پانزدهم اسفند زارد روز استاد د پور داود بنیانگزار دانش اوستا شناسی در ایران

پانزدهم اسفند زارد روز استاد د پور داود بنیانگزار دانش اوستا شناسی در ایران
تورج پارسی
استاد پورداود  در پانزدهم اسفند 1246 هجری شمسی در محله سبزه میدان رشت ب
دنیا آمد( تولد پورداود۱۲۶۴ است !) . وی در کودکی شاگرد مکتب ملا محمد علی نامی بوده، بعدا به جرگه شاگردان حاج حسن که حجره اش  در صالح آباد رشت (بازارچه سبزه میدان) قرار داشت درآمد. سپس برای ادامه تحصیلات به تهران رفت و در محضر میرزا محمد حسین خان معروف به سلطان الفلاسفه به تحصیل علوم پزشکی مشغول شد. وی همچنین برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی به بیروت رفت و بعد از ۲ سال به رشت بازگشت، در مراجعت مقداری بادام زمینی با خود آورد و در ملک شخصی خود به نام آتشگاه مجاور شهر رشت کاشت که به محصول نشست و بعد ها کشت آن در گیلان متداول شد. بعد از مدتی برای تحصیل علوم حقوق به فرانسه عزیمت کرد، سپس برای تحقیقات تالیف خود به هند سفر کرد و بعد از بازگشت به اروپا، تفسیر اوستا را که بزرگترین کار تحقیقی او بود، آغاز کرد. وی همچنین در زمینه تمدن ایران باستان پژوهش های گسترده ای داشته است، این دانشمند گیلانی در ۲۶ آبان ۱۳۴۷ در تهران در گذشت و پیکرش در جوار محل تولد و تحصیلش در (سبزه میدان) در آرامگاه خانوادگی به خاک سپرده شد."                                                                                                                  
 پورداود در تاریخ
 پورداود انسانى سخت کوش بود و آرزویی داشت :"آرزویم شناسندن ایران باستان  به فرزندان کنونى  این سرزمین است و از این راه ، مهر و علاقه اى نسبت به این مرز و بوم برانگیختن و به یاد پارینه به آبادانى جهان کوشیدن ." بى گمان استاد به این آرزو رسید ، با تلاش پیگیر برگ هاى  تاریخ را از هزار توهاى تنگ و تاریک  بیرون آورد و به فرزندان ایران شناساند آنچنانکه این قلم  کارستان پورداود را دنباله ى کار فردوسى مى داند . ۰
اوست که بنیانگذار دانش اوستا شناسى در ایران است و گرنه جز زرتشتیان که به گفته ى استاد "  هنوز رشته ى مهر و پیمان نگسستند و از اهورامزدا دل برنگرفتتند و از نامه ى وى چشم نپوشیدند  " کسى آگاهى چندانى از آیین باستان نداشت . از سوى دیگر این اقلیت در هم تنیده شده که روز بارانى نباید از خانه بیرون بیاید که مسلمان را ناپاک نکند چگونه مى توانست که درباره ى آیینی  که به سختى آنرا نگهبانى مى کرد  کتابى بنویسد یا میدانى در این زمینه فراهم آورد . پورداود کسى است که با چاپ گاتا سرود نو آیین زرتشت گامى تاریخى برداشت که خود هم به آن سرفرازست " زهى شاد و سرفرازم که پس از بیشتر از هزار سال انقراض دولت زرتشتى اول کسى هستم که معناى سروده هاى پیامبر ایران را به زبان امروزى آن مرزوبوم در آورده به معرض مطالعه ى عموم مى گذارم "
دکتر جلیل دوستخواه شاگرد سرفراز او مى نویسد :او کار ایران شناسی و کاوش و پژوهش در فرهنگ کهن ایرانی را در زمانی بر دست گرفت که از هر هزار ایرانی، یک تن هم نامی از  زرتشت فرزانه و خِرَدمند باستانی و گاهان ِ جاودانه ی او نشنیده بود و حتّا بیشتر ِ پیروان ِ کیش ِ دیرینه بنیاد ِ زرتشتی آگاهی ی درست و پژوهیده و فرهیخته ای از ساختار و ارزش های آن سرودهای دانش و فرهنگ و روشنگری نداشتند و دفترهای برجا مانده از نیاکان را تنها به منزله ی نوشتارهایی برای از برخوانی در نیایش ها و نمازها به کار می بردند و نه خِردنامه ای سرشار و رهنمونی پُربار برای اندیشیدن و فرهنگ ورزی و گُزینش آزاد ِراه ِزندگی . پورداود آن وضع شرم آور و تاسُف انگیز را بر هم زد و به ایرانیان نشان داد که نیاکانشان چگونه مردمانی بوده اند و آنان چگونه باید رهرو ِ راه ِ زرّین و تابناک ِ آن دیرینگان باشند "
