درد ایام


درد ایام

 آوازی در دشتی برای تاتی

 

درد ایام فزونست و تحمل اندک

مرهمی کو که نهم بر سر هر لحظه ی خویش

 

تورج پارسی .۱۳۴۸ تهران

دریغ و درد زمان اسب بادپایی بود

فکر می کنم سال چهل و نه بود شبی پاییزی که در حضور نصرت از دولت می سر را " گرم " کرده بودیم این تک بیت را سرودم

 

دریغ و درد زمان اسب بادپایی بود

مرا به وادی حسرت کشاند و خویش گریخت

نامه ی یک کارشناس میراث فرهنگی به رییس جدید سازمان میراث فرهنگی


 
نامه ی یک کارشناس میراث فرهنگی به رییس جدید سازمان میراث فرهنگی و گردشگری
از: عباس محترمی ـ کارشناس ارشد مرمت بناهای تاریخی
 
نامه زیر، اخیرا از سوی آقای عباس محترمی،  یکی از کارشناسان ارشد مرمت بناهای تاریخی خطاب به آقای سیدحسن موسوی است که در این ماه (ژانویه 2012 - دی )، از سوی رییس جمهور حکومت اسلامی به سمت رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری منصوب شدند. در این نامه آقای محترمی با زبانی روشن دلیل همه ی ویرانگری ها و بدبختی هایی را که در این سال های گذشته بر سر میراث فرهنگی و تاریخی ایرانزمین آمده، ناکارآمدی و غیرمتخصص بودن روسای این سازمان می دانند و با این حال سعی می کنند که حداقل رییس غیرمتخصص تازه را تشویق به استفاده از متخصصین در این رشته کرده تا شاید این روند نابود سازی میراث فرهنگی از حرکت بیفتد؛ در حالی که همین انتخاب اخیر هم از سوی دولت این واقعیت تلخ را آشکار می سازد که دولت کنونی ایران به هیچ وجه قصد تغییر دادن مثبتی را در وضعیت به شدت بحرانی سازمان میراث فرهنگی و در نتیجه متوقف کردن روند ویران کردن داشته های فرهنگی و تاریخی ملی ـ بشری سرزمین مان را ندارد.
لازم است گفته شود که آقای حسن موسوی همانند تمامی روسا و مدیران مربوط به میراث فرهنگی سرزمین مان، در سال های گذشته، هیچ تخصصی در امور مربوط به میراث فرهنگی و تاریخی نداشته است. او قبل از روی کار آمدن آقای رحیم مشایی به عنوان رییس سازمان میراث فرهنگی، مدیر عامل یک شرکت تجارتی به نام سایپا یدک بود و به خواست آقای رحیم مشایی به عنوان معاون سرمایه گذاری میراث فرهنگی و گردشگری منصوب شد و پس از آن مدتی هم مشاور مشایی در مرکز جهانی شدن بود، و بالاخره هم خود به ریاست سازمان میراث فرهنگی منصوب شد.
کمیته بین المللی نجات پاسارگاد
 
 
قال الامیر (ع):
انظروا الی ما قال و لا تنظروا الی من قال
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
چند روز پیش برای عضویت در هیئت علمی یکی از دانشگاه ها دعوت به مصاحبه شدم، با چه دردسری و طی طریق چه فاصله ای به آن جا رسیدم بماند، این که چند نفر بودیم هم بماند، غرض از نوشتن این چند خط پاسخ به یکی از سوالاتی بود که مصاحبه کننده محترم پرسید، راستش این بار خوشبختانه اعضای گروه مصاحبه کننده خود متخصص رشته بودند – بر خلاف بعضی از جاها و مصاحبه ها – و این یعنی این که می توانی انتظار سوال درست داشته باشی و بتوانی پاسخ درست ارایه دهی، یکی از اولین سوال ها این بود که مشکل امروز میراث فرهنگی کشور چیست؟

