" نقد " هم مانند " آزادی " هزاران جنایت به نامش انجام می شود !

" نقد " هم مانند " آزادی " هزاران جنایت به نامش انجام می شود !
critique
critical realism
تورج پارسی

دوم اگوست دوهزار سیزده

نقد سبب حرکت و آفرینش فکری است ، نقد به سخنی روشن و جاری تر حرکت به سوی " خود شناسی " است . مردمی که در برابر آینه ی ایستادند و با دلیری خودرا نقد کردند به معرفت تاریخی رسیدند ! مردمانی که خود و پیرامون را نقد نکنند به گفته ی فردوسی " کژی و کاستی " *را به جای راستی خواهند نشانید و سرانجام هم قدرت به دست " سواری " خواهد افتاد که : لاف آرد و گفتگو!*
در هیچ کجا ی این دنیا که امروزشتاب دانش بشری از کوچک هم کوچک ترش ساخته تهمت و دشنام ، شیفتگی و غرض ورزی " نقد " بشمار نمی آید مگر درنزد ما ایرانیان که به طنز دوست اصفهانی ارجمندم " اشرف مخلوقاتیم وبس "
اگر نقد را عامل پویایی جامعه بپذیریم " منتقد " می باید " اسباب بزرگی " *را آماده ساخته تا نه در مرداب شیفتگی بیفتد و نه به دام غرض ورزی گرفتار آید یعنی سخنی نراند یا ننویسد که که به تعصبی و تزیدی کشد .
با مهر همیشگی

برداشت ها :
زپیمان بگردند وز راستی / گرامی شود کژی و کاست/شاهنامه*
پیاده شود مردم جنگجوی / سوار آنکه لاف آرد و گفتگو/ شاهنامه*
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر " اسباب بزرگی " همه آماده کنی / حافظ* ودرتاریخی که می کنم سخنی نرانم که به تعصبی و تزیدی کشد/ تاریخ بیهقی

کافه فیروز پاتوق اهل قلم و بازنشستگان بود

کافه فیروز پاتوق اهل قلم و بازنشستگان بود
تورج پارسی
چهار شنبه سوم اگوست دوهزار شانزده

کافه فیروز پاتوق اهل قلم و بازنشستگان بود ، اهل قلم که آشکار بودند مانند نصرت رحمانی ، منوچهر آتشی و.... بازنشتگان هم بیشتر کیهان خوان و برخی نیز جدول حل کن بودند ، دکتر مطهری را آنجا دیدم نه کلام یا گفتمان ! از شعرهای نیمایی اش چندان بهره ای نبردم البته دو شعری از او هم از بر بودم اما به یاد نیاوردمشان ! امروز دکتر علی زرین از او یادی کرده بود ، خشنودم ساخت به ویژه که من از غزل سرایی اش بی خبر بودم ! غزل زیبا و عاشقانه زیر را که در تشبیهات و تصویر سازی اوجی را می پیماید در اینجا می آورم با سپاس از دوست فرهیخته دکتر زرین که خود شاعری به نام است . با مهر همیشگی

سرتا بپا سیاه ،چنان طا لع منی
پا تا بسرگناه ،ولی ...پاکدامنی
اینسان که میچکد نگهت بردو چشم من
فردا میان شهر بپیچد که با منی
این دیدگان تست که بر من گشاده است
یا پنجه ی خداست که بگشوده روزنی ؟
همچون گلی که دوخته بر مخمل سیاه
درجا مه ی سیاه ، سزاواردیدنی
رخشد بروی پیکر تو ،زیر نورماه
گلبوسه های من ،که شکفته است برتنی
همچون ستاره ای که تن از نور شسته است
درآسمان تیره ی این جامه ،روشنی
آگه !که رهگذار،نبیند دراین کنار
لب برلبی نشسته ودستی بگردنی

Ali Zarrin's photo.

چشمانی دیدم که دیوان حافظ را از بر داشتند

چشمانی دیدم که دیوان حافظ را از بر داشتند


تورج پارسی

ویرجینیا می دوهزار یازده


چشمانی دیدم که دیوان حافظ را از بر داشتند

به تماشای می و میخانه و چنگ و چغانه 

ایستادم

 و صبورانه و آهنگین خواندم :

ای حافظ شیرازی 

تو محرم هر رازی .

به .........

من نفهمیدم کجو به کجان نقل کجان . ای دل غافل

دیشب خیلی تام جونز گوش کردم ، گوشهایم در هنگام موسیقی بسیار مودب و همراهند پس از آن یک فیلم مستند نگاه کردم ، فیلم مسافر درون آدمی می شد و چه جور هم آدمی را عریان می کرد . بسیار برایم جالب بود ، شرابی خلر بود !! 
حدود ساعت یازده و اندی سرازیر رختخواب شدم تازه همچون شاگردی که پای تخته احضار بشود تا درس حفظی جواب بدهد ، ما هم بیژن جان سمندر را از بر برای خودمان خواندیم تا خواب مان گرفت و در خواب به قول بیژن : 
من نفهمیدم کجو به کجان نقل کجان . ای دل غافل !!!!