میراث نوشتارى استاد پورداود :
گاتها ، یشت ها بخش یک و دو ، خرده اوستا ،، یسنا بخش یک و دو ، ویسپرد، گات ها با تجدید نظر در دو جلد، فرهنگ ایران باستان ، هرمزد نامه ، انا هیتا ، خوزستان ما ، یزدگرد شهریار، پوراندخت نامه ، داستان بیژن و منیژه ، فریدون ، زین ابزار .
کتاب هایی هم با کوشش استاد به چاپ رسید ند که عبارتند از بیست مقاله قزوینى ، کتاب شعر تاگور،یادنامه ى دینشاه ایرانى  . استاد با دخترىآلمانى به نام ارنى پیوند زناشویی بست که از او داراى دخترى شد به نام پوراندخت . پوراندخت با مهندس نفیسى  برادر استاد سعید نفیسى ازدواج کرد که داراى چهار فرزند گردید .هرمزد که هرمزد نامه به نام اوست ، اناهیتا که پنجاه گفتار به همین نام به نام اوست، آرش که آرش نامه به نام اوست . چهارمین پروین نام دارد .
استاد دانشجویانى  را هم پرورش داد که هر کدام خوداستادانى نامورند. در میان این دانشجویان جلیل دوستخواه بیشتر در محضر استاد بوده است .، اما از آن جایی که اوستا شناسى صرفا نزد دانشگاهیان و فرهیختگان باقى مى ماند و نظر پورداود این بود که همگان بتوانند از آن بهره بگرند کار ویرایش اوستا را به عهده ى دوستخواه مى گذارد " تا کتابى با نگارش ساده و روان فارسى امروزى همراه با یادادشت ها و توضیحات کوتاه به منزله ى کتاب پایه اوستا شناسى براى عموم کتاب خوانان ایرانى فراهم آورد " دکتردوستخواه این مهم را سامان بخشید  و زیر نام اوستا کهن ترین سرودها و متن هاى ایرانى گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه در سال ۱۳۷۰ چاپ نمود. در سال ۱۳۸۶ " اوستا میراث مشترک فرهنگى جهانیان " به چاپ یازدهم رسید.
استاد در سن ۸۳ سالگى در گذشتند
" بامداد روزى که استاد در گذشت و خبر آن از رادیو پخش شد کالبدش را براى سپردن به سردخانه و جا به جایی آن به زادگاهش رشت _ آرامگاه خانوادگى _ با سوگوار مارشی  ازمیآن دو رده از دانشگاهیان .تیمساران ، دانشجویان و ..... گذرانده و به سردخانه سپردند .روز سوم در مسجد سپهسالارپرسه اى بر گذار گشت که ازهمه طبقات اجتماعى در آن شرکت داشتند ، پس ازآن تابوت آراسته به گل را به زادگاهش بردند . روزى که کالبد مردى که خود را فرزند کوچک ایران مى نامید به رشت رسید به دستور استاندار تعطیل همگانى اعلام شد و مردم با دسته هاى گل بیش از ده کیلو متر به رشت مانده در انتظار فرزند به تمام معنا ودانشمند خود ایستاده بودند .
انجمن زرتشتیان و بیشتر شهرستان ها ى ایران نشست هایی به همین مناسبت برپاساختند .
مطبوعات هم از وى به نام بزرگترین اوستا شناس ، مردى که عاشق ایران بود ، پژوهش گر و ایران شناس نامدار  یاد کردند . مجله هنر و مردم در شماره ۷۴ آذرماه ۱۳۴۷ خود نوشت " مرگش خاموشى یک آتشکده پر شعله و فروزان بود "*
سخن پایانى :
 گورکى در ژانویه ى سال ۱۹۰۷ نامه اى به رومن رولان نوشت که همین نامه سبب شد که این قلم دوباره آنرا مطرح و خواهشى بکند ،گورکى نوشت : از شما خواهش مى کنم بیوگرافى بتهون را براى کودکان و نوجوانان بنویسید . من از شما رومن رولان عزیز مصرانه و با اشتیاق فراوان مى خواهم که داستان زندگى بتهوون را بنویسید زیرا که یقین دارم هیچکس بهتراز شما قادر به انجام چنین کارى نیست". من هم  از همه ى نویسندگانى که براى کودکان و نو جوانان قلم مى زنند به ویژه از هوشنگ مرادى کرمانى بزرگوار و محمد هادى محمدى پرتوان خواهش مى کنم که شرح زندگى  پورداود ، معین ،، درویش خان ، کلنل ، قمر، و.... را براى کودکان و نو جوانان بنویسید تا  بتوانند یاد نیک بزرگان را از روى خرد و دانایى به خاطر بسپارند  .

