به خاطر چشمانت
تورج پارسی
به خاطر چشم هانت
به خاطر آن همه مخموری و مستی
از همه ی گریه های شبانه ام که عمری است به آن ها عادت کرده ام
گذر می کنم !
تا در گستره ی نگاهی فروتن که سال ها ست آنرا پس انداز کرده ام
در چشمانت سفر کنم .
آه اگر دنیا فقط ، فقط یک تخته سیاه به وسعت زندگی داشت
بی گمان من بودم و چشمانت در ترنم آهنگی که در کودکی به یادم مانده است !
فوریه ۲۰۱۰ پاریس
پیشکش به استاد شجریان
شب میهن
تورج پارسی
بخوان تا این "شب میهن "
شود کوتاه و کوتاه تر
که در هر واژه و گامت
نهانست صبح امیدی
جون دوهزار ده ویرجینیا
نامه رسان نامه ی من دیر شد !
کودک ولگـرد فلــک پیـــر شد
نامه مارا نکند " باد "برد
یا که " فرستنده " اش از یاد برد
تورج پارسی
یک شنبه دهم اپریل دوهزار شانزده
یاد آمد به ترانه ای که آن دورها روی زبان ها جا گرفته بود ! دوره ای که نامه و نامه رسان معنا داشتند ! انتظار نامه خود یک پروسه ای بود ، حالی داشت و هوایی ! نامه نوشتن خود یک جور تبادل فکری بود البته سوای احوال پرسی های روز مره ! در اینجا یادی از نصرت بکنم و شعری را که به نام " نامه " در اردیبهشت ۱۳۳۰ سرود ه است ! بخشی از آن شعر دراز ! و با معنا ی او !
نامه
به قربانت شوم خواهر!
بگو حالت چطور است؟
اگر از حال من جویا شوی،جانم
بحمدالله سلامت،زنده هستم ،شکر
ملالی نیست جز دوری دیدارت.
نمی دونی که چون من دستخطت را
زیارت کردم-ای خواهر!
درون پوست از شادی نگنجیدم.
باری...بگو بینم
که بابا ترک کرد
تریاک را یا نه؟
کل اسماعیل رفت مکه؟
حسین از اجباری برگشت؟
........
نامه نویسان در پست خانه و دادگستری هم پدیده ی همین زمان بودند ، چه با دست می نوشتند چه در شکل مدرنش با ماشین تحریرهای پر ترق و تروق !! !
داشتم آرشیو مغزم را هم می زدم به یاد آمد که یک پست چی هم خواننده ی پروپاقرص نامه هایی بود که می باید به دست صاحبانش برسد !
او جوال نامه را با خود به خانه می برد ومی خواند یا شاید همه را نه !اما نامه ها را انبار می کرد !! معقول بگوییم آرشیو می کرد !! تا سر صدای مردمان برخاست :
نامه مارا نکند " باد " برد
یا که "فرستنده " اش از یاد برد
سرانجام " باد " را دستگیر کردند ! و......
از جمله پس از پخش این ترانه که به گمانم خواننده اش حسن شجاعی ؟ نام داشت آقای وزیر پست و تلگرافم هم کنجکاو شده بود ! که شاید این ترانه بدون حکمت نباشد !!؟
به هروی این به آن نشانی آوردم که چندین سال پیش دختر یکی از دوستان با جوانی اسکاتلندی پیوند زناشویی بست و ما نیز موکب ملوکانه مان را به آنجا بردیم ! شرابی ، کبابی و ربابی بود که ما در بخش شراب سخت کوشا بودیم و کوتاه هم نیامدیم !
چند روز پیش دوستی در همین ولایت اپسالا گفت سه تا عکس نزد من دارید !
نپرسیده ادامه داد که در جشن اروسی ..... ! خشنود گشتیم به شوخی گفتمش وازاد این پیوند هم اکنون کلاس چهارم دبستان است ! شما امروز با این همه تاخیر چندین ساله خبردارمان می کنید ! با سپاس از مرد شوخ تبسی تمثال شرابی مارا ملاحظه می فرمایید !
البته یادم هست که برایش خواندم :
نامه رسان نامه ی من دیر شد !
کودک ولگـرد فلــک پیـــر شد
این عدالت نیست زمانی که اندکی بسیار دارند و بسیاری بسیار اندک دارند... این عدالت نیست زمانی که تنها 10% بالایی جامعه تقریبا 90% از ثروت کل را در دست خود انبان کرده است و تقریبا 90% جمعیت را از آن همه محروم نگهداشته" او از جهانی می گویید که شاید بسختی دست یافتنی است . اما انسان حق دارد به آن بیاندیشد و بر پایه یک حداکثر دور دست ولی بسیار حقیقی ...
غوغای تنگ دستی های روزگاران در شعر پروین اعتصامی !