کجو به کجان . نقل کجان

بیژن سمندر

زیر درخت گل غزل می خوندم

غم عالمو از دل می تکوندم

کسی ویساده بود واگوش به کارم

هی ترید و سرید . نشس کنارم

دیشب خیلی تام جونز گوش کردم ، گوشهایم در هنگام موسیقی بسیار مودب و همراهند پس از آن یک فیلم مستند نگاه کردم ، فیلم مسافر درون آدمی می شد و چه جور هم آدمی را عریان می کرد . بسیار برایم جالب بود ، شرابی خلر بود !! 
حدود ساعت یازده و اندی سرازیر رختخواب شدم تازه همچون شاگردی که پای تخته احضار بشود تا درس حفظی جواب بدهد ، ما هم بیژن جان سمندر را از بر برای خودمان خواندیم تا خواب مان گرفت و در خواب به قول بیژن : 
من نفهمیدم کجو به کجان نقل کجان . ای دل غافل !!!!

کجو به کجان . نقل کجان

بیژن سمندر

زیر درخت گل غزل می خوندم

غم عالمو از دل می تکوندم

کسی ویساده بود واگوش به کارم

هی ترید و سرید . نشس کنارم

من نفهمیدم کجو به کجان نقل کجان . ای دل غافل

دیدم گرمب گرمب قلبمو لرزوند

زبونم زیر شاه بیت غزل موند

دیدم که زیر جلی چشوی ئی نسناس

خط انداخت رو شیشه ی دل مث الماس

باز نفهمیدم کجو به کجان . نقل کجان . ای دل غافل

دیدم . جر خره . نقل ئی چیا . نی

هنو نیمده شد عزیز ترانی !

دیدم به جون من شور و فت افتاد

چراغ نفتی دلم به پت پت افتاد

باز نفهمیدم کجو به کجان . نقل کجان . ای دل غافل

زلم زیمبو عشق بود - او - من کر

بو غمش تو نیگا کردم به او بر

دیدم که سبزه جاش . رفته که رفته

دل منم باهاش . رفته که رفته

تازه فهمیدم کجو به کجان . نقل کجان . که رفته بود دل !

ها . ای دل غافل !!!!!!!!!!

دیدم گرمب گرمب قلبمو لرزوند

زبونم زیر شاه بیت غزل موند

دیدم که زیر جلی چشوی ئی نسناس

خط انداخت رو شیشه ی دل مث الماس

باز نفهمیدم کجو به کجان . نقل کجان . ای دل غافل

دیدم . جر خره . نقل ئی چیا . نی

هنو نیمده شد عزیز ترانی !

دیدم به جون من شور و فت افتاد

چراغ نفتی دلم به پت پت افتاد

باز نفهمیدم کجو به کجان . نقل کجان . ای دل غافل

زلم زیمبو عشق بود - او - من کر

بو غمش تو نیگا کردم به او بر

دیدم که سبزه جاش . رفته که رفته

دل منم باهاش . رفته که رفته

تازه فهمیدم کجو به کجان . نقل کجان . که رفته بود دل !

ها . ای دل غافل !!!!!!!!!!

یک یاداشت بیست هشت ساله !

یک یاداشت بیست هشت ساله !

تورج پارسی

بیست و نهم جولای دوهزار سیزده

امروز در کاغدهای یک جا تلمبار شده ام با شعری برخورد کردم که در ساعت هشت و نیم شب ۳۱ دسامبرسال ۱۹۸۵که بسیار هم بد جوری ناجوانمردانه سرد بود ، سروده بودم . روایت چنین است که آن ساعت به آن دوست که عمرش هم چنان به خوبی به درازا بکشد زنگ زدم تا وعده ی دیدار سال آینده که همان فردا باشد با وی ارجمندش بگذارم و طبق نسخه ی " الهی همیشه اوقات به سلامت باشید و..... " آرزوها بر زبان جاری بسازم که ضمانت تندرستی ایشان بشود برای سال تازه ،که پاسخ نداند ! ما هم شعر را پاکت گرفتیم و به دست پست مکرمه سپردیم ...... پس تر آشکار شد که دعای ما !!!!!! شفا بخش نبوده / آن هنگام هنوز Like شفا بخش به بازار نیومده بود / و بیمار شده بودند ! این ما و شما و شعر کذایی 
با مهر همیشگی

به " دکتر " زنگ زدم اندر ته سال
که تا پرسم از او حالی و احوال
ولی پاسخ نیامد از رگ سیم
یقین حاصل که " دکتر " باز شده جیم !
کجا با کی رود این مرد سردار
" خدایا زین معما پرده بردار " !!!!!