به دوست گرامی شاهرخ گلستان   بنوش و فراموش کن  دعای سحر

به دوست  گرامی  شاهرخ گلستان
 
بنوش و فراموش کن  دعای سحر  ❊
 
تورج پارسی
 
دلا خوش است نشینی کنار دلداری
لبت به جام لب آتشین دلداری
نوای ساز و آوای مخملین بنان
به زیر مخمل  ماه پر ❊ کنار دلداری
به قلب پاک نیایش ببر  گلستان  را
ثنا به خانه ی گل ها کنار دلداری
نسیم چو برقص آید و  ثناگویی
تو نیز دست بیفشآن کنار دلداری
"می مغانه " چو نوشی روی به سیل و سفر
ز هفت شهر گذر کن کنار دلداری
حدیث  عهد محبت شنو ز پیر مغان
رسی به  گنج سعادت  کنار دلداری
بنوش و فراموش کن  دعای سحر  ❊
که رحمتش همه جمع است کنار دلداری        
****************************
ماه پر = بدر ، شب چهارده
ای نسیم سحری بندگی من برسان         
که فراموش مکن وقت دعای سحرم -حافظ
اپسالا  -۱۹۸۹


(برای «مهرِهمیشگی»دکترتورج پارسی.)


(برای «مهرِهمیشگی»دکترتورج پارسی.)

رضا ستار دشتی

نَسَبی و سَبَی

وقتی بمباران تهران شدّت گرفت، به شیراز پناه بردیم.
شبی از شب ها ی هراس و دلتنگی،درحضورِخلوت اُنس «حافظ» نشسته بودیم و ازحضزت ش پرسیدم:
«صدهزاران گُل شکفت و بانگ مرغ ی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد،هَزاران را چه شد؟
زُهره سازی خوش نمی سازد،مگرعودش بسوخت،
کس ندارد ذوق مستی؛ میگساران را چه شد؟»

شیرازی اهل حال ی ــ همچون اغلب همشهریان ش ــ همان جا، باب دوستی گشود.
پرسیدم :فکر می کنی به شیراز هم حمله ی هوائی بشه؟
بی درنگ و محکم بگفت:«نه کاکو، مگه خبر نداری که جدّ و آبادِ مادر زن ش شیرازیه؟»
با حیرت گفتم:نه!
فردا شب ش اولین بُم افتاد و سینه ی شیرازِ نازنین، شکافته شد.
بی آن که ازشیرازی بپرسم : کُکا،چی شد؟
خودش با رنگی از ظرافت، پیشدستی کرد و گفت: «حتمنی ، اصل و نسَبِ خلبان ش کازِرنی و مُزدوراسرائل بوده.
خواسّه رابطه ی ایران و عراقِ شکرآب بکُنه تا صدّام، دخترمونِ طلاق بده و خودشون از آب گل آلود، ماهی بگیرن.
*************************
همان روز ــ و بی آن که مجبورباشم از«دشت ارژن،
تنگِ ابوالحیات، چنارشاهیجون،دالکی؛ برازگون و چاهکوتاه؛بگذرم ــ ،خاطرم می رود و می نشیند وسطِ بوشهرِ سال 49 که به خواست «استادآریانپور» رفته ام به دیار اجدادی م تا گزارشی اجتماعی بنویسم.
نشسته ام در قهوه خانه ئی که خود، نشسته است؛ بر لب دریا.
پُر و پیمون است از قُلقل قیلون و قوطی های خالی «گی گُز» ،مملو از ته سیگارو تفاله های «سُویکه»*.
به لبِ استکان چای دبشی، لب می زنم ؛ گوشم اما به گفتگوی سه تا، دوکاره مردی ست ــ به نسبت خوش لباس ــ که حرف از ترفیع«پایه و گروه»می زنند و «مابه تفاوت»های معوّقه شان.
کار سختی نیست که بدانم آموزگاراند.
درفرصتی که ــ بعد از رفتن دوتا شان ــ پیش می آید، با اجازه ی سومی روبه رویش می نشینم و می گویم که آموزگارم و دانشجو و در پی انجام تکلیف ی آمده ام.
تحویل م می گیرد و همراهی م می کند.
دیداری می کنیم از چند خیاطی و آرایشگاه مردانه ــ که نقش پاتوق و باشگاه شان را دارند ــ و چند محلّه ی قدیمی و بازار های تو سری خورده و مفلوک و غُلغله ی مگس.
گفتگوئی می کنم با تنی چند از مردمِ مهربان و زود آشنایش.
تا، می رسیم روبه روی خانه ئی* ــ که به نسبتِ دیگرمحقّرهای بوشهری ــ ؛ کاخ ی می نِماید؛ انگشت اشاره ش نشانه می رود و می گوید:
ئی ساختمونِ دایری که می بینی،خونه ی بُوای «موسای دیّان» بوده.
همو که حالا فرمونده ی کلّ قوای اسرائیله و می گن ش «موشه دایان»
*************************************************
*. «سُویکه» همان «انفیه» ست که توتون جویدنی باشد.
**.به گمان م دادسرا شده بود، آن خانه ی اعیانی.
(اگر دکتر پارسی صلاح بداند، خودش رابطه ی این دوتا «بلا نسبت»، با یکی از آورده های هفته ی گذشته ش را رونمائی می کند.)
1