باز باران، با ترانه..


باز باران، با ترانه......

تورج پارسی


سه شنبه چهارم مارس دوهزار چهارده


باران که به راستی در " لطافت طبعش" مهرست و مهربانی ، می بارد و هوا و زمین را می شوراند ، هوا نفس می کشد و زمین دریک خاطر جمعی بلند مدت می شکوفد و می نوازد خودرا ... باران و آبادی و آبادانی باهم پیوند دارند ، به همین معناست که در فرهنگ مردم هر جا که " آب " هست " آب ادی " هم هست .  بی بارانی یا خشک سالی مرگ هوا و، زمین ، خزنده ، چرنده  و..... است ، به معنایی آشکارتر فاجعه است ، نیاکان ما ابری راکه باران نداشت " وریتره " می نامیدند ، که به چم پنهان کننده و دزد است ! و سرزمین ما کم باران است ! و از کم بارانی ها دردهای گفتنی دارد !


در جنوب گرمازده ی ایران نام " باران " را بر پسر و دختر می گذارند ، نامی که باری سنگینی را بر دوش دارد ! یک جور آرزوها در آن نهفته است شاید ؟

باران که می بارد ، در قاب پنجره بی حساب و کتاب غرق می شوم در سرشاری آرامش و باریدن ، گه گاه نیز که به راستی " مست " می کند ، مستی اش نیز دیدن دارد !
آن شب دوستانم فاتی صابری و شهریار بخشی پور در پی ام آمدند ، باران می بارید در آرامشی ، اما تاریکی / در سوئد برف که بر زمین نباشد افسار زمستان  در دست تاریکی ها ست / حسادت به لطافت باران داشت .
این زن و شوهر شامی پخته بودند ، بانوی خانه خوراکی گیلانی نسب و شهریار هم خوراکی با سلیقه خود در آوند یا ظرفی مراکشی نسب ،.  شام با شراب شیراز, سه تار و سنتور اوجی گرفت . اینان در سفر تازه ای که به مراکش داشتند ظرفی را خریداری کردند به نام تاجینا Tajina که سنگین وزن هست و سفالی ، در آن یک جور خوراکی بسیار خوشمزه ای را پخته بودند که بسیار گوارا بود . در سایت دکتر دریایی به نوشته ای برخورد کردم که خوراک مرغ دوره اشکانیان را نمودار می داد و شکل ظرف هم پیوست داشت ، من میان تاجینایا مراکشی و patina اشکانی پیوندی دیدم به ویژه در مقاله هم نظری به شمال افریکا انداخته شده است .‬

شب بی نیاز بود ،  غزلی از حافظ و شعر بهاری مشیری و سپس هم خوانی ترانه های گیلکی که بسیار دلشین تر ساخت شب بی نیاز را ......