به این سوال مدت ها فکر کرده بودم، نه این که این سوال از سوالات متداول در آزمون ها و مصاحبه ها باشد، نه، بلکه به این دلیل که هر روز شاهد اتفاقاتی هستیم که اساس و بنیان اهداف تشکیل سازمانی به این عرض و طول را زیر سوال می برد، نه فقط نگارنده که بسیاری هم چون من که دل در گرو این ثروت های ارزشمند نهاده و عمری را در این راه صرف کرده اند به این نکته معترفند که ایامی سخت بر مایملک فرهنگی کشور می گذرد، ایامی که با وجود تمام حمایت ها و تمام دلسوزی ها سرانجام و نتیجه ای در خور ندارد.

سوال سختی نبود، اما جواب ساده ای هم نمی شد به آن داد، به مصاحبه کننده محترم گفتم به نظر بنده مشکل اصلی میراث فرهنگی ما، مشکل فرهنگی است، و وقتی پیرو این جواب پرسید یعنی چه؟ به طور خلاصه به او گفتم که اگر مدیران بالا دستی کمی در مورد میراث فرهنگی اطلاعات داشتند، این گونه نمی شد که مسایل مربوط به این موضوع حساس در جدول دغدغه های آن ها در ردیف های آخر قرار بگیرند.

فرصت اندک بود و نمی شد آن چه که در دل داشتم برای آن ها تشریح کنم، خیلی دلم می خواست به آن ها بگویم، اگر فرهنگ سازی در مقاطع پایین تر صورت می گرفت، دیگر رییس سازمان میراث فرهنگی کشور حتی به این موضوع فکر هم نمی کرد که می شود معلم زبان انگلیسی آقای رئیس را به عنوان مدیر مهم ترین موزه کشور انتصاب کرد، هر چند که او بسیار انسان درست و سالمی باشد، اگر فرهنگ سازی شده بود، یک استاد تاریخ به خودش اجازه نمی داد در جایگاه رییس میراث فرهنگی یک استان باسابقه هم چون بوشهر بنشیند، هر چند انسانی با وجدان و زحمت کش باشد، اگر فرهنگ سازی شده بود اصلا مگر می شد ریاست سازمان میراث فرهنگی به چنین اشخاصی سپرده شود.

خیلی دلم می خواست فرصت می شد و این حرف گفته می شد که این زخم نه برای امروز و دیروز که برای مدت هاست بر قلب ثروت های فرهنگی ما سنگینی می کند، آن زمان که بزرگی بر مسند ریاست سازمان تکیه زد که دغدغه اش آزاد سازی قلیان در قهوه خانه ها بود هم این مشکل وجود داشت، با این که ریاست دولت بر عهده شخصی بود که خود اهل فرهنگ بود، دیروز هم که مسند ریاست سازمان میراث فرهنگی محل جلوس بزرگی دیگر بود که از میراث فرهنگی تنها بخش گردشگری آن را می شناخت و راه های کسب درآمد از آن را، باز هم این مشکل وجود داشت، امروز هم که دیگر نور علی نور شده، بزرگی که تا دیروز دانشجوی عدالت خواه بود نتوانست در برابر وسوسه ریاست مقاومت کند، پذیرفت و رییس سازمانی شد که نباید می شد، حال نمی دانم آیا خود به این نتیجه رسید – که امیدوارم کاش این گونه باشد – یا این که بزرگانی دیگر به این نتیجه رسیدند که ایشان برای این کار مناسب نیستند، به هرحال ایشان هم رفتند و بزرگ دیگری جایشان را گرفت.

