
بگو اسبم را زین کنند مادر ! *
تورج پارسی
سازکن آواز مرا ،
و از بوسه پراپر ،
تا بریزد آرام آرام بر گل های تشنه ی آبی فرش ،
بگو اسبم را زین کنند مادر ،
سفری در پیش است ، سفری ،
نه ، نه ، مقصد را نمی دانم ،
تنها می دانم راه درازی است در راستای نور ماه .
دل نگران مباش مادر ،
" شب بو "پرازبو و کلام ، همسفر منست ،
قصه ها خواهد گفت ،
از سواران زمان و نرم آهنگ سم اسبان شان ،
و اما اسبم ،
کهر را قصیلی نیست ،
به اندازه ی همه ی لحظه های لالایی تو ،
نه ، دل نگران مباش مادر ، دل نگران مباش .
نگران آن باش مادر که چرا اسب ها دیگرشیهه نمی کشند
و پرنده ها اندوه ما را باور نمی کنند
و نمی بینند که حنا دست دختران آبادی را سرخ نمی کند
و هیچ چشمه ای به یاد نمی آورد تن شوری اروسی را .
مادر چرا خنده از ابادی رفت ؟
چرا دیگر صدای " یار یا ر " به گوش نمی رسد
کهیار کجاست که بخواند :
" پازن از تنگ چوى بز از دیل و اسپر
زیر بید مارگون بوی هم ایخرن بر " ۱
مادر بگو اسبم را زین کنند
سفری در راستای نور ماه در پیش است
دل نگران مباش مادر !
۱۴ اپریل ۲۰۰۲
* به یاد گشت های پژوهشی ام در کهگیلویه بویراحمدی
*بز نر از تنگ چوى (واقع در منطقه ى بهمیی )و بز ماده از دیل و اسپر (دو ناحیه واقع در قلمرو بویراحمد گرمسیر )در زیر درختان بیدمارگون واقع (در بویر احمد سردسیر ) باهم جفتگیرى می کنند. از آهنگ های معروف کهگیلویه است
نکاتی درباره جشن اسفندگان
اسفندگان 29 بهمن است یا 5 اسفند ؟
اسفندگان جشن بزرگداشت زن است نه روز عشق
آیا جشن های ایرانی قابلیت جهانی شدن دارند
از: دکتر تورج پارسی
در سایت کمیته ى نجات پاسارگاد که سرفراز به هموندى آن هستم خواندم که " گروه هایی از جوان ها می خواهند «اسفندگان» به عنوان روز ملی زن در تقویم رسمی کشور ثبت شود." از خواندن این خبر شادمان شده و از پویایی و جارى بودن و خردورى جوانان ایران زمین به خود بالیدم . نیاز دیدم با سپاس فراوان نکته اى رابه عرض جوانان برومند برسانم :
در سال شمار ما ، ماه سی روز بوده و هر روز هم نامى داشته براى نمونه روز پنجم هر ماه به سپندارمذ نامور بوده که در ماه اسفند این روز را به نام زنان - اوستا زن را ریته سیه بانو می نامد که به معنای مهر وفروغ و روشنایی است- جشن مى گرفتند . به همین دلیل هم جشن سپندارمذ مى باید در همان روز پنجم اسفند بر گزار بشود نه روز 29 بهمن . امید داردکه جشن ها که داراى اصول نجومى هستند دستخوش آشفتگى بیش ازاین نشده ودر بر گزاریشان که بسیارپسندیده است اصول نجومى آنها رعایت بشود
نیک آگاهیم که در جهت اصلاح سال شمار اوستایی شش ماه آغازین سال را سى و یک روز و ماه اسفند را بیست و نه روز و پنج ماه دویمین را یعنى از مهر تا اسفند را سى روز حساب کردند این تغییر جابه جایی درست کرد مثلا مهرگان افتاد به دهم ماه . اگر درست دقت کنیم روز دهم ، آبان روز است و نمى تواند گویاى جشن مهرگان باشد . از سوى دیگر مهرگان بر اصل طبیعى مى باید روز اول ماه مهر باشد چرا که آغاز پاییزست و جشنى هم پایه ى نوروز اما تقارن روز و ماه که شانزدهم ماه است یعنى روز مهر از ماه ترجیح داده شده است. که ترجیح شایسته و خردمندانه و داراى پایه ى درست است پس سپندارمذگان نیز روز پنجم ماه اسپندست که شایسته است به عنوان روز ملی زن در تقویم رسمی کشور ثبت شود."
