جشن " جوکل " در گیلان
جشن ها برآیند ِ کار و آبادانی هستند و آبادانی، روشنایی است.
یاداشت روزانه
تورج پارسی
یازدهم اگوست دوهزار هفده
نخستین بار واژه ی " جوکول " را از دوستم شهریار بخشی پور نوازنده سنتور شنیدم !
"جوکول در گویش گیلکی به خوشه نارس برنج گفته میشود که رسیدن فصل
برداشت را نوید می دهد ! جشن کار و تلاش سالیانه !
جوکول از دو واژه " جو " به معنای برنج و کول / به معنای نارس یا کال شکل گرفته است . و از خوردنی های سنتی گیلانیهاست ، آمیختن برنج نارس با شکر !
جشن به معنای نیایش است ، نیایش به هستی ! در همین نیایش مسئولیت فردی نسبت به هستی آشکار می گردد ! جشن یک گونه پذیرای حرکت از " بودن به شدن " است ! نموداری از پیوند آدمی به پیرامون خود است ! جشن
شادی و شادمانی هستی است که انسان خودرا در آن شریک می کند !
شادی از نخستین گاه آفرینش ، با هستی همزبان ، همزمان و همگام است . اینجا این موضوع روشن می شود که شادی به نشانه ی درون مایه هستی از ویژ گی های آفرینش است . مطرح شدن شادی به عنوان یک اصل عمده دراین نظام فکری بسیار شایان نگرش است .
اگر نیستی را در برابر هستی بنهیم معنای شادی را در این اندیشه باز و گویاتر می سازد ، چرا که شادی ، نیک کرداری و پایه ی اعتماد آدمی است در زندگی . اگر چه مرگ را نقطه ی پایانی زندگی آدمی می دانند ولی در همین ختم آغازی و وصلی هست یا به بیانی دیگر سیکل دیگری بر مبنای نظم گیهانی اشا می آغازد .
ایران سرزمین جشن ها بود بیش از هفتاد دو جشن سالیانه داشتیم که بیشتر آنها در رابطه با محیط زیست است و هم چنین جشن " آغازها " ست همچون نوروز و....
سد و یازده سال از مشروطه گذشت !
تورج پارسی
چهاردهم امرداد هزار و دویست هشتاد وپنج / چهاردهم امرداد ۱۳۹۶
پنجم اگوست دوهزار هفده
Persian Constitution of 1906.
پرده اول چهاردهم امرداد :
سد و یازده سال از مشروطه گذشت ، مشروطه خواست که داد را به جای بی داد بنشاند و حق انسان معتبر بشود و انسان هم در برابر قانون مسئولیت حس بکند و از قلمرو همه سویه ی سایه خدا بکاهد . مشروطه با آرمان هایی که نا مشخص بودند گام به پیش نهاد و حتا برخی از آنان نمی دانستند چه می خواهند اما در یک جمع بندی گامی به پیش بود ... مشروطه مدرنیته را در برابر سنت پیش کشید که ارزیابی آن به مجال بیشتر نیاز دارد .... این گام بزرگ در تاریخ ما اثر گذار بود هر چند که !!!
پرده دوم چهاردهم امرداد
امشب قمراین جا
قمراین جا
قمراین جاست
امروزسالگرد درگذشت بانوی مهرونکوکاری خواننده ی بزرگ موسیقی ایرانی ونخستین زنی است که ترانه ای سیاسی خواند:
مرغ سحر ناله سرکن
داغ مراتازه ترکن
زآه شرربار این قفس را
برشکن وزیروزبر کن
بلبل پربسته زکنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشرسرا.....
اونخستین کنسرتش رادرسال 1۱۳۰۳برگزارکرد وباآهنگ سازان وترانه سرایان نامدار آن زمان همکاری داشت وازآن جاکه ارادتی ویژه به موسیقی دان بزرگ آن زمان کلنل وزیری داشت نام خانوادگی وزیری رابرای خودبرگزید
قمرالملوک وزیری همه ی درآمدهای کنسرتهای خودرابه نیازمندان می بخشید وهرگزبرای خود چیزی بر نمی داشتپس از تاسیس رادیوایران درسال1۱۳۱۹ قمرکه درمیان مردم نام وآوازه ی بسیارداشت به رادیو آمد وطیف گسترده ای از ملت ایران توانستند صدای اورابشنوند وآفرین گوی اوگردنددرباره ی قمربسیارگفته ونوشته وسروده اند که بسیاری ازآن نوشتارها برای پژوهشگران دستمایه ای ارزشمند است
اودرسالهای پایانی زندگی درتنگدستی می زیست وازآن همه ثروت که به پای تنگدستان ریخت هیچ بهره ای نبرد تنهادرآمدش مستمری ناچیزی بود که رادیو به اومی پرداخت
قمرسرانجام در۱۴ امرداد۱۳۳۸ وباسکته ی مغزی درگذشت واورادرآرامگاه ظهیرالدوله که درآن زمان آرامگاه هنرمندان بود به خاک سپردند
پرده سوم : چهاردهم امرداد
آن روز گرم بود که از شیراز رهسپار شهر آباده شدیم ، آهنگ دیدن راسته ی ملکی دوزان را داشتم
ملکی هنر دستی است که با نقشی که دستتان استادان کار در آن به کار می گیرند دیدنی است . اتفاقا چهاردهم امرداد بود روزجشن مشروطه ، شهر چراغانی بود، در شادمانی این روز در جشن شرکت کردیم باغ ملی را چراغانی کرده و پرچم شیر و خورشید نشان بر فراز بود ،پس از ساعتی به همان راسته رفتیم ، هزاران چشم بودم پای درد دل استادان این هنر زیبا نشستیم روزگار خوبی نداشتند بیشرین به حرفه های دیگر رفته و کفش ملی بلای جان این حرفه شده بود ، حرفه ای که تاریخ داشت و سخنی در تاریخ !!! همین ملکی آباده در گرمای اهواز چاره ساز بود به وَیژه در ترم های تابستانی دانشگاه پا را خونوک نگه می داشت ........
