این همه قول و غزل


این همه قول و غزل

Image may contain: coffee cup, drink and indoor
Image may contain: indoor

من قدم بیرون نمی یارم نهاد از کوی دوست / سعدی

من قدم بیرون نمی یارم نهاد از کوی دوست / سعدی

یاد داشت روزانه !

تورج پارسی

در روند زندگی ، گذرت به سرزمین های گوناگون افتاد ، خوشه چین شدی اما خوشه چینی را اگر آغازی است پایانیش نیست ! می روی و نمی مانی در همین حرکت از بودن به شدن تازه آگه می شوی به ندانسته هایت و دریغا گو می شوی که لگام زمان در دستت نیست ! درازای ماندنت از پگاه تا آفتاب زردی است !
 اما درهمین درازای پگاه تا آفتاب زردی مردمانی را دیدار می کنی ، در همه سوی جهانی که روز به روز کوچک و کوچک تر می شود ! برخی اثر می گذرارند و برخی نه ! اما این بخت را داری که یک جمع بندی بکنی که حاصل جمعش واژه چهار حرفی " دوست " است ! البته این بدان معنا و چم نیست که دیگری دشمن است ! هرگز ! هرگز !
دوستانم نه بیشند و نه کمند، چهار ستونی است که می شود در آن نفس کشید ! از جمله دوستی  که پزشکی جراح ، موسیقی دادن و نقاش است ! یل ورزشکاری است از کرمانشاه یا خاک خسرو ! مهربان و مهربان و مهربان !
گویی هزاره هاست که او را می شناسم ، موضوع مورد گفتمان مان مرگ ، هنر و.... بود و بارها از من  در باره ی مرگ پرسید که خیام وار پاسخ دادم ! یک جور به مقوله ی مرگ می نگریست تا زندگی را بیهوده بپندارد !

همسر مهربانش فهیمه بانو نیز فهیمی است از مهر و دوستی که حضورش را ارج همیشگی دارم !مهربان تر از مهربانی !
اما دریغا که دکتر مقتدر گرامی ، هنرمند هنر شناس اینک گرفتار فراموشی است ، همان دردی که  دوست دیگرم دکتر بیژن سمندر هم به آن دچارست !

دریغا و هزاران بار دریغا که ساکت است با لبخندی کم رنگ ! اما فهیمه هم چنان تر، پروانه ی وجودی همسر است که دست مریزاد کم است در بهای او !
آشنایی با فهیمه بانو و دکتر مقتدر را مدیون ناهید جان و دکتر بهادری هستم ......
 با مهر همیشگی

Image may contain: 2 people, people standing and suit

مردی که کوچه صدای آمدنش را می شناخت !



مردی که کوچه صدای آمدنش را می شناخت !

تورج پارسی

نهم مارس دوهزار هفده

در ذهنش زندگی می کرد، گه که به برون می آمد بیشترغریبه می نمود ، سخت غریبه ، سری به احترام فرود می آورد اما چشم به کسی نمی دوخت . در همان کوچه هم دختری بود که پشت نرده ی آهنی پنجره به درون کوچه می نگریست ، بی آنکه کلامی داشته باشد ، چشمانش از کلام تهی بود چندی می ماند و می رفت و پنجره باز می ماند !
 آن مرد را به کلام ندیدم همیشه پاهایش بیش از خودش شتاب داشتند و پیش از رسیدن ، سر پایین می آورد ! به او کنجکاو نبودم بلکه ورود به ذهنیتش را دوست داشتم !!
یک سه شنبه تابستان بود پستچی نامه ای اشتباهی به  خانه ی من آورد ، نشانی را نگاه کردم و به همان نشانی بردم در زدم کسی در را باز نکرد ، روی پاکت نوشتم اشتباهی خانه من آورده شده و رفتم !
روز دیگر دوباره همان پاکت را به خانه ام  پس آوردند ! با پست چی تماس گرفتم و نامه راتحویل دادم !

پس از مدتی از این کوچه / شهر رفتم، دیگراهالی محترم کوچه شهر را ندیدم تا یک روز در مطب دوست چشم پزشکم کسی به من خیره شد ، پس از چندی به خاطرم برگشت از کیفش کتابی بیرون آورد و به من داد و با لبخندی گفت : تو هم در این داستان شریکی ! با شگفتی نگاهش کردم !
بر کتاب نوشته بود به تورج مردی که کوچه صدای آمدنش را می شناخت !
کتاب در واقع شرح کوچه بود ! شب که کتاب را برگ زدم غریبه آشنا شد و " سیما " بت عیار،  غریب غربت خود ! 
و آن کوچه هم شهری بود در شهر تهران ! مسیو ارمنی  به من می گفت کوچه بوی زن گرفته است !! البته نگفت بوی کدام یک از زنان کوچه / شهر ..... به سیروس گفتم بیا شهردار بشو ! کش و قوسی کرد اما نگاهش لکننت داشت !!! یادش به خیر کوچه / شهر خاطرات مان .......

No automatic alt text available.

تورج پارسی

نهم مارس دوهزار هفده

در ذهنش زندگی می کرد، گه که به برون می آمد بیشترغریبه می نمود ، سخت غریبه ، سری به احترام فرود می آورد اما چشم به کسی نمی دوخت . در همان کوچه هم دختری بود که پشت نرده ی آهنی پنجره به درون کوچه می نگریست ، بی آنکه کلامی داشته باشد ، چشمانش از کلام تهی بود چندی می ماند و می رفت و پنجره باز می ماند !
 آن مرد را به کلام ندیدم همیشه پاهایش بیش از خودش شتاب داشتند و پیش از رسیدن ، سر پایین می آورد ! به او کنجکاو نبودم بلکه ورود به ذهنیتش را دوست داشتم !!
یک سه شنبه تابستان بود پستچی نامه ای اشتباهی به  خانه ی من آورد ، نشانی را نگاه کردم و به همان نشانی بردم در زدم کسی در را باز نکرد ، روی پاکت نوشتم اشتباهی خانه من آورده شده و رفتم !
روز دیگر دوباره همان پاکت را به خانه ام  پس آوردند ! با پست چی تماس گرفتم و نامه راتحویل دادم !

پس از مدتی از این کوچه / شهر رفتم، دیگراهالی محترم کوچه شهر را ندیدم تا یک روز در مطب دوست چشم پزشکم کسی به من خیره شد ، پس از چندی به خاطرم برگشت از کیفش کتابی بیرون آورد و به من داد و با لبخندی گفت : تو هم در این داستان شریکی ! با شگفتی نگاهش کردم !
بر کتاب نوشته بود به تورج مردی که کوچه صدای آمدنش را می شناخت !
کتاب در واقع شرح کوچه بود ! شب که کتاب را برگ زدم غریبه آشنا شد و " سیما " بت عیار،  غریب غربت خود ! 
و آن کوچه هم شهری بود در شهر تهران ! مسیو ارمنی  به من می گفت کوچه بوی زن گرفته است !! البته نگفت بوی کدام یک از زنان کوچه / شهر ..... به سیروس گفتم بیا شهردار بشو ! کش و قوسی کرد اما نگاهش لکننت داشت !!! یادش به خیر کوچه / شهر خاطرات مان .......

No automatic alt text available.

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

این کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگاری بوده است
دستی که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است
No automatic alt text available.
No automatic alt text available.