برگزارى جشن والنتاین در ایران
این جشن که به نام روز دل ها یا عشق شهرت یافته و در جهان در روز ۱۴ فوریه برگزار مى گردد در کشور ما هم رواج یافته است .روز والنتاین را نمى توان و نباید با سپندارمذگان یا با روز جهانى زن که در هشت مارس برگزار مى شودیکى گرفت .روز هشتم مارس پشتوانه اى تاریخى و سراسر مبارزاتى داردو نباید آن را با سپندارمذگان همخوان دانست . هر کدام به جاى خود از ارج وارزش ویژه ى خود برخوردارهستند
همانطور که آمد در فرهنگ ما روز پنجم اسفند جشن ویژه ی زنان بوده است . جشن بزرگداشت زن در تاریخ ما. روز هدیه دادن به زنان ، جشن گزینش آزادانه ی همسراز سوی زنان و.. این جشن به سپدارمذگان نامورست و آنرا باید پاس داشت و در تاریخ درست آن را برگزار نمود.
در فرهنگ ما ماه مهر ، ماه دوستى و آشتى و عشق است و به ویژه در مهرگان همه ى ویژگى را به هم پیوسته مى بینیم چنانچه مسعود سعد آنرا به زیبایی ترسیم کرده است :
روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان
مهـــــــــر بیفزا ای نگار ماه چهر مهربان
مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر
مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان
جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ
وندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان
» مسعود سعد سلمان «
در همه ى جشن های ایرانی اعتبار محیط زیست ورابطه ی صادقانه با طبیعت وفضیلت انسان آشکارست باوجود حال برخى از جشن ها هم چنان نزد همگان ناشناخته مانده و بیشى از نوشتارها که در این زمینه در اختیار همگان قرار مى گیرد جنبه کارشناسى آنها بسیارکم است نیاز هست که نخست جشن هاى ایرانى ، پیدایش و کاربرد تاریخى شان از سوى کارشناسان شناسانده بشود.افزون بر شهرها، روستاهاى ما خزانه ى بسیار گرانبهایی هستند که مى تواند بر برگ هاى تاریخ جشن ها و آیین ها بیفزایند . تنوع جغرافیایی سرزمین ما و مینیاتور رنگى قوم ها ى آن بى گمان از این دیدگاه مورد نظرهنوز آنچنان که بایسته است مورد کنکاش قرار نگرفته ، به همین دلیل در این زمینه نباید تنها به تاریخ بسنده کرد بلکه ده و روستا و شهرهانیز تاریخ جارى وزنده اى هستند که باید به آنها رجوع و در یک شکل تطبیقى وجوه اشتراکشان راثبت نمود .
آیا جشن هاى ایرانى توان جهانى شدن را دارند ؟
"چند سال پیشترجوانى ایرانى از جنوب سوئد به من زنگ زد و پرسید آیا جشن هایی ایرانی توان آن را ندارند که جهانی بشوند " این جوان طبق گفته ی خودش از مادری ایرانی و پدری سوئدی زاده شده "اوفارسی را خیلی خوب حرف می زد ,فرهنگ مادریش را خوب می شناخت و گرامی می داشت در حالی که اعتبار فرهنگ پدری را نیز والا می دانست . این جوان که با اندیشه اش مرا به خطه ی آگاهی و بینشش ره می داد تاکیدی داشت که جشن روز والنتین با وجودیکه اصلا سوئدی نیست امادر اینجا هم رسمیت یافته است و نتیجه می گرفت که جشن های ایرانی هم از این توان برخوردارند که در واقع پاسخ به پرسش خود بود . اما با مطرح ساختن آن می خواست که این پرسش هم چنان باز بماند "
بى گمان جشن هاى ایرانى که بر مدار انساندوستى، آزادگى و مهر به طبیعت برگزار مى شوند شایستگى آنرا دارند که در عرصه ى جهانى نمایانده بشوند . تلاش براى ثبت جهانى آنها یکى از راه هاى رسیدن به چنین هدفى است. بار دیگر بر این اصل تاکید دارد که تدوام عمر هر آیینى بستگى به شناخت درست به آن دارد ، پس بیاییم آیین ها را بدون تعصب و شیفتگى با خرد و خردورى بشناسانیم و در برگزارى آنها کوشا باشیم..
