کتاب عشق برای خودکامگان خواندن


کتاب عشق برای خودکامگان خواندن
تورج پارسی
چهار شنبه شانزدهم اپریل دوهزار چهارده

کتاب عشق برای خودکامان خواندن همان " آب در هاون کوبیدن و چراغ در باد نگهداشتن " است .

عشق خط و پیمان نانوشته ی روزگاران است خایماکا


عشق خط و پیمان  نانوشته ی روزگاران است خایماکا
تورج پارسی
آدینه دهم اپریل دوهزار چهارده
https://www.youtube.com/watch?v=eaQW5jWMu8Y


خایماکا !

اگر در گذرگاه های  بی چراغ روزگاران
 عشق را دیدی
کنارش بنشین و دوباره الفبای گرمینه ی بودن را مشق کن  
تا نگاهت بی شمار و تازه بشود ، جان بگیری !
عشق خط و پیمان  نانوشته ی روزگاران است
شهر بی در و دیوار رویا هاست خایماکا !

خایماکا پیرمردی است که همیشه ی همیشه ها
 درحاشیه ی غربی رودخانه  با کلاهی از پر عقاب  تنها می نشیند
و یک بند با صبوری  به خورشید می نگرد
 به هنگام  و بی پرده کنارش بنشین  
تا سکوت صدای عشق را بشنوی ،
تا سکوت صدای عشق را ببینی  
و در سایه سار بی دریغش بیاسایی تابه خود برسی !
با بوی قهوه و شراب برو خایماکا
تا آفتاب غروب نکرده کنارش بنشین
و گر نه برای همیشه  به کوه باز خواهد گشت .
پیرمرد لحظه ها را دانه به دانه می شمارد  !
تا دیر نشده کنارش بنشین
رهگذر مباش خایماکا !
رهگدر مباش !

چرا در این سی و چند سال همه اش از ایرانی بودن خود شرمسار می شویم


چرا  در این سی و چند سال همه اش  از ایرانی بودن خود شرمسار می شویم ؟  به راستی چرا ؟
امروز " داستان پر آب چشم " پروفسور تورج دریایی را خواندم ، هزاران بار " از ایرانی بودن خود شرمسارشدم " بخوانیم ، بیندیشیم ! به راستی به کجا می برند مارا ؟ با مهر همیشگی

از ایرانی بودن خود، شرمسارشدم !

دکتر تورج دریایی
پژوهشگر تاریخ

در یازدهم سپتامبر سال ۱۹۹۷ میلادی نامه‌ای از ریچارد فرای به دستم
رسید. فرای نوشته بود در صدد تشکیل پانلی است درباره دوران عبور از دوران ساسانی به دوران اسلامی در دومین کنفرانس ایرانشناسی در شهر مریلند و امیدوار است که من نیز با او همراه شوم.
در آن زمان من به عنوان استاد موقت در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا مشغول به تدریس تاریخ جهان باستان بودم و هنوز دکترایم را به اتمام نرسانده بودم.
به خودم گفتم این همان ریچارد فرای ایران دوست است که لقبش را از مرحوم دهخدا به خاطر عشقش به ایران گرفته است؟ همان فرایی که کتابش تحت عنوان میراث ایران تاریخ پیش از اسلام یکی از تمدن‌های بزرگ جهان (۱۹۶۳) را چندین بار خوانده‌ام و در زمانی که به وطنم، در آمریکا بی‌لطفی می‌شد٬ این کتاب و نویسنده‌اش سینه سپر بلا می‌کرد و از ایران و تمدن و مردمش دفاع می‌‌کرد؟ همان فرایی که کتابش را به دوستان "ایرانی: افغان ها و بلوچ‌ها و کردها و پارس‌ها و تاجیک‌ها" تقدیم کرده بود؟
"
این همان فرایی بود که در کتاب عصر طلایی ایران٬ در زمانی که اعراب میلیون ها دلار خرج می کردند که تمدن اسلامی را کاملا عربی نشان دهند و حضور دیگران را کمرنگ کنند٬ با این کتاب اهمیت ایرانیان را برای شکلگیری تمدن اسلامی و زبان فارسی برای تمدن آسیا را گوشزد کرد."

