در زندگی همیشه به دنبال یک پدیده هستم ، که از زمین بکندم !
تورج پارسی
روز سرد و یخین سه شنبه سی و یکم اکتبر دوهزار هفده
" بــــاز ای الهه ی ناز
با دل من بســـاز
کین غم جانگداز
برود ز برم ........ "
در زندگی همیشه به دنبال یک پدیده هستم ، که از زمین بکندم . چون با موسیقی اختم کاری ندارم که آهنگ ساز نامدارست یا گمنام ، در جستجوی همان " آن " ی هستم که حافظ گفته است.
از سویی دشتی که فرزند دستگاه شورست بی" می " مستم می کند ، بی " می " پرتاب می کند به سوی ناشناخته ها ! به ره کوره هایم می برد و آنجاست که خلوت را به خود می برم و خلوت مرا تا ناکجا آباد ها می کشاند.
نخستین بار که این آهنگ را شنیدم راه افتادم به سوی خلوتم ، تا پیش از آن تنها صدای بنان در سرود ای ایران را می شناختم ، کریم فکور بود که نمی شناختم و اکبر محسنی که باز ناشناسی بیش نبود ، آنگاه ترانه در من راه افتاد و درازترین شب جهان را با آن طی کردم
" پیش در آمد سنگین آهنگ و سپس استفاده ازریتم دو چهارم به نظر من از اندوه دشتی نکاسته بود بلکه باآن به توافق تازه ای رسیده بود . توافقی که یک باره بنان را که تنها اهل فن اعتبارش را می شناختند به بیشتر مردم نزدیک ساخت " سه گوش هنری بنان ، محسنی و کریم فکور در این آهنگ نام خود را به ثبت رسانید و الهه ناز همچون یک سیمفونی فاخر از کلبه تا کاخ را فتح کرد .
یادم آمد که در خانه ی مادام در خیابان شاه تهران اناستازیا پرستار آن سوی آب !! این آهنگ را چه زیبا و با چشمانی بارانی می نواخت . !
به تازگی گوش کردم دو نفر را که این آهنگ را بازخوانی کردند، اما صدای شان به دلم ره نیافتند ، باز خوانی آهنگ های بنان کار آسانی نیست می باید صدای " باریتون " بنان را داشت یا به گفته علی دشتی : صدای مخلمین بنان را ...... با مهر همیشگی
آهنگ اکبر محسنی
ترانه کریم فکور
خواننده بنان
رهبر ارکستر خالقی
در دستگا شور و دشتی
بــــاز ای الهه ی ناز
با دل من بســـاز
کین غم جانگداز
برود ز برم
گــــــردل من نیاسود
از گناه تو بود
بیا تا ز سر
گنهت گذرم
بــــاز میکنم دست یاری بسویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
زخاطر ببرم
گــــر نکند تیرخشمت دلم را هدف
بخدا همچون مرغ پرشور و شعف
بسویت بپرم
آنکه او به غمت دل بندد چون من کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه ی نازی، در بزمم بنشین
من تورا وفادارم، بیا که جز این
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
بخدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرمhttps://www.youtube.com/watch?v=M8ZON2ikJtE
گل میاد خونه شما ، گل را نگهداری کنین !
پیشکش به آقای عباس مخبر ! دوست ارجمندمان
تورج پارسی
یاداشت یکم نوامبر سرد دوهزارهفده
امروز شال و کلاه کردیم به سوی مغازه ا ی که از اهالی محترم خاورمیانه است ! یک بار قسبک / خرمای خشک / در آن دیده بودیم ، سفر امروزهم به همین سبب بود ، قسبک را دیدیم ، پسندیدیم آمدیم به طرف صندوق حساب ، چشمتان بد نبیند و هرگز هم نبینید در حدود سی نفری نه بیش نه کم در صف ایستاده و صندوق دار هم بانویی با مقنعه و چشم ابروی سرخاب ماتیک کرده و خمارتر از خمار بی بوی شراب خلر !! آدامسی هم خروس نشان یا مرغ نشان / به گردن نمی گیریم مرغ یا خروس بودنش را / جویدن می فرمودند !
دیدیم سی نفر و یک صندوق حساب در حوصله ما نیست ! قسبک را با پوزش کنار قسبک ها گذاشته و راه را به سوی خانه هموار ساختیم ! موک چند تا دشنام دست چندوم هم نثار روزگاربشکن و بالوبنداز کردیم و.....
قسبک نخورده چشممان به گل سرخی خورد ، قسبک را فراموش کرده و به تماشای عشوه گری این همه اروس پرداختیم ! جونی جونی ، یار جونی خوندن اروس را ثبت کردیم !
عکس گل سرخ را پیشکش می کنیم به آقوی عباس مخبر استوره شناس و عکاس آکبند !
***
در ترانه های محلی فارس گل = گل سرخ به معنای اروس هم هست ، چنانچه
گاه آوردن اروس این واسونک را می خوانند :
یک اتاق خالی کنین ، فرش گل کاری کنین
گل میاد خونه شما ، گل را نگهداری کنین
دوستان اروس پاسخ می دهند :
گل نمی دیم ببرید ، سمبل نمی دیم ببرید
جون زلفای شازده دوماد ، زود نمی دیم ببرید!
با مهر همیشگی باشد که روزی هم به قسبک برسیم !
نسرین بهجتی شاعر را دوستم یل مهربان آبادان آقای فواد جمشیدیان به من شناسانید !
نگاه تیز اما زنانه ی شاعر لایه های زندگی را گشت می زند ! رهگذر نیست ، می کاود، برش می زند ت...ا،،،،،
زنان شاعر از شعر، زندگی می سازند و از زندگی با همه ی رقت ها ، با همه ی کژی ها و کاستی هایش شعر .... این چنین گویی که اززمان رابعه تاکنون می رزمد تا مانند مادرش " تنها کدبانو " نباشد ! با مهر همیشگی
هفده سالگی من مولانا می رقصید
و ترا رج به رج می بافت
با نزار قبانی برای بلقیس می گربست !
نسرین بهجتی
هفده سالگی من
" هفده سالگی من در گردنه الله و اکبر درگز
خودش را روزی هزار بار
از دره پرت می کرد
تا شکل کدبانوگری مادرش شود !
هفده سالگی من مولانا می رقصید
و ترا رج به رج می بافت
با نزار قبانی برای بلقیس می گربست !
و سبزی پاک می کرد !
هفده ساگی من با آنا آخماتوا روسی حرف می زد
و آش پشت پای جوانی اش را می پخت
و هر صبح با نخ نامرئی لب هایش را
زیکزاگ بخیه می زد
که مبادا مین هایی که تو در قلبش کاشته ای
به یکباره منفجر شود
و ترمه های روشن جامه عروسی اش گل گلی شود
هفده ساگی من کوچک بود
هفده ساگی من زیبا بود
هفده سالگی من عاشق بود
هفده سالگی من احمق بود !
حالا من دیگر هفده ساله نیستم
از نیمکت نشینی خسته ام
و تو گل زن خوبی نیستی
از کارت های زردت خسته ام
این بار بی اجازۀ داور
من کارت قرمز را به صورتت شلیک می کنم
از بازی محو شو
نوبت....نوبت من است
می خواهم به دنیا گل بزنم
نمی خواهم دخترم شکل هفده سالگی من شود ! "
طره گیسو دهم در دست باد
گور بابای تو و روز معاد/ زری دل نشین
یاداشت روز
تورج پارسی
یکشنبه روز آفتاب عالم تاب پانزدهم اکتبر دوهزار هفده
پس این چندین و چند روز سرد و بارانی و سرماخوردگی بی انصاف ، از بامداد آفتاب می درخشد.! کنار پنجره ایستادم به تماشای تن لخت آفتاب ! شگفتاآفتاب سردش نیست ! البته آفتاب همین چند لحظه می تابد و دیگر هیچ ! پاییز است وارد دالنگاه سرما شده ایم ......
می گویند زمستان سردی و سردتری و حتا سردترین خواهیم داشت ! چنانچه گفتند بی گرمایی تابستان امسال سوئد در سدو پنجاه سال اخیر بی سابقه بوده است !
***
زیبایی هارمونی است ! هارمونی زبان خودرا دارد ! فرا مرزی است ! بر پایه ی رنگ نمی چرخد ! در هر گوشه ی این زمین که دیگر بزرگ نیست نمی توان زیبایی رامحدود کرد ، نمی توان به بند کشید ، " شادیانه " زندگی است ! شادیانه " بودن و شدن" است !
/ مردم دیلمان شادیانه را به جای واژه کادو بکار می برند . مدیون نوشته احمد شکریه هستم از شهر رشت آینده سال دهم آبان و آذر۱۳۶۳/
این بیت از یک شعر چندین بیتی "تار آوا " را به صدا در آورد ! آن هم در ضربی !
طره گیسو دهم در دست باد
گور بابای تو و روز معاد
چه کرده است در این شعر ، این بی حیا !! چه کنایتی ! چه ظرافت از برگ گل نازکتری ! برخی هنگام بر آیند دیوار کشی ها و بند سازی هاست، مگر می شود نسیمی را که می وزد به بند برد و دستبند زد ! توفان ها بر آیند همین به بند بردن هاست ! آنکه تاریخ نمی خواند و می گوید خود تاریخ است ! بیمارست !
تاریخ حافظه زندگی است ! به همین سبب تاریخ نگاه هر روزه می طلبد! چرا که تاریخ درس عمومی و اجباری زندگی است !
***
خنده ام گرفته است : گور بابای تو و روز معاد !
به قول آن دوست مشهدیم : تعجباتیه !!
!با مهر همیشگی
امروز آقای شهریار بخشی پور این اجرا را به من فرستاد که در جشن مهرگان در اپسالا اجرا کردند . ترانه را من سرودم و اهنگ از شهریار است .
ترانه وصال
تورج پارسی
شاید که گل وصالت بشکفد ، بشکفد در بهاران
نغمه ی ساغر و ساقی ، باز آید باز آید با هزاران
فروغ چشم مست تو ، نهال سبز وصل تو
تولدی دگر شود در بهاران ، در بهاران
چو مطربان نوای من ، فغان جسم و جان من
سروش لحظه ها شوند در بهاران در بهاران
بیا بیا نگار من ، نگار پر بهار من
چراغ لحظه ها بشو، چراغ لحظه ها بشو در بهاران ، در بهاران
اگر چه هجر خیره سر ، زند به قلب من شرر
ولی در این سکوت شب ، نشسته ام پی سحر ، یاد یاران ، یاد یاران
شاید که گل وصالت بشکفد ، بشکفد در بهاران
نغمه ی ساغر و ساقی ، باز آید باز آید با هزاران