روز پنجم اسفند از ماه اسفند یا جشن سپندارمذگان بر همگان به ویژه بانوان خجسته باد.

برگی از تاریخ ، سخنرانی ویکتور هوگو در مجلس فرانسه
سخنرانی فراموش نشدنی ویکتور هوگو بزرگترین شاعر سده نوزدهم فرانسه و شاید بزرگترین شاعر در گستره ادبیات فرانسه در مجلس فرانسه که بعنوان یکی از تاثیر گذارترین سخنرانی های دو قرن اخیر همواره در یاد ها خواهد ماند . متن سخنرانی مذکور که ترجمه استاد شجاالدین شفا می باشد در پی خواهد آمد :
برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن حکومت بیشتر از یک قاتل عادی حق قاتل شدن نداشته باشد، و وقتیکه بصورت حیوانی درنده حمل کند، با خودش نیز چون با حیوانی درنده عمل شود
برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن جای کشیش در کلیسای خودش باشد و جای دولت در مراکز کار خودش، نه حکومت در موعظه مذهبی کشیشان دخالت کند و نه مذهب به بودجه و سیاست دولت کاری داشته باشد.
برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن، همچنانکه قرن گذشته ما قرن اعلام تساوی حقوق مردان بود، قرن حاضر ما قرن اعلام برابری کامل حقوقی زنان با مردان باشد.
برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن آموزش عمومی و رایگان، از دبستان گرفته تا کلژدوفرانس، همه جا راه را به یکسان بر استعدادها و آمادگی ها بگشاید. هرجا که فکری باشد کتابی نیز باشد. نه یک روستایی بی دبستان باشد، نه یک شهر بی دبیرستان، نه یک شهرستان بی دبیرستان،و همه اینها زیر نظرو مسئولیت حکومتی
laic،
حکومتی کاملا laic،
حکومتی منحصرا
laic.
برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن بلای ویرانگری بنام گرسنگی جایی نداشته باشد. شما قانونگزاران، از من بشنوید که فقر آفت یک طبقه نیست، بلای همه جامعه است. رنج فقر تنها رنج یک فقیر نیست، ویرانی یک اجتماع است. احتضار طولانی فقیر است که مرگ حاد توانگر را به دنبال میاورد. فقر بدترین دشمن نظم و قانون است. فقر نیز، همانند جهل، شبی تاریک است که الزاما میباید سپسده ای بامدادی در پی داشته باشد.
ویکتور هوگو، سخنرانی در مجمع قانون گزاری فرانسه
پانزده ژانویه 1850
منبع: کتاب "پس از 1400سال" نوشته شجاع الدین شفا
http://h-naderifar.blogspot.com/2012/02/blog-post_03.html?spref=fb

سخنان استاد جلیل دوستخواه در سوگ دوست مشرک از دست رفته مان استاد پرویز رجبی
دکتر پرویز رجبی، تاریخ نگار آگاه و روشنگری بود که ارزش های والای فرهنگ ایرانی را نیک می شناخت و در شناساندن آنها به هم میهنانش و به جهانیان، سنگ تمام گذاشت و در سخت ترین و رنج بارترین سال های زندگانی ی خود نیز دست از تلاش سازنده اش برنداشت.
