برای دوستی که پرسید !
" کاش می دانستید که شب های مسکو چقدر برای من عزیز است "
تورج پارسی
دوسنبه هفدهم اگوست دوهزار پانزده
http://www.youtube.com/watch?v=L-yFy3Lqezo
https://www.youtube.com/watch?v=-SwumVFUMBg
سال ۱۹۵۵۵ شاعر معروف روس «میخایل ماتوساوسکیی
Mikhail Lvovich Matusovsky
شعری مینویسد با نام «لنینگرادسکیی ویچیره»
Leningradskie Vecheraکه
به فارسی میشود: «شبهای لنینگراد» و هم زمان
Vasily Pavlovich Solovyov-Sedoسالاویاف سیدای»،
آهنگساز معروف روس، آهنگ مناسبی برای این ترانه میسازد.
اما وقتی در یکی از فیلمهای مستند مربوط به ورزش، هنرپیشه آن دوران
Vladmir Troshin«ولادیمیر تراشین»
این ترانه را با عنوان
Подмосковные вечера
podmoskovnie vechera«پادماسکاوسکیی ویچیره»
/ شب های مسکو Moscow Nights
اجرا میکند، بسیار معروف میشود. یعنی به جای شبهای لنینگراد شبهای مسکو
می خواند .....
زمانی که این ترانه از رادیو «مایاک» Радио Маякк با عنوان «شبهای مسکو» پخش میشود، تعداد شنوندگان این رادیو در یک شبانه روز چندین درصد افزوده میشود. مردم روس از این ترانه چنان استقبال میکنند که رادیو «مایاک» این ترانه را هر نیم ساعت یک بار به درخواست شنوندگان پخش کند.
«ولادیمیر تراشین»، که با اجرای این ترانه رو به خوانندگی آورد، بین مردم شوروی آن دوران شهرت کسب کرد.
برگردان فارسی شب های مسکو
باغ در سکوت است /
شاخ درختان نیز /
این جا همه چیز تا صبح بیجان است /
کاش میدانستید که شب های مسکو چه قدر برای من عزیز است /
در این شبهای آرام /
رودخانه انگار جاری است /
و انگار وامانده است /
نورانی از نقره ماه /
ترانهای انگار به گوش میرسد /
انگار نه /
تو چرا با گوشه چشم به من می نگری /
ای دلبر من /
چه قدر سخت است /
حرف دل گفتن /
هم ناگفتن /
صبح انگار نزدیک است /
پس ای مهربان من /
کوشش بکن !
مهر بورز
تو هم به یاد بسپار /
این شبهای تابستانی /مسکو را /
من از آشنایی همان اندازه می هراسم که از جدایی !
تورج پارسی
ویرجینیا زمستانن۱۹۹۷
بانو !شهبانوی سال های دورتر
بانوی چهار فصل
من از آشنایی همان اندازه می هراسم که از جدایی !
این نخستین پیامم به تو بود!!
****
نخست در مسکو خوابت را دیدم ،
و در پراگ نخستین بار به دیدارت آمدم
اتاقت پر بود از شمع های روشن آبی رنگ و پروانه های رنگارنگ .
با نازک رختی از جنس راز بر کاناپه یله بودی
بوی کندر و سندل هندی مرا به هند برد
وجام شراب سرخ گرجی دوباره به اتاقت برگرداند
به تو می نگریستم در سکوتی که سیمفونی پنجم را زمزمه می کرد
در درون چشمانت دریا را آرام دیدم
و با خونابه ی لبانت قهوه ام را نوشیدم
تو به سخن آمدی اما چشمان آبی ات مجال شنیدن نمی داد
و تو نیز بانو ، سکوت پراز شعر مرا نتوانستی بشنوی
****
سال ها گذشت
سال ها ی سال ،
تا در یک روز پاییزی در لنینگراد در سکوتی سرد از من جدا شدی
چشمان آبیت مجال نداد که بپرسم چرا ؟
و رفتی و رفتی ، رفتی و ساعت ۱۲ بار ناله کرد !
دوباره به مسکو برگشتم
در خواب به پراگ رفتم همه جا در پی ات گشتم
اما غمگین از خواب پریدم ، تاریکی دلواپس غم من بود
میدانی بانو
من به عادت همیشگی هنوز ترا می بوسم و شب به خیر می گویم
***
بانو ،
شهبانوی سال های دورتر
بانوی چهار فصل
من از آشنایی همان اندازه می هراسم که از جدایی !
این نخستین پیامم به تو بود
واسونک هاى شیرازى
Vaasunak
من رفیق باغ و آبم با بهار همسایه ام
من به دستت از دل خود یک سبد گل داده ام
تورج پارسی
واسونک ها ترانه های از دل و جان بر آمده ای هستند که عنوان " پیوند زناشویی " را با خود از این سو به آن سو می برند . ترانه هایی هستند که از گاه خواستگاری تا هنگامی که اروس پای به خانه ی شوی می گذارد توسط زنان خوانده می شود ، گاه یک زن می خواند و گروه دم می گیرد و دستک زنان " کف زدن " اوج شادی شادکامی را نشان می دهد . آیا واسونک ها را چه کسی ساخته پرداخته است ، آشکار نیست بلکه می توان گفت همچون آهنگ های محلی دل سوخته گان گم نام آنها راساخته و از سینه به سینه منقل شده است البته در راستای زمان و مکان تغیراتی پذیرفته اند . این واسونک را گلوریا هم خوانده در گاه شنیدن چشمانم جای اشکی بیشتر نداشتند !
یه چراغی سیت بسازوم شیشه اش خورشید نشون
یک فتیله روش بزاروم شعلهاش ظلمت شکون
با کلیدی از سپیده قفل شب را وا کنم
از تو صندوق صدهزار تا مروارید پیدا کنم
ابر سرکش، ابر تیره یکه تازی می کنه
آسمون پر ستاره نیزه بازی می کنه
من رفیق باغ و آبم با بهار همسایه ام
من به دستت از دل خود یک سبد گل داده ام
پهلوانی که بیرون از شاهنامه هم پهلوان بود ! با یاد همیشگی او !
روزی از میدان بیست چهار اسفند گذر میکردم با قامتی همچون درخت کسرایی ، گوشه ای سرفراز ایستاده بود به احترامش سر خم کردم دست راست بر سینه گذاشت و سر خم کرد و ....
با مهر همیشگی
جهان پهلوانا، صفای تو باد
سیاوش کسرایی
جهان پهلوانا، صفای تو باد
دل مهرورزان سرای تو
باد بماناد نیرو بجان و تنت
رسا باد صافی سخن گفتنت
مرنجاد آن روی آذرمگین
مماناد آن خوی پاکی غمین
بتو آفرین کسان پایدار
دعای عزیزان ترا یادگار
روانت پرستنده راستی
زبانت گریزنده از کاستی
دلت پر امید وتنت بی شکست
بماناد ای مرد پولاد دست
که از پشت بسیار سال دراز
که این در بامید بوده است باز
هلا رستم از راه باز آمدی
شکوفا جوان سرفراز آمدی
ورود ترا خلق آئین گرفت
ز مهر تو این شهر آذین گرفت
چو خورشید در شب درخشیده ای
دل گرم بر سنگ بخشیده ای
نبودی تو و هیچ امیدی نبود
شبان سیه را سپیدی نبود
نه سو روی اختر نه چشم چراغ
نه از چشمهی آفتابی سراغ
فرو برده سر در گریبان همه
بگل سایهی شمع، پیچان همه
بیاد تو،بس عشق می باختند
همه قصه ی درد می ساختند: .........
........