اصلا اگر فرهنگ سازی شده بود، اگر این بزرگانی که به ریاست این سازمان نشستند می دانستند که میراث فرهنگی – یا به قول یکی از متخصصین این حوزه ثروت های فرهنگی محلی – یعنی چه؟ آیا به خود جرات و جسارت می دادند که در آن جایگاه قرار بگیرند، آیا هیچ غیر متخصصی به خود این اجازه را می دهد بر صندلی ریاست سازمان نظام پزشکی یا نظام مهندسی تکیه کند، اگر حمل بر بی ادبی و بی نزاکتی نگارنده نشود، این نکته را جایز می دانم عنوان کنم نشستن بر صندلی ریاست سازمان میراث فرهنگی برای یک غیر متخصص همان قدر دیوانگی یا گستاخی است، که نشستن بر صندلی یک پزشک یا قاضی برای یک بی سواد و البته این در صورتی است که شخص نادانسته مرتکب این عمل شود که آگاهانه نشستن بر این مناصب جرم است و فرد نشسته بر این مسند مجرم، نه از منظر قانون و نظام که از دیدگاه تاریخ و فرهنگ.

نشد این ها را بگویم و دوست داشتم بگویم، مانند خیلی سخن های دیگر مانده بود در دلم تا در نشست های دوستانه و با درددل های دوستان گفته شود و فراموش شود، اما تعیین رییس جدید میراث فرهنگی کشور به قدری فشار آورد که دیگر سکوت جایز نبود و نمی شد خود را به این راضی کرد با این که فقط ناراضی بود از این شدن ها.

تکمله

در قاموس خوش آمد گویی:
جناب آقای سید حسن موسوی، نمی دانم چه نگاهی به مقوله میراث فرهنگی و مسایل مرتبط با آن دارید، نمی دانم چه تخصصی در این زمینه دارید که باعث شده برای این سمت قبول زحمت کنید، اما امیدوارم لااقل آن قدر منصف باشید تا با متخصصین این امر به مشورت بنشینید، آن قدر روشنفکر باشید تا قبول کنید مقوله میراث فرهنگی یک مقوله روزمره و روتین نیست که امروز تصمیم بگیرید و فردا اجرا کنید و پس فردا نتیجه اش را ببینید، تا یقین داشته باشید که هزاران سال طول کشیده تا آن چه امروز به عنوان میراث فرهنگی به ما رسیده است شایسته این عنوان شده است، بنابراین با تصمیم های یک شبه و یک ماهه آن چه باقی مانده را از بین نبرید.

آقا سید، جایگاهتان سخت حساس است، اگر برایتان شیرین و دلچسب است، نمی گویم رهایش کنید، اما لا اقل به حرمت این جایگاه بیاندیشید.

درد دلی با بزرگان:
جناب آقای رییس جمهور، در این که مملکت ما قحط الرجال است شکی نیست – که اگر نبود پیش از شما یک متخصص احتراق موتورهای درونسوز و یا یک متخصص جغرافیا وزیر فرهنگ این مملکت نمی شد، که اگر نبود همان طور که بالاتر هم اشاره کردم یک معلم زبان رییس مهم ترین موزه کشور نمی شد و یا خیلی انتصابات دیگر انجام نمی شد – اما می توان در بین همین قلیل افرادی که شاید اندک تخصص و سوادی در این زمینه دارند نیز مدیرانی خوب و شایسته برای بعضی از سمت ها یافت، کسانی که علاوه بر تخصص، تعهد هم داشته باشند و در زمان ریاستشان، در یکی از استان ها نقشه ایران با خلیج عربی به جای خلیج فارس منتشر نشود، باور کنید می شود یافت اگر خیلی بدبین نباشم می توانم قبول کنم که شما گشته اید و نیافته اید، اما اگر شما هم کمی خوشبین باشید برایتان خواهم گفت که کم گشته اید والا می توانستید بیابید.

آقای دکتر در این که انتخاب های شما همیشه بهترین هستند و شما همیشه لایق ترین ها و متخصص ترین ها و نابغه ترین ها و متعهدترین ها و خیلی ها های دیگر را پیدا می کنید و انتخاب می کنید و انتصاب می کنید حرفی نیست، اصلا شکی نیست، این که بعضی ها را انتخاب نمی کنید تقصیر همان هایی است که شما انتخابشان نمی کنید، این واضح است، اما خواهش می کنم، تمنا می کنم، التماس می کنم، این اشتباه را بر آن ها و ما ببخشید و اجازه بدهید نه در قامت ریاست و معاونت و سایر مناصب اجرایی، فقط در قالب مشورت و نظر خواهی، گاهی اظهار نظر تاثیر گذاری داشته باشند، خواهند داشت مطمئن باشید خواهند داشت، می خواهید امتحان کنید، فراخوان بدهید، سوال کنید، نظر سنجی کنید، ببینید چه اتفاقی می افتد.