ساعت دوازه شب شهریار مرا به خانه رسانید ، هوا ، هوای " پس از باران " بود !هوا لخت و عریان بود ! اما شب تار می تنید،  به راستی اگر چه تاریک نبود این راه را  در یک ساعت  می رفتم و از سیمفونی روح نواز و روان آرا ی " هوای پس از باران " بار دیگر " مست " می کردم ،  !  دریغا که چنین نشد !

* در رستوانی در مراکش شهریار این عکس از تاجینا گرفته است.
* از سایت دکتر تورج دریایی

نامه ای بیست و هفت ساله از اهالی خرد..


نامه ای بیست و هفت ساله از اهالی خرد..

تورج پارسی

سوم مارس دوهزار چهارده

دکتر نجفی دوست فریخته مان  به هند رفت و از آنجا دو عدد " سدره " ره آورد سفرش بود برای من .  در نامه ای که به تاریخ بیست و پنج مارس هزار نهسد هشتاد و هفت به من فرستاد چنین نوشت : برای شما دو جامه سفید آوردم که هم نشانه ی سرزمین اندیشه ی بزرگ است و هم جامه ی پارسیان . چون راه دور بود و مسافری تنها بودم این سبک وزنی و خُرد‬ ی هدیه را بر من ببخشید ! امیدوارم آنرا بپذیرید . اما اگر این حکمت بزرگ اندیشه ی هند را مد نظر قرار بدهیم و از خلال آن به "جزء" ها  ‫و " ‫خُرد‬ " ها بنگریم باز " کمال " را در آنها خواهیم یافت . شما هم نخست این متن را بخوانید و با تصویر آن " کل " در " جزء " خواهید یافت '

What has come out of the whole is also wholw , when the whole is taken out of the whole , the whole still remain whole .

چون از کل جزیی را بیرون بری آن جزء نیز کل است
پس جزء  ارسالی چون از کل آمده است آن  نیز کل است ، گرچه جزء بنظر می رسد ..........و......









*Whole and part = کل و جزء

نمایه ، با یاد همیشگی بوف کور

نمایه
با یاد همیشگی " بوف کور "
تورج پارسی
سیزدهم فوریه دوهزار چهارده

آفتاب بر تن پارک یله داده است
مردی با نگاهی صبور،بر نیمکتی تنها نشسته است
پیرزنی با سبدی در دست بادستپاچگی و درنگ با خود گپ می زند
پرنده ای بی شیون برزمین چینه می کند
کودکی  با کیف مدرسه ،هوشیار و بی حدیث به پرنده نگاه می کند .

پرنده پرواز کرد و رفت
پیرزن از پشت انبوه گنگ درختان  پیچید و رفت
کودک با کیف مدرسه اش دوید و رفتنمایه
با یاد همیشگی " بوف کور "
تورج پارسی
سیزدهم فوریه دوهزار چهارده

آفتاب بر تن پارک یله داده است
مردی با نگاهی صبور،بر نیمکتی تنها نشسته است
پیرزنی با سبدی در دست بادستپاچگی و درنگ با خود گپ می زند
پرنده ای بی شیون برزمین چینه می کند
کودکی  با کیف مدرسه ،هوشیار و بی حدیث به پرنده نگاه می کند .

پرنده پرواز کرد و رفت
پیرزن از پشت انبوه گنگ درختان  پیچید و رفت
کودک با کیف مدرسه اش دوید و رفت
و مرد با "خالی مغمومی " و نگاه صبورش
هم چنان  بر نیمکت تنها ماند که ماند .....
 .....
و هوا راکد و تاریک و تاریک تر شد و از خود هراسید......
و مرد با "خالی مغمومی " و نگاه صبورش
هم چنان  بر نیمکت تنها ماند که ماند .....
 .....
و هوا راکد و تاریک و تاریک تر شد و از خود هراسید......