پس از آشنایی با او فهمیدم که فرای، ایراندوستی است استثنایی که حتی یک دانشجوی بی نام و نشان دکترا را، فقط بخاطر عشقش و تلاشش به ایرانشناسی، تشویق و کمک می‌کند.
من فقط یکی از صدها دانشجو و هزاران هزار ایرانی بودم که فرای با آنها این چنین کرده بود.
این همان فرایی بود که در زمانی که رشته "آسیای میانه" باب شده بود و دیگر نامی از خراسان بزرگ وجود نداشت و فرهنگ آنرا روس‌ها به طوری که می‌خواستند تقسیم و جابجا کرده بودند٬ و اساتید غربی که گاهی نان را به نرخ روز می‌خورند٬ در کتاب هایشان ذکری از حضور ایرانیان در آنجا نمی کردند، درباره خراسان [کتاب] نوشت.
همان "آسیای میانه‌ای" که به خاطر روابط سیاسی میان وطنم و غرب٬ حتی نام ایران یا فرهنگش در آن خطه داشت محو می‌شد. فرای کتاب میراث آسیای میانه: قبل از آمدن ترکان را نوشت و به عموم نشان داد که ایرانیان از کجا آمده‌اند و در ادوار تاریخ باستان و قرون وسطی این منطقه چه اهمیتی برای ایرانیان و فرهنگ ایرانی داشته است.
فرای در این کتابش برای ما و مردم جهان رابطه ایران و ایرانی و "بوی جوی مولیان آید همی٬ یاد یار مهربان آید همی" را دوباره زنده کرد.
این همان فرای بود که در کتاب عصر طلایی ایران٬ در زمانی که اعراب میلیون ها دلار خرج می‌کردند که تمدن اسلامی را کاملا عربی نشان دهند و حضور دیگران را کمرنگ کنند٬ اهمیت ایرانیان برای شکل‌گیری تمدن اسلامی و اهمیت زبان فارسی برای تمدن آسیا را گوشزد کرد.
"
دیروز اشک ریختم و از ایرانی بودن خودم خجل شدم. فردا که در تلویزیون ها نشان دهند که مردم ما چه بر سر مزار مردگان می آورند و حتی به آنها هم رحم ندارند٬ چگونه برای هزارمین بار نطق کنیم که ایران فرهنگی دارد زیبا٬ فرهنگی دارد پویا و مردمی دارد صلح جو؟"


این همان فرای بود که در بیوگرافی‌اش به نام ایران بزرگ٬ پیشگفتار را چنین آغاز کرده است: "عظمت ایران همیشه فرهنگ آن بوده است."
پس از کنفرانس، فرای را بیشتر دیدم. با او سفر کردم و به دانشگاه خودم چندین بار دعوتش کردم. او همان فرای ایراندوستی بود که از نوشته‌هایش مشخص بود؛ با دیدنش اطمینان یافتم.
اما دیروز از دیدن آنچه مردمانی نابخرد بر سر مقبره آرتور پوپ و فیلیس آکرمن در اصفهان کرده‌اند، اشک در چشمانم جمع شد. این مکانی بود که سالها پیش ریچارد فرای ایراندوست وصیت کرده بود آنجا خاک شود٬ خاکی که او درباه اش حدود شش دهه کتاب و مقاله نوشته بود.
زمانی که مطبوعات و تلویزیون‌های آمریکایی و خارجی صحنه یک سری تندرو و شعار مرگ را به عنوان "ایران" و "ایرانیان" به جهان جلوه می‌دادند٬ فرای در حال نوشتن و مصاحبه کردن بود و می‌گفت که ایران فرهنگی دارد غنی٬ مردمی دارد دوست داشتنی٬ باغ‌هایی دارد با صفا و فرهنگی دارد پر عظمت که از جیحون تا فرات را در بر می‌گیرد.
یک بار از ایران و ایرانی بد نگفت و در جواب به همه تلاش‌های او و دلسوزی‌اش برای ایران و ایرانشناسی٬ جوابش را این چنین دادند! من مطمئنم آنهایی که این بی‌آبرویی را کرده‌اند نه می‌فهمند و نه برایشان مهم است. اما من خجالت می‌کشم. من شرمنده هستم. من مقصرم.
دیروز اشک ریختم و از ایرانی بودن خودم خجل شدم. به دوستم که در دانشگاهی در همین حوالی استاد ایرانشناسی است گفتم: ما چه می‌کنیم؟ برای که داریم این چیزها را می‌نویسم و کنفرانس می‌دهیم؟
فردا که در تلویزیون‌ها نشان دهند که مردم ما چه بر سر مزار مردگان می‌آورند و حتی به آنها هم رحم نمی‌کنند٬ چگونه برای هزارمین بار نطق کنیم که ایران فرهنگی دارد زیبا٬ فرهنگی دارد پویا و مردمی دارد صلح جو؟ برای که بنویسم و برای چه بنویسم که ایران چه تاریخی داشته؟ برای چه مصاحبه کنیم و چه بگوییم درباره ایران و ایرانی؟