ایرانیان قدردان و حق شناس نیز ارج او و والایی ی کارش را به خوبی شناختند و او را بر سکوی افتخار ِ ماندگاران ِ تاریخ و فرهنگ ایران، جای دادند!
همو بود کو گشت ایران شناس / بر او باد از ایرانیان صد سپاس!
اگرچه نبودش جهان خودْ به کام ، / نه از راه ماند و نه شد سُستْ گام
در این راه ِ دشوار پوینده شد / ز ِ نَسْتوهی اش چرخْ شرمنده شد!
به کفْ شمع ِ دانش، به دلْ شور ِ کار / نه آرام بودش به جان، نه قرار
«پژوهنده ی ِ روزگار ِ نُخُست / گذشتهْ سَخُنها همی بارْجُست»
پژوهید و کوشید و کاوید بس / که یابَد به گنج ِ نیا دسترس
ز دیرینِگان بازْجوید نشان / هم از تلخْ کامان، هم از سرْخوشان
«که گیتی به آغاز چون داشتند / که ایدون به ما خواربگذاشتند»
پس از پویش اندر نِشیب و فَراز/ پس از کوشش و کار و رنج ِ دراز
بیاراست گنجی نو از باستان / که گوید به ما از نیا داستان
پژوهیم و یابیم ازیشان خبر / ز روز ِ بزرگی، ز شام ِ خطر
به ما گفت: ایران نه امروزی است / سزاوار ِ ما دانشْ اندوزی است
بکوشیم و ایران شناسی کنیم / نه چون خیرگان ناسپاسی کنیم
یکایک به گنج ِ نیا رو کنیم / نه افسون کنیم و نه جادو کنیم
کلید ِ رهایی ی ما دانش است / جُزْ آن، هرچه باشد، همه کاهش است
«توانا بُوَد هرکه دانا بُوَد / ز ِ دانش دل ِ پیر، بُرنا بُودَ»
«به دانش، ز ِ دانندگان راهْ جوی / به گیتی بپوی و به هرکس بگوی»
«ز ِ هر دانشی چون سَخُن بشنوی / ز ِ آموختن یک زمان نَغْنَوی»
«چو دیداریابی به شاخ ِ سَخُن / بدانی که دانش نیاید به بُن»
نگهداری ی ِ میهنْ آیین ِ ماست / پرستیدن ِ آن، نه ما را سزاست
نه ما برتریم از کسان ِ دگر / نه دیگرْ کسان، هم ز ِ ما خوارتر
.* * *
آنچه در پی می یابد، خُرده فرمایشی دیرهنگام است و در زمانی نشر می یابد که دکتر رجبی دیگر نمی تواند نارواگویی ها را پاسخ گوید و نقش ِ مار را از واژه ی "مار"، بازشناساند!
*
ناصر پور پیرار که در این نوشته، همکار دکتر رجبی قلمداد شده، همان کسی است که شکایتی رسمی و به ناحق از رجبی به دادگاه داد!
*
در برابر این شتابزدگی در حذف صورت مسأله ای به نام ِ دکتر پرویز رجبی و مرده ریگ ِ والا و ماندگارش، چه می توان گفت جز سخن یادمانی ی نیما یوشیج :
"آن که غربال به دست دارد، از عقب ِ کاروان می آید.!"


با یاد همیشگی استاد پرویز رجبی ، نوشته زیر را که از ره مهر به من پیشکش کرده بود بازنشر می دهم ، رجبی چراغی بود که خاموشی سزاورش نبود و نیست ، با مهر همیشگی
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک برسر کن غم ایام را
......
برای استاد تورج پارسی
یکی دیگر از ویژگیهای غزلهای حافظ این است که مانند موجودی سرزنده، خواننده را به بازیگوشی وامیدارد. یعنی حافظ بیش و پیش از آنکه ترا با خودش مشغول کند، سرگردان درون خودت میکند. همین ویژگی است که همواره مجال غرق شدن در دنیای حافظ را به تعویق میاندازد!..