صدای باریتون بنان

به پاس صدای صدای باریتون بنان


یا به گفته ی علی دشتی صدای مخملین بنان

( اردیبهشت ۱۲۹۰ قلهک تهران - ۸ اسفند ۱۳۶۴)


تورج پارسی


روشنایی برای من معنای ویژه ای دارد ، دیوارهای زندگی را می رمباند ، زمان را عریان می کند ، لخت و پتی ! تا چشم کار بکند عریانی می بینی ، هیچ چیز در پرده اسرار نمی ماند حتا نه پرده ای و نه پرده نشینی  . تو می توانی ببینی ، دیدن تنها با چشم نیست ، دیدن با دست ، با پا با سر با دل ، چنین دیدنی در واقع دیدنی است !

سزاوار نام هایی را در فرهنگ نام های ایرانی داریم مانند ، آفتاب ، روشنا ، روشنک ، خوروش ، هورشید ، خورشید . افشید و ......  دو نام را در یک پژوهش میدانی که  در سال ۱۳۵۲ درکهگلویه بویراحمدی بودم ،یاداشت  کردم یکی برافتو یا بر آفتاب برای زنان و خورشید برای مردان که شاید در جای دیگری نباشد ناگفته نماند که در گذشته نام خورشید هم مردانه بود هم زنانه چنانچه خزانه دار انوشیروان ساسانی هم خورشید نام داشت !
آهنگ آن دارم که اختم را با روشنایی واگو بکنم ، به همین دلیل همیشه با شمع این خورشید دست ساخته همدمم چه در شادی و چه در سوگ .
برنامه ی مسعود بهنود به " نام گل های ماندگار " در برنامه نوروزی بی بی سی مرا به روشن کردن شمع برای استادان عبادی و بنان برد ! شعله ی شمع همچون صدای بنان گرما بخش و همچون نوای عبادی دل انگیز بود .در اینجا  به صدا و  اندیشه بنان می پردازم :
پرسش های بدون تعارف - ایرانی با تعارف زاده می شود و با تعارف هم می میرد - باز و عریان بهنود و پاسخ های راستین و بدون دغدغه ، روشن و جاری بنان مرا به آفرین گویی وادار ساخت . دیدگاه بنان بسیار گسترده خردمدار و نوجویانه بود . ازاین دیدگاه هم احترام برانگیز بود ،  یعنی بنان با فرهیختگی نشان داد که اگر چه  پا بر پلتفرم " امروز " دارد  امابه فردا  و نیاز فردا می نگرد ! تاکید بنان بر نیاز فردا دورنگری او را آشکار می کند ، به این معنا که زمان ایستا نیست ، زمان در حرکت است بر اصل دیلکتیک ! جهان بدون حرکت تغیر نمی کند آنچه را که ما به نام زمانه از آن نام می بریم مرداب نیست رودی است جاری بر اصل نظم هستی . بنان در گفتگوی با مسعود بهنود با زبانی ساده این مهم را بیان کرد  . بنان را در یکایک واژگان جاری و ماندگار دیدم ، ماندگاری خلعت بزرگان و ارباب قدرت نیست بلکه برآیند درک درست خود شخص از حرکت تاریخ و آری مردم است آن هم نه از روی صرفا احساس بلکه از منظر خردوری !
آموزش و صدای بنان :
اردی بهشت زاده ای است که از شش سالگی در یک خانواده اشرافی قاجاری به خواندن و نواختن ارگ می پردازد ، زمینه رشد و استعداد سرشتی او در خانواده ای که همه از اهالی هنر و هنرپرور هستند آماده بوده و به خوبی پرورش یافته است . اما ازاین صدا فقط نزدیکان و دوستانش برخوردار می شدندتا سال ۱۳۲۱ که صدای  بنان از رادیو به گوش مردم ایران رسید /یعنی در سی و یک سالگی بنان