 

شب موسیقیایی در زیر درخت دوستی

شب موسیقیایی  در زیر درخت دوستی
تورج پارسی
شنبه دوازده اپریل دوهزار چهارده

شبی را باز با فاتی و شهریار در زیر درخت دوستی نشستیم ، شبی که رنگ روز داشت آشکار و آفتابی . به راستی که همیشه باید به دوستی هم  نگاه تازه  انداخت تا بتواند سیر و گشت داشته باشد ، تر و تازه بشود !
فاتی دوستی را " مقدس " دانست پاسخم این بود ، اگر رخت تقدیس به آن بپوشانیم همچون هر "مقدسی" نباید به آن پرداخت یا نقد کرد ، دوستی را بایدنقد کرد ، باید نگاه تازه به آن انداخت تا معنا پیدا بکند . دوستی نیز همچون گل و گیاه خانه نیازمند آرایش و پیرایش است تا بتواند رشد بکند ، تا بتواند آینه بشود تا بتوان خودرا در آن دید .....
سه تار شهریار و بازخوانی "ترانه آمد آمد با دل جویی "که آهنگش را تجویدی در اصفهان ساخته و معینی کرمانشاهی با جادوی همیشگی واژگانش آنرا سروده است ، رویای شب مان را رنگین تر ساخت ، خواندیدم ، خواندیدم !  نمی دانم چه رازی است در کلام معینی کرمانشاهی که آدم را ، راه می اندازد پر پرواز می دهد ، گیریم که صدا هم نداشته باشی ، صدایت می شود به راستی که صدایت می شود !
https://www.youtube.com/watch?v=9YX3HrO5JHQ
من هم یکی از "خایماکا " های  منتشر نشده ام را خواند م . شبی بود که رقم می زد روزهای آفتابی را .......
****
آهنگ از زنده یاد تجویدی در اصفهان
با واژگان جادویی   معینی کرمانشاهی
خواننده زنده یاد دلکش
آمد ...آمد،با دلجویی ...
گفتا با من ...
تنها منشین ...
برخیز و ببین ...
گلهای خندان صحرایی را ...
از صحرا دریاب این زیبایی را ...
با گوشه گرفتن، درمان نشود غم !
برخیز و به پاکن، شوری تو به عالم !
تو که عزلت گزیده ای !
غم دنیا چشیده ای !
ز طبیعت چه دیده ای تو ...!؟
تو که غمگین نشسته ای !
زجهان دل گسسته ای !
به چه مقصد رسیده ای تو...!؟
زین همه طراوت از چه رو نهان کنی ؟
شکوه تا به کی ز جور این وآن کنی ؟
دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای ؟ 
جان من مگر تو عمر جاودان کنی؟
تا کی تو چنین باشی 
عمری دل غمین باشی 
گل گشت چمن بهتر  
یا گوشه نشین باشی
تا کی باید باشی  افسرده در بند دنیا 
خندان رو شو چون گل تا بینی لبخند دنیا ........
آمد ...آمد،با دلجویی ...
گفتا با من تنها منشین 
برخیز و ببین گلهای خندان صحرایی را
از صحرا دریاب  این زیبایی را......