پورسینا، پزشک ایرانی» در آستانه ی نمایش بر پرده ی سینماهای سراسر جهان

فیلم «پور ِ پور سینا، پزشک ایرانی» در آستانه ی نمایش بر پرده ی سینماهای
سراسر جهان


تورج پارسی


یک شنبه نهم مارس دوهزار چهارده


پس از سال های سال در چهارراه جهانی اسکایپ چشم به دیدار دوست دوختیم ، شاید پنجاه سالی بود ! اگر غلیظ تر بگویم می شود نیم قرن !

من و یوسف هم کلاس بودیم در دوران مدرسه ، یوسف ترانه های جبلی را می خواند و ما کیف می کردیم و دیگر همدیگر را ندیدیم که ندیدیم تا  فیس بوک  یوسف را به ما نشان داد . بله با دکتر یوسف محمدی متخصص داخلی در سرزمین آلمان . از همه جا گفتیم تا رسیدیم به فیلمی که دکتر به من معرفی کرد و امروز هم پیامی از استاد دوستخواه که شرح این فیلم را داشت.
Avicenna‬
فیلم «پور ِ سینا، پزشک ایرانی» در آستانه ی نمایش بر پرده ی سینماهای
سراسر جهان
http://www.iranshenakht.blogspot.se/
 تمبر هزارمین سال روز  پور سینا : در سال ۱۳۲۶ خورشیدی به مناسبت یادمان  زادروز این دانشمند ایرانی پست ایران پنج سری تمبر از نگاره های   آرامگاه کوروش ، کاخ تچر ، سرباز هخامنشی ، خزانه تخت جمشیدچاپ کرد .
http://www.philosophers.co.uk/avicenna-ibn-sina.html
http://en.wikipedia.org/wiki/Avicenna

‪

هشتم مارس روز جهانی زن


به خجستگی این روز


تورج پارسی


هشتم مارس روز جهانی زن


می خواستم درباره روز جهانی زن بنویسم ، پیغامی از بانویی گرفتم که خواسته بود  پیغامش  به  زبان پارسی هم برگردانده بشود ،  به همین سبب   پیامش را به  افراد زیادی فرستاده تا به زبان های گوناگون ترجمه بشود .  متن  ساده است اما بسیارپر مفهم است .
آیا همین متن ساده ،فریاد نهفته  در سکوت هزاره ها نیست ؟  با مهر همیشگی
 
فردا روز من است ،
فردا به نام من ثبت شده است
فردا روز نگاه تازه تری به من است
من انسانم ، ستونی از ستون های این جهانم
با من مهربانی بکنید ،
با من دوست باشید ، مرهم زخم های همه ی دورانم باشید .

من یک زنم ، فردا روز من است
این نوشته  را بر روی در یخچال خانه می چسبانم
تا چشم دنیا به آن دوخته بشود !
فردا روز من است  ، مرا ببینید ،  ببینید !
ستونی از ستون های این جهانم

پنجم اسفند روز پرستار هم هست

پنجم اسفند روز پرستار هم هست

" امیدوارم فراموشی مرا پرستاران ببخشند "

چنین روزی برفرشتگان زمینى فرخنده باد

استاد زنده یادم پورداود پیشنهاد کرد که پنجم اسفندماه (جشن ِ اسپندارمذگان / اسفندگان) با رویکرد به خویشکاری ی امشاسپندبانو سْپِنْتَه آرمئیتی، روز ِ پرستار اعلام شود و مردم با بردن ِ دسته های ِ گل بید مشک به بیمارستانها، به این خدمت گزاران خود، ارج بگزارند. پیشنهاد ِ استاد پذیرفته شد و در آن سالها به اجرا درآمد.به نقل از دکتر جلیل دوستخواه.

توجه تان را به پیامی که در همین مورد دوست ارجمندم زهره بابانو نیشابوری فرستادند جلب می کنم :

" پیش از سال 57 همه ساله در مدارس پرستاری روز 5 اسفند ماه را جشن میگرفتند و دانشجویان سال اول دانشکده پرستاری مفتخر به دریافت کلاه یا سربند پرستاری میشدند و دانش آموخته گان در حضور جمعی که در این جشن شرکت کرده بودند سوگند پرستاری یاد میکردند"