 این آغازی شد اثر گذار در موسیقی ایرانی  به طوری که در راستای کار هنری  در حدود ۳۵۰ آهنگ از خود میراث گذاشت ، کشف این ماندگار هنر، از شاهکارهای استاد خالقی بود به همین دلیل است که بنان در نهایت افتادگی می گوید :اقای خالقی حق بزرگی بر گردن من دارند چون من شهرتم را مدیون آقای خالقی هستم.
در قانون موسیقیایی آوای آدمی به زنانه و مردانه بخش شده است ، به دلیل اینکه صدای  زن یک اکتاو یا گام  از صدای مرد  زیرتراست .
صدای زن:
-صدای زیر یا سپرانوی اولsoprano
-صدای متوسط یا میانه یا سپرانوی دومmezzo soprano
 -صدای آلتو یا کنتر آلتو یا صدای بمcontre alto
صدای مرد :
-صدای زیر یا تنورtenor
-صدای متوسط یا یا میانه یا باریتونbariton
 -صدای بم یا باسbass
برآیند سخن آنکه  صدای مردها بم تر از زن هاست که در اصطلاح موسیقی مردها "راست کوک" و زنها "چپ کوک" هستند.
صدای بنان بر مبنای این تقسیم بندی باریتون است یعنی صدایی میان تنور و باس .
بیشتر خوانندگان گرفتار چهچه بوده وهستند و شنوندگانی نیز مدهوش چهچه ! اما بنان
به گفته  ی خالقی  "تحریرهای نابش، مانند مشتی مروارید است که بر صفحه‌ای از مرمر بغلتانند!"
حسینعلی ملاح از منظر زیبایی شناسی  می‌گوید: "صوت خوش بنان را می‌توان به خطی منحنی تشبیه کرد که هیچگونه زاویه ندارد و زبری و درشتی.در آن حس نمی‌شود."
احسان یار شاطرمی‌گوید: "آواز بنان خیلی بلند نبود. ولی نرم و صاف و پر و گرم و خوش طنین بود. اختیار حنجره‌اش هرگز از دستش خارج نمی‌شد. چهچه بی جا نمی‌زد و قدرت نمایی نمی‌کرد. بر عکس قدرت خود را در انتقال معنی شعر و ارائه ظرافت‌ها و لطافت‌های آواز نشان می‌داد. تحریرهایش موج‌های ریز حریری را در معرض نسیم به خاطر می‌آورد! تحریر و چهچه هرگز خارج از متن آواز نبود، بلکه جزء بافت آواز او به شمار می‌رفت. بنان آن طور که "می‌بایست" می‌خواند و دیگران بیشتر آن طور که می‌توانستند."
پس باید صدای باریتون بنان را  صاحب معنایی در موسیقی ایرانی دانست و شایدم معنای ویژه ای !
نکته ای را در اینجا باید به ویژگی بنان صاحب صدای باریتون افزود که او شعر شناس بسیار آگاهی بود ، همین آگاهی و گزینش شعر یکی دیگر از ویژگی های او ست . این همه ویژگی را باید در برنامه های گلهای جاویدان ، گلهای رنگارنگ ، برگ سبز  و ترانه های جاودانه اش جستجو کرد و شنید .
افزون بر سرود ای ایران ، برای نخستین بار با شنیدن " الهه ی ناز" متوجه یک روشنایی ویژه ای در موسیقی ایرانی شدم ، شگفتا  که سازگاری ساز غربی پیانو با صدای باریتون بنان چه هارمونی بسیار بسیار دل انگیزی را آفریده است .  به راستی  تنها صداست که می ماند :
جویبار نغمه می‌غلتید
 گفتی بر حریر
 آبشار شعر
 گل می‌ریخت، نغز و دلپذیر
مخمل مهتاب بود این
 یا طنین بال قو
 پرنیان ناز آواز سرا پا حال او ...... فریدون مشیری