سخنی با دوستان:
این که در برابر ریاست سازمان های استانی سکوت کردیم تا یک معلم تاریخ، یک متخصص عمران، یک متخصص مکانیک منتصب شد به ریاست میراث فرهنگی یک استان، این که سکوت کردیم و معلم زبان انگلیسی آقای رئیس شد رییس موزه ایران باستان، این که سکوت می کنیم و انتصاب ها و اتفاق های دیگری روی می دهد، هر روز ما را به سمتی سوق می دهد که آیندگان بر ما نخواهند بخشید، نیازی به توهین، به داد و قال، به هیاهو نیست – که نصیبش را تنها آن هایی می برند که در هر اعتراضی به دنبال منافع خود هستند – اما می توان گفت، می توان نوشت، می توان اعتراض کرد، شاید به نسل شما و من نرسد، اما نسل های بعد می توانند فرا بگیرند، بیاموزند و بدانند مقوله میراث فرهنگی یک مقوله تخصصی است، تفاوت دارد با گردشگری، تفاوت دارد با درآمد زایی، تفاوت دارد با مدیریت بازرگانی و دولتی، نگاهی به متن حکم انتصاب رییس جدید میراث فرهنگی بیندازید ببینید چه استنباطی از مقوله میراث فرهنگی در پس این حکم نهفته است، این نه از سر خیانت است و نه از سر قدرت، این به خاطر ندانستن است، این به خاطر این است که رییس جمهور نمی داند تفاوت مقوله میراث فرهنگی را با سایر حوزه های مرتبط و صد البته این گناه نیست، نقص هست اما گناه نیست، که اگر دلسوزی باشد و او را به این موارد متذکر گردد، اگر اهل درست اندیشیدن باشد، حتما در این زمینه تجدید نظر خواهد کرد – و تنها به دلیل متهم نشدن به دسته بندی های حقیر سیاسی، عنوان نمی کنم که آیا رییس جمهور اهل درست اندیشیدن در این زمینه هست یا نه -، که اگر نسل های بعد این را فرا بگیرند حتما خودشان این ثروت گرانقدر را حفظ خواهند کرد.
http://alef.ir/vdcgwy9qwak9wz4.rpra.html?139033
www.savepasargad.com
کمیته بین المللی نجات پاسارگاد
 
 

در خدمت دکتر بهرام

در خدمت دکتر بهرام

 

تورج پارسی

 

دیشب زنگ زد که با هم ناهاری بخوریم ، کفش و کلاه کردم به سوی خانه ی بهرام ، سرراه غنیه و سمیر را دیدم ، سی سال هست که این زن و شوهر اهل بصره را می شناسم و به گرمی دیدارشان را ارج می نهم ، هر دو در بیروت درس خوانده اند فرانسه را خوب گپ می زنند اما انگلیسی حرف زدنشان با تلفظ عربی مرا روده بر می کند به ویژه " غنیه " که عمدا انگلیسی حرف می زند که من در خنده بماسم . کنارشان ایستادم بی آنکه هنوز چیزی بگویند من خندیدن را آغازیدم چون می دانستم غنیه شروع می کند به انگلیسی حرف زدن ، دیدم این مرتبه غنیه آهنگ نامور تام جونز را می خواند آنهم با تلفظ کذایی !!!!!!!

TOM JONES

"I (Who Have Nothing)"

I, I who have nothing

I, I who have no one

Adore you, and want you so

I'm just a no one,

With nothing to give you but Oh

I Love You

He, He buys you diamonds

Bright, sparkling diamonds

But believe me, dear when I say,

That he can give you the world,

But he'll never love you the way

I Love You

.......

و سمیر هم پا منبری می کند و با واژگان عربی چیزی شبیه " ها والله  ها والله  " و سر تکان می دهد و من هم  تما م خنده های روزگاران را همراه می کنم. مهرشان را فراموش نمی کنم ، در زمان جنگ ایران و عراق هر سه متاثر بودیم از نابودی هر دو سرزمین و مردمان  . پس از رو بوسی ترکشان می کنم و راه را ادامه می دهم ، هوا دارد توفانی می شود اتوبوس سوار می شوم تا درگاه حضرت بهرام که بوی ماهی راهرو را معطر ساخته است .

در خدمت شان هستم آشپزخانه اش و آشپزی اش از نظمی برخوردارست بر خلاف من که در خورشت همه چیز می ریزم از قهوه گرفته تا ...... اما ایشان منظم و با دقت است درست رو دروی شلختگی من در آشپزی !

در گاه خوردن خوراک سر به سرش می گذارم : فرمودید در هنگام امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه بچه سال بودید ! پاسخ می دهد بله شما برای هیچ چیزی حضور ذهن ندارید  اما تمرکز روی مسائل ویژه دارید مثلا !!!!! و می خندد دیدیم این نکته را کس دیگری نیز عنوان کرده است آلبته آن حضرت با " کیلوگرم " وزن می فرمودند . از کتاب های خوانده شده گپی زدیم به ویژه پس از خواندن کتاب سی و هفت روز دکتر بختیار توجه ویژه ای پیدا کردم به این مرد که برایم ناشناخته مانده بود ..... دیدار بعدی را نه من می دانم و نه بهرام یادم افتاد به زنده یاد دکتر نوابی که تابستان ها به سوئد می آمد و کارهایش را در کتابخانه ی دانشگاه سامان می بخشید ،از حضورش درس ها و نکته ها می آموختیم  می گفتیم و می خندیدیم و ناهار  در مکدونالد می خوردیم دکتر همبرگر دوست داشت چون دست پا گیر نبود . مقاله ای درباره ی " نوروزها و یادها  "نوشتم که آنرا به استاد نوابی پیشکش کردم در آن مقاله نوشتم :

سال تحویل لحظه‌ی هماهنگ شدن تپش قلب با تیک تاک ساعت بود لحظه‌ای که هم نقطه پایان و هم  آغاز سال نو بود. آغازی با پاکی و زیبایی و سپس روبوسی‌ها و گرفتن نوروزی کوچک‌ترها ازبزرگترها، دید بازدید و سد سال به ازاین سال گفتن‌ها. البته در این خجسته گاه خیلی‌ها آیین کهن نوروزی  را  که نوشیدن باده باشد به جا می‌آوردند، شعر استاد ماهیار نوابی  هم، همین آیین را یاد آور می‌شود :

می بایدمان خورد ، ازیرا که نشاید  

فرخنده چنین روزی بی  می  گذرانیش

گر می خوری و سرت گران گردد زان  می  

  با  جام دگر  چاره توان کرد گرانیش

آیین کهن باشد می خوردن نوروز  

آیین کهــــــــــــــــن را بمهل تا بتـــــــوانیش  ❊

هنگامی که درباره ی دکتر بیژن سمندر گپ زدم و نقش وی را در زنده نگهداشتن واژگان بومی شیرازی شرح دادم از من خواست که در این باره مقاله ای بنویسم که این کار را سامان بخشیده و به استاد هدیه کردم . استاد زاده شیراز بود اما در همین سوئد درگذشت. یادش همیشگی است

*

ماهیار نوابی ، مجموعه ی مقالات و چند شعر ، به کوشش دکتر محمود طاووسی ، انتشارات نوید، 1377، شیراز.

 

 

 

هدیه ی دکتر بهرام به ما

استاد نوابی