روز والنتین
Valentain’s day
یا
Alla hjärtansdag
یا
روز دل در سوئد
تورج پارسی
نیاز می بیند که به این داستانواره ی عشق گذری بکنیم تا شاید بتوان به بلندای عشق که تنها مایه زندگی است دست بیابیم . از آنجایی که عشق و شیدایی وجه مشترک آدمی است . همین وجه مشترک سبب می شود که زبان عشق جهانی گردد . تا جایی که این زبان جهانی در هفت اقلیم یک معنا پیدا می کند بدانگونه که تیک و تاک قلب عاشقان جهان در دستگاه مهر و دوستی نواخته می شود.
بر این اصل بی گمان همه ی روزها ، روز دل است چرا که دل پایگاه مهر است و دوستی . اما اگر روزی به این نام و نشان نامور گشته و همه ی روزها را در خود جا داده است ، باز ازسر دولت عشق است ، باز کسی در ره عشق و دوستی سر باخته است و امضای خونینش در پای قباله ی عشق ، سندی بی همانند به دستان تاریخ سپرده است
به گفته ی رند شیراز :
بحریست بحر عشق که هیچش کرانه نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
آمده است که در قرن سوم میلادی ، در عصر سزار
Claudius
مردان از شرکت درجنگ خودداری می کنند چراکه نمی خواستند آنها یی را که دوست دارند ترک کنند به همین دلیل از پیوستن به ارتش سرپیچی می کنند.امپراتور از سرپیچی جوانان که نشانه ی نفرت از جنگ و عشق به خانه و خانواده است خشمگین شده دستور می دهدعروسی در امپراتوری ممنوع شود و آنهاهم که پیوند نامزدی بسته اند فوراً نامزدی خود را به هم زده و دلدار را ترک کنند. در واقع امپراتور شعار ضد عشق و صلح و دوستی می دهد و تبلیغ جنگ می کند ----- همان کاری که اخوندها در زمان جنگ ایران و عراق کردند ----
جالب است سربازان روم در زمان فابیوس بزرگ سوگند نمی خوردند که در جنگ شهید شوند ، بلکه سوگند می خوردند که زنده و پیروز به خانه های خود برگردند و زنان خویش را شب ها و شب های دگر در آغوش بفشارند .
در این میان کشیشی به نام والنتین از قانون امپراتور سرپیچی می کند و برای مردم جشن عروسی پنهانی برپا می کندو دل ها را در پستو ها به هم پیوند می دهد در واقع در اینجا عشق و نفرت با هم روبرو می شود .
.این مرد از جان گذشته از صدای دلنشینی برخوردار بوده و زمانی که در پرستشگاه مشغول مناجات بوده است رومنس» دلداده اش مخفیانه به پرستشگاه می رود تا صدای والنتیین را بشنود
سرانجام نام والنتاین و نترسیش در میان مردم می پیچد واز دروازهای آهنین کاخ امپراتور هم می گذرد . والنتین دستگیر ومحکوم به اعدام می شود . اماجوانان او را تنها نگذاشته و به دیدارش می رو ند . از جمله دیدارکنندگان دختر زندان بان بود
که پدرش به او اجازه داد که این مرد سرباخته ی عشق را در درون سلول ملاقات کند. این دیدار منجر به عشقی شد که امروزه هم چنان جاری است که حتا منتج به نوشتن این مقاله گشته است ..والنتیوس در روز ۱۴فوریه ۲۶۹