تورج پارسی
یکشنبه سوم اپریل دوهزار شانزده
این تابلو رانخست نقاش دیگری کشیده بود خواهرم " ناهید " نیز با رنگ روغن آنرا کشید ! تابلو در واقع بیشتر بیانگر این پنج بیت از قصیده بلند سی و شش بیتی شاعر آزاده و آگاه به جامعه پروین اعتصامی است ! پروین " کودک کار " را با آگاهی و دانایی مطرح می کند و ماندگاری بر ماندگاران خود می افزاید ! مطرح کردن " کودک کار " نموداری است از بینش جامعه شناختی پروین :
۱ / کودکی کوزه ای شکست و گریست
که: «مرا پای خانه رفتن نیست
۲/ چه کنم اوستاد اگر پُرسد؟
کوزه ی اب از اوست از من نیست
۳/ زین شکسته شدن دلم بشکست
کار ایام جز شکستن نیست
۴/ چه کنم گر طلب کند تاوان؟
خجلت و شرم کم ز مردن نیست1
۵/گر نکوهش کند که کوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست
اندوه جاری در صورت کودک ، چه با آب و رنگ نقاش باشد و چه با واژگان شاعر، غوغای تنگ دستی های روزگاران است ! نقاش در ترجمان شعر و در شناخت درون و برون کودک دست به آناتومی فقر زده است و از سویی گفتمان اندوه زای کودک باخودرا.... کودک کارست از سویی باید پاسخگوی خانواده باشد و از سویی : چه کنم اوستاد اگر پرسد ؟
کودک است باید بازی بکند باید و باید و باید شاد باشد ، باید از آفتاب و مهاب لذت دوران کودکی را ببرد ، اما دریغ و درد که حتا فرصت گریستن هم ندارد :
کودکان گریه می کنند و مرا
فرصتی بهر گریه کردن نیست !!!
با مهر همیشگی
طفل یتیم
پروین اعتصامی
کودکی کوزه ای شکست و گریست
که: «مرا پای خانه رفتن نیست
چه کنم اوستاد اگر پُرسد؟
کوزه ی اب از اوست از من نیست
زین شکسته شدن دلم بشکست
کار ایام جز شکستن نیست
چه کنم گر طلب کند تاوان؟
خجلت و شرم کم ز مردن نیست1
گر نکوهش کند که کوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست
کاشکی دود آه می دیدم
حیف، دل را شکاف و روزن نیست
چیزها دیده و نخواسته ام
دل من هم دل است و آهن نیست
روی مادر ندیده ام هرگز
چشم طفل یتیم روشن نیست
کودکان گریه می کنند و مرا
فرصتی بهر گریه کردن نیست
دامن مادران خوش است، چه شد
که سر من به هیچ دامن نیست؟
خواندم از شوق، هر که را مادر
گفت با من که مادر من نیست
از چه یک دوست بهر من نگذاشت؟
گر که با من زمانه دشمن نیست؟
دیشب از من خجسته روی بتافت4
کز چه معنیت دینه بر تن نیست؟
طوق خورشید گر زمرد بود
لعل من هم به هیچ معدن نیست
لعل من چیست؟ عقده های دلم
عقد خونین به هیچ مخزن نیست
اشک من گوهر بنا گوشم
اگرم گوهری به گردن نیست
کودکان را کلیج هست مرا
نان خشک از برای خوردن نیست
جامه ام را به نیم جو نخرند
این چنین جامه، جای ارزن نیست
ترسم آن گه دهند پیرهنم
که نشانی و نامی از من نیست
کودکی گفت: مسکن تو کجاست؟
گفتم آن جا که هیچ مسکن نیست
رقعه دانم زدن به جامه ی خویش
چه کنم؟ نخ کم است و سوزن نیست
خوشه ای چند می توانم چید
چه توان کرد؟ وقت خرمن نیست
درس هایم نخوانده ماند تمام
چه کنم؟ در چراغ روغن نیست
همه گویند پیش ما منشین
هیچ جا بهر من نشیمن نیست
بر پلاسم نشانده اند از آن
که مرا جامه خز ادکن11 نیست
نزد استاد فرش رفتم گفت:
«در تو فرسوده فهم این فن نیست
همگنانم قفا زنند همی
که تو را جز زبان الکن نیست
من نرفتم به باغ با طفلان
بهر پژمردگان شکفتن نیست
گل اگر بود، مادر من بود
چون که او نیست گل به گلشن نیست
گل من خاره های پای من است
گر گل و یاسمین15 و سوسن نیست
اوستادم نهاد لوح به سر
که چون هیچ طفل کودن نیست
من که هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن و نوشتن نیست
پشت سر اوفتاده ای فلکم
نقص «حطی» و جرم «کلمن» نیست
مزد بهمن همی ز من خواهند
آخر این آذر است بهمن نیست
چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
دیگرش سنگ در فلاخن نیست
چه کنم؟ خانه ی زمانه خراب!
که دلی از جفاش ایمن نیست