یاد آبی


یاد آبی

یاد آبی

تورج پارسی

نامت را آبى مى نویسم

نامم را آبى بنویس

تا یاد آبى مان

از گسترده ى سیاهى ها بکاهد .

 پاریس فوریه ۲۰۰۹

هزار گل اگرم هست، هر هزار تویی


هزار گل اگرم هست، هر هزار تویی


حسین منزوی را دیر شناختم به همانگونه که حسین پناهی را اما آنچنان آشنایند که غربتی به میان مان نیست . واژگان شعری منزوی از یک هارمونی و هم آهنگی وَیژه ای برخوردارند ، ترنمی که پشنگی آب است بر تشنه لبی گم گشته در بیایانی سوزان ...... می نوازد ترنمش دل و جان را که جان وجهانی را بسازد " همیشه " وار، غزل را رختی نو بپوشاند زیبایی شناسانه آن چنان واژگان را هویتی تازه ببخشد که گویی تازه زادند  . دیر شناختمش اما خوب شناختمش .امروز ای میلی داشتم که این شعر را به سوی همگان فرستاده  بود . با مهر همیشگی

 

هزار گل اگرم هست، هر هزار تویی

حسین منزوی

 

هزار گل اگرم هست، هر هزار تویی

گل اند اگر همه اینان، همه بهار تویی

به گرد حسن تو هم، این دویدگان نرسند

پیاده اند حریفان و شهسوار تویی

زلال چشمه ی جوشیده از دل سنگی

الا، که آینه ی صبح بی غبار تویی

دلم هوای تو دارد، هوای زمزمه ات

بخوان که جاری آواز جویبار تویی

به کار دوستی ات بی غشم، بسنج مرا

به سنگ خویش، که عالی ترین عیار تویی

سواد زیستنم را، ز نقش تذهیبت

به جلوه آر، که خورشید زرنگار تویی

نه هر حریف شبانه، نشان یاری داشت

بدان نشان که من دانم و تو، یار تویی

برای من، تو زمانی، نه روز و شب، آری

که دیگران گذرانند و ماندگار تویی

تو جلوه ی ابدیت به لحظه می بخشی

که من هنوزم و در من، همیشه وار تویی

 

 

شادمانه و خشنود . دست افشان و پایکوبان و سرودخوانان به مردم س

 

شادمانه و خشنود . دست افشان و پایکوبان و سرودخوانان به مردم سرزمین در بندم شادباش می گویم  نخستین جایزه اسکار را اصغر فرهادی به ایران زمین آورد

او از تمدن ایران زمین گفت و بر سکوی افتخار تاکید کرد که مردم ما از خشونت بیزارند

او جایزه اش را به یکایک مردم ایران پیشکش کرد

این روزپرافتخار را این شب پر افتخار را به گفته ی رند شیراز "به حساب عمر " خود و تمدن ایران زمین بگذاریم   

از یکایک گروه اصغر فرهادی در این فیلم سپاسگزاری کرده و در برابر شان سر خم نمود وبه احترام می ایستم

تورج پارسی استاد سابق دانشگاه

به کجا بگریزم با بال های سیمانی

به کجا بگریزم با بال های سیمانی
دکتر تورج پارسی


به کجا بگریزم با بال های سیمانی
و طنابی از وحشت
که به گردنم آویزانست
به کجا بگریزم ؟

آنچنان شب است
که گویى برکت خورشید
در تراکم مرگ گرفتار آمده است
و گریه ی تلخ اسب پیر گاریچی
غمیاد باستانی درد و تشوىش توست
بی آنکه به ورق زدن خاطرات خود میلی داشته باشی .

به کجا بگریزم ؟

چرا فاصله را کم کنم
شب با اشتهایی سیری ناپذیر می بلعد
و اعتیاد به شب حکم خدایانست
و پرومته پیش از تولد به زنجیر خو کرده است .