مدتی بود از بوریس هБори بی خبر بودم !


مدتی بود از بوریس هБори بی خبر بودم !


تورج پارسی

پنجشنبه دهم اپریل دوهزار چهارده


مدتی بود از بوریس هБори بی خبر بودم ، از رفتن به تهرانش خبردارم ساخته بود ، اما بی خبر تر که شدم ای میلی فرستادم با این همین دو واژه کوتاه اندام  :کجایی تاواریش ؟

پاسخم داد که در هند هستم ، چند ماهی در اینجا خواهم ماند روی یک پروژه کار می کنم ! بوریس دکتر در روان شناسی بالینی است/Clinical psychology /مادری ایرانی و پدری روس دارد ، متولد ، بزرگ شده و درس خوانده مسکو است .
 از تباهی محیط زیست تا تباهی انسان نوشت ،  آنچه در اینجا می آورم بخشی از نامه بوریس است که  به فارسی برگردانده ام :
 گنجایش یا ظرفیت / Capacity /روانی آدم ها امروز ه در اثر شتاب زندگی ، استرس ، افسردگی ، اختلال شخصیت ، ناهنجاری ی بی شمار و اقتصاد آشفته و فقر و بالا بودن میزان مصرف انسان ....آسیب دیده است .
 گنجایش روانی فرد ، توانمندی وی در رودرویی با خواسته ها و سختی ها و فراز و نشیب زندگی است ! آشکارست که هرچه بلندا و ژرفای این ظرفیت یا گنجایش بیشتر باشد  سبب نگاه همه سویه فرد می گردد و یک جور کردار مثبت و خردورانه را رقم می زند و از میزان آسیب پذیری می کاهد .


بوریس در سفری که به ایران داشته از بیماری روانی در جامعه ی آشفته و اقتصاد درهم ایران نوشت : آمار بیمار روانی بزرگسالان بیش از بیست و پنج در سد است ، با در نظر گرفتن اینکه بسیاری هم به روان شناس و روان پزشک مراجعه نمی کنند ، در نتیجه یک آمار نهان مانده هم هست که اگر بتوانیم به  آن بیفزاییم در سد بالا خواهد رفت ...یعنی آمار " بیماران گریز از خود "


ایرانی ها با میل تمام به پزشک می روند ، اما برای رفتن به روانشناس و روان پزشک سرباز می زنند ، این یک مشکل فرهنگی است و همین مشکل فرهنگی میدان داده به دعانویس ها ، رمال ها ، فال بین ها و گروهک های تازه نفسی که کوشش دارند " دکانشان " را زیر پوشش عرفان و حتا رنگ علم !!! تزیین بکنند !!!!


روان هم مانند جسم نیازمند به واکاویدن است شوربختانه آنانکه بیشتر مشکل دارند بیشتر از سلامت روان خود دم می زنند و همین هم سبب کاهش گنجایش روانی فرد می گردد و برآیندش بالارفتن سطح جدایی ، /آمار  فروپاشی خانواده  /جنایت ، اعتیاد ، خودکشی ، آشفتگی در مناسبات اجتماعی و..... می گردد   !

باید دلیر شد ، باید از روبرو  شدن با " من بیمار "خود نترسید ، باید در پی درمان رفت  و گرنه  دم به دم  از زندگی عادی جهنم ساخته می شود  و به  گفته روس ها " جهنم بر پشت خود سوار می کنید " و از آرامش زندگی می کاهید و شمارش معکوس سقوط  را به صدا در می آورید .......و توفانی که همه چیز را تباه خواهد کرد !