی خایمایکا !
دوست خوب و کاکای ارجمند مون نویسنده و شاعر آقای مرتضا محمودی که پس از سال ها تدریس ریاضیات تازه بازنشست شده و امروز به یاد دوست مشترکمان زنده یاد دکتر داریوش کارگر افتاده و به گورستان جنب دانشگاه رفته و دیداری کرده از داریوش ، سری هم به دختر جوانی که ناکام از دنیا رفته بود . گشت امروزش را به دست قلم داده است که می خوانید :
رفته بودم گورستان. سر مزار
داریوش کارگر. دوستی که زود رفت. دو سال پیش. با خودم از باغچه مان یک
شاخه گل کوچک صورتی رنگ که به بنفش می زند هم برده بودم بر
مزار دوسم بگذارم. این گلها بیشتر در اوائل پاییز می رویند و تا پاییز
هست، هستند. برای این که دل را هر وقت نگاهشان می کنی به آشوب بکشند. هنگام
پاییز که بر مزارها آن ها را زیاد می بینی. باغ بالایی، همسرم، می گوید
این گل دل آدم را به آشوب می کشد. نوع گلی را که من از باغچه خانه مان چیده
برده بودم برگهایی نعنایی دارند. مثل پارچه چیتی که مادرم جوان که بود یاد
دارم یکی دو بار به تن کرده بود. بعد از مرگ خواهرم دیگر بجز سیاه هر گز
رنگ دیگری را برای پیراهنش انتخاب نکرد.
با رفیقم لحظه ای را به تنهایی
گذراندم. وقتی می رفتم باران آهسته شروع کرد به باریدن. آنوقت بود که فکر
کردم با دوست مشترکمان، دکتر تورج پارسی آمده بودم، باران که در آغاز نم
نمک می آمد و بعد تندتر شد اینگونه با آن رنگ صورتی مایل به بنفش سوگوارانه
نمی نشست تا وقتی از میان گورستان بر می گشتی دیواره ی شمشادها پر از خار
شوند و دل را تمامی راه بخراشند.
به راست که پیچیده بودم صفی دیگر از
مردگان را دیدم خاموش زیر باران چیزی نمی گفتند. به گور سحر رسیدم. دختر
جوانی که بیماری قند خون داشت و بخاطر نرسیدن سوزن هنگامی که سفر بود جان
داده بود. در نوزده سالگی. این را دکتر پارسی برایم تعریف کرده بود هنگامی
که سالها پیش و هنگام پاییز با هم بر سر مزارش رفته بودیم. لحظه ای ماندم و
از گور او که گذشتم و غربت و تنهایی او، خارها بیشتر بر دل و دیده نشستند.
چشمانم را غباری از اندوه فرا گرفته بود. البته تنها گناه گورستان نبود.
چشمانم آب مروارید آورده اند و یکی را اخیرا عمل کرده و درست می بیند و چشم
چپم هنوز همانطور است: انگار از پشت شیشه ای بخار آلود همه چیز را می
بینم. این تقابل تا چشم چپم را جراحی نکرده ام کاری دستم ندهد خوب است. از
میان باران با تلفیقی از رنگهای روشن و بخار آلود از گورستان گذشتم. به
ماشین که رسیدم و استارت که زدم ادامه موسیقی را می شنیدم: خطه ی ری مُلک
خُتن شد، با صدای سالار عقیلی اینبار. دلم فرو ریخته بود، سیاه، در آسفالت
خیابانی که پر از باران بود و حیران بودم با این تقابل روشنایی و غم چطور
ماشین می رانم.
همین امروز آدینه 15 اوت 2014