به کجا بگریزم ؟

پس از مرگ خورشید که گریه را کشف کردیم
برکت چاره خشکید
حس مرگ در رگ ها جاری شد
و خدایان را در یاسی به سنگینی ترس و ناچاری
باور کردیم
دراىن کشاکش که ساعت همیشه ۲۵ است
طعم پر حسرت تسکین
ترا چه چاره کند ؟

دیگر آسمان و دریا مال تو نیست (۱)
سرزمینی دیگر نیز تهی از مفهومست
و نکبت میل گریز
ترس از مرگ را دو چندان سازد
مرگ را باور کن
تا خدایان پنداری را بمیرانی
مرگ را باور کن
مرگ سبز را..
                                      ۱۹۹۸ لندن

۱- هر کجا هستم باشم
    آسمان مال منست        سهراب سپهری

 

 

از عراقی تا م. آزد و تورج پارسی

از عراقی تا م. آزاد و تورج پارسی

·

شعر کهن / گل باغ آشنایی / فخرالدین عراقی

ز دو دیده خون فشانم, زغمت شب جدایی

چه کنم که هست این‌‌ها, گل باغ آشنایی

هم شب نهاده‌ام سر, چو سگان برآستانت

که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی

در گلستان چشمم,ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آن که شاید, تو به چشم من درآیی

سر و برگ گل ندارم, ز چه رو روم به گلشن

که شنیده‌ام ز گل ها همه بوی بىوفایی

به کدام مذهب است این, به کدام ملت است این

که کُشند عاشقی را, که تو عاشقم چرایی؟

به قمارخانه رفتم, همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم, همه زاهد ریایی

در دیر مى زدم من, که ندا ز در درآمد

که: «درآ, درآ عراقی, که تو هم از آن مایی

 

م . آزاد

گل من ، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر

مه من ، شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین

گل باغ آشنایی ، گل من کجا شکفتی

که نه سرو می شناسد

نه چمن سراغ دارد؟

نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی

نه به شاخسار دستی،گلآتشین جامی

نه بنفشه ای ،

نه جویی ،

نه نسیم گفت و گویی ،

نه کبوتران پیغام

نه باغهای روشن !

گل من ، میان گل های کدام دشت خفتی

به کدام راه خواندی

به کدام راه رفتی ؟

گل من

تو راز ما را به کدام دیو گفتی

که بریده ریشه ی مهر ، شکسته شیشه ی دل ،

منم این گیاه تنها

به گلی امید بسته ،

همه شاخه ها شکسته ،

به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم ،

در آن سیاه منزل ،

به هزار وعده ماندیم

به یک فریب خفتیم.

 

    گل شهر آشنایی  *

تورج پارسی

تو به شهر آشنایی گل خوشبوی وفایی

چکنم اگر که روزی ، بکنی زمن جدایی

شب تیره ای بیابم ، چو نهان مانده مکانی

که مرا نباشد آندم ، نه نوایی نه دوایی

چو شبان بی سحرگه ، شب من درازگردد

غم دل به کی بگویم ، به کجا رسد صدایی

به نگاه چشم مستت بدهم خراج بسیار

به عیادتم بیایی ، که مرا ست دل سرایی

تو گل خوب وفایی ، تو سزاوار ثنایی

نسزد که بی تو جانا ، برسم به هر بهایی  *

نشوم ز غصه راحت ، نه به روزی نه به سالی

همه شب به خواب بینم که مرا رها نمایی

دل من ، ز بخت هرگز ، منما شکوه و زاری

چــــــــــــو کنار تو بماند ، گل شهر آشنایی

                جون ۱۹۹۰واشنگتن

در گل فروشی گلی دیدم از امریکای لاتین که گفتند اگر گلدانش را عوض کنی زود خشک می شود  و به گل شهر آشنایی نامور بوداین غزل را پس از دیدن و شنیدن شرح این  گل سرودم

 * این بیت را مدیون دوستم کیخسرو باقر پور هستم