دو روز پیش استاد تورج پارسی، که حدود سی سال است که دور از وطن در اوپسالا زندگی میکند، برای گرفتن خبری از حالم تلفن زدند... هنوز دقیقهای نگذشته بود که پای حافظ به میان کشیده شد و استاد بیدرنگ خاطرهای سی و چندساله را شاهد نقش حافظ کردند. اعتراف میکنم که خود این خاطره هم، که عطر حافظ را داشت، بازیگوشم کرد و نتوانستم همۀ جزئیات آن را به یاد بسپارم. اما ستون فقرات آن، که هفتستونم را در اختیار گرفت، چنین بود:
سی سال پیش، نیمهشبی، آکنده از زندهداری در میهمانی دوستی، در نظامآباد برای بازگشت به خانه سوار تاکسی شدم. هم من خسته بودم و هم راننده، که پیدا بود که دیگر به بیداری چندان علاقهای ندارد. احساس میکردی که حتی چراغهای فروزان دو سوی خیایانها در زیر چادر کلفت نور خود خفتهاند... یکی دوصد متر مانده به مقصد، متوجه شدم که کیف پولم را در عالم خماری در خانۀ دوستم جاگذاشتهام... با احتیاط به رانندۀ خسته گفتم، باید چند دقیقهای جلو خانه صبر کند تا پول بیاورم...
راننده ناشناس انگاری که منتظر فتح باب بود، بیتی از حافظ را با صدایی بسیار زنده خواند و سپس گفت که حافظ حساب کرده است...
بعد من بیتی خواندم و سپس باز او بیتی...
خیابانها خلوت بودند و ما بیهدف به چپ و راست میراندیم و حافظ را نیز به همراه داشتیم... گویی که آهنگ نشاندادن تهران به همسفر شیرازی خود را داشتیم. نمیدانم، سر از پیرامون فرودگاه مهرآباد درآورده بودیم و امیریه و امیرآباد و استانبول و سه راه امین حضور و چهار را آبسردار و خیابان سقاباشی... شاید دو ساعت بود که حافظ میخواندیم...
راننده ناشناس تهصدایی هم داشت... سرانجام خراباتی هنوز باز پیدا کردیم و رفتیم تو... هم گرسنه بودیم و هم تشنه و هم خواستار دیدن پیر مغان و چشمهای خودمان... البته به حساب حافظ...
بعد استاد پارسی گفتند: من پس از بیش از سی سال هنوز نام خیابانی را در اوپسالا به خاطرم نسپردهام، تا مبادا جای نامهای خیابانهای تهران تنگ شود...
امروز فکر میکنم که ما همیشه با خواندن غزل حافظ بازیگوش شدهایم و خودمان را با نزدیکترین دلمشغولیهایمان مشغولتر کردهایم و خود حافظ را و گنجینۀ واژگان آرمانشهرش را به امان الیاف عطر غزلهایش رهاکردهایم!..
خواجه از دل خود و برای دل خود سروده است و ما بهانۀ دل خود را گرفتهایم. بیانصافی را! یک دل سرگشته در برابر میلیونها دل سرگردان.
بارها گفتهام که من با خواندن غزلی از حافظ، بیدرنگ میل دارم به روزگار حافظ و ساختار اجتماعی آن بیاندیشم. پیداست که بدون تماسی حتی ذهنی با این روزگار، که متکی بر برخی از دادهها است، فهم و درک غزل بینهایت دشوار میشود.
واقعیت این است که در مقایسۀ با حافظ، تکلیفمان با مولانا و خیام و سعدی بسیار روشن است. حافظ با قند و نمک و شرارت و صداقت خود مخاطب خود را رسما به بازیگوشی میخواند و میکشاند. در معنای سادهترین واژه ها درمیمانی. و مهمتر اینکه رسیدن به برداشتی متعارف از پیرامون و روزگار حافظ برایت غیرممکن میشود. چنین است که ما بیش از شش قرن است که هنوز از مرز گمانهزنی دربارۀ خواجه فراتر نرفتهایم.
و با این همه استاد پارسی، با جیبی خالی ساعتها میتواند با رانندهای کمسواد در خیابانهای نیمهشبانۀ تهران پرسه زند و دست آخر سر از خرابات درآورد. و شگفت انگیز اینکه همراه حافظ ناشنیده پند!...
پیداست که «ساقی» در غزل امروز مخاطبی معین نیست و بیشتر قیدی است جانشین «حال که چنین است» است! پس به این اعتبار «ساقی» می تواند هرکسی باشد که مانند حافظ میبیند و میاندیشد. تنها مشکل در این است که نمیدانیم که حافظ چگونه میدیده است و به چه میاندیشیده است! و غم ایام برای حافظ چه بوده است؟ از نابهسامانیهای اجتماعی ناشی از حکومت رنج میبرده است، یا از نبود سامانی بهنجار در زندگی شخصی؟
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک برسر کن غم ایام را
این کبودخرقهپوشان که بودند و چه نقشی در جامعه داشتهاند که خواجه میخواهد به یاری باده به کنایه برکند خرقۀ خود را؟
ساغر می بر کفم نه، تا زبر
برکشم این دلق ازرق فام را
خواجه میدانسته است که برکندن خرقه بازتاب خوبی نخواهد داشت، اما او ننگ و نام را نیز به هیچ میشمرد و «عاقلان» را نفی میکند... متاسفانه نمیدانیم که این نگاه هماهنگ با نهضتی اجتماعی بوده است و یا ناشی از نگاهی شخصی به جهان پیرامون... در هر حال پیداست که منظور از «عاقلان» همین «روشنفکرنمایان و منورالفکران» روزگار خودمان است که بزرگترین مهارتشان پافشاری بر درستی برداشتهای منقرض خود است...
گرچه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
خواجه برای رهایی از شر باد غرور و نفس نافرجام باده میطلبد، اما پیدا نیست که فرار او از دست غیر است، یا حاصل نیهیلیزمی که سراغش را گرفته است.
باده درده چند ازین باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
لابد که منظور از «افسردگان خام» در بیت بعدی «ازرقپوشان» است که حافظ با آنها میانۀ خوبی نداشته است. اما نباید از کنار این «میانۀ خوبنداشتن» به آسانی گذشت. و لابد که حافظ نه میتوانسته است نسبت به اینان با مدارا رفتار کند و نه با مروت! حتما پای فرقهای در میان بوده است که حافظ که قاعدتا میبایستی ستیزشان را عذر مینهاد، اما توان درگذشتن از رفتارشان را نداشته است. به این ترتیب میتوان به وجود هنجار اجتماعیی مکروهی پیبرد که متاسفانه ناشناخته است. لابد مانند یکی از هنجارهای مکروه روزگار ما!.. البته میگذریم از بیمهری حافظ به هرنوع خرقهای...
دود آه سینۀ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
بیت بعدی نیز نشانی دیگر دارد از افسردگی کمسابقۀ حافظ. حالا خواجه از خاصان همان اندازه ناامید است که از مردم دیگر.
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم زخاص و عام را
مگر دلارامی که حضوری بیسابقه مییابد. و عجیب بازی ملیحی میکند حافظ در این بیت با واژهها: «دلارام» از دل حافظ «آرام» او را میرباید، تا بر مسند «دلارامی» تکیه زند!..
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یکباره برد آرام را
و بار دیگر شگفتانگیز و غیرعادی برای مردی ایرانی اینکه خواجه براین باور است که هرکه تن سپید یار او را ببیند دیگر میلی به دیدن هیچ سروی در چمن نخواهد داشت.
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هرکه دید آن سرو سیماندام را
با این همه گویا او هنوز در انتظار رسیدن به کام دل است. چنین حالتی نیز در غزل حافظ اندکی نامانوس است و سبب بازیگوشی بیشتر مخاطبان میشود!
چنین است که بیدرنگ دلم میخواهد که در تاکسی نیمهشبانۀ استاد پارسی میبودم و از این دو میخواستم که نخست در دو سطح متفاوت نظر خود را دربارۀ این دو بیت آخر برایم بگویند و بعد به خرابات درآیند!..
صبرکن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را