* در دانشکده اقتصاد نخست به اتاق دکتر دره شوری می رفتم یادش به خیر از ملکی آباده کیف می کرد و با خنده می گفت یک اسب و کلاه ی دوگوش کم داری !! پا به گیوه اومدنت تو دانشگاه زبان زد شده !!!! نگاه کردن به پشت سر شاید فریادی است که امروز در دل داری و وادارت می کند.....
کاشکی دلت یی شبی پرپر کنه
" سر نزده " یاد سمندر کنه
تورج پارسی
ششم اگوست دوهزار هفده
پرده اول
فارسیانی که نام بیژن سمندر را نشنیده باشند شاید اندک باشند. تا نامش را بر زبان جاری کنی اگر شنونده ات ازاهالی فارس باشد، شروع میکند به خواندن شعر ی از او:
شیراز می گن نازه واسهی آفتاب جنگش
قلبارو گرن میزنه به هم تیرشهی تنگش
بلبل تو کوچا، تو پسکوچا، غزل میخونه
شعروی تر حافظ میریزه از سر چنگش
jeng / صمیمى، داغ
geren / گره
trish / تکه نازک و دراز پارچه
teng = محکم
cheng = منقار
غیر فارسی، بیژن سمندر را از طریق ترانههایش میشناسد. اما او به تنهایی یک مجموعهی هنری است، نموداری از باغهای سرسبز و پر گلوبوستان شیرازست. برای این قلم بیژن سمندر یعنی شیراز. او خوشنویس، شاعر، ترانهسرا، نوازندهی تار و سهتار، نقاش، طراح، مترجم و پژوهشگرست. دخترانِ عاشقِ شعرهایِ بیژن اگر چه خجالتیاند، اما همچون درختان، سر بر دیوار کوچهباغهای احساس آدمی مینهند. شهر شعر بیژن سمندر پر از آوازست و سادگی با نمریزههای باران و خاکی که مقدس است با بویی از بهار نارنج، خیلی نرم و دلنشین مثل پچِ پچ کودکان :
میخوام یواشتر بِگمِت مثل سمندر بِگمِت
شبی که هوا گرفته بود، دلُم هوای تو کرده بود
اگر سعدی در غزل سرآمدست، سمندر نیز در بکارگیری واژگان بومی و تشبیهات، در همان راستاست. زبان شعری او آنچنان ناب و روانست که خواننده ی شعر را به همصدایی یا assenans وامیدارد که خود علت ماندگاری و شهرت شعر میگردد. از آنجایی که تنها دستمایهی آدمی عشق است و عشق هم آبادی و ترنم شادی است – چنانچه از این منظر به دکترین نظامی در خسرو و شیرین باورمند باشیم که فلک جز عشق محرابی ندارد — شعر سمندر نیز چهارراه دیداری عشق و عاشقی است،!!
در نیم بیت بالا " سر نزده " به معنای سرزده است بی خبر نزد کسی رفتن است ! دل در هوای کسی پر پر زدن است. بیژن در مثنوی سفره شیراز که از واژه های بومی سرشار است از سی و چهار خوراک شیرازی نام می برد ! یادش همیشگی دوست همیشه آرامم دکتر بیژن سمندر که شوربختانه به بیماری
PD یا Parkinson’s Disease پارکینسون دوچارست ! دریغا دریغ !!
پرده دوم :
سر نزده یاد سمندر کنی ! این به این جهت نازل شد !! که دانش سارویی دوست من که کم پیدااست ، داور بین المللی عکاسی است ، بد قول است ، زنگ زد البته با آه و ناله که داروم میمیروم !!! البته سال هاست که همین بیت را موزیک متن کلامش می کند ! گفتفش دانش جان اینجا که اورژانس نیست ! شماره را یک بار دیگه چک کن !!! اگر کمک نیاز داری تا زنگ بزنم به آمبولانس !!! خونه هستم بله ! بیام یک چای باهم بخوریم !!!
خندم می گیره ! شعر بیژن می خونم :
ای شاه نور و چل چراغ ، آقای آقام یا شاه چراغ
یی کش دیگه جاروم بزن ، بکن صدام یا شاه چراغ
صدای خنده اش پا میشه ! میگمش اگه دیگه نمیخوای بمیری بیا خونه هستم ! آومد هم چای خورد ، هم هندونه با خربزه قاطی کرد خورد نوش جونش ! شربت آب لیمو را با پارچش خورد نوش جونش ، اسپاگتی هم درس کردم با فلفل زیاد خورد نوش جونوش ! کلی خندیدیم ! پاشد رفت بعد میگه بازوم اگر تلفنت جواب بده میام !!! بیژن وارگفتمش :
کاشکی دلت یی شبی پرپر کنه
" سر نزده " یاد سمندر کنه !!!
میگی اوکی زننگت می زنوم !!!!
آن گاه خانه ی موزارت بودیم در شهر زیبای سالزبورگ ! اما موزارت خانه نبود !
دریکی از پیچ خم های شهر سالزبورگ به یک مغازه آجیل فروشی ایرانی رسیدیم !!!
از شراب هم خشنود بودیم ! ناهید هم از کاکاش عکس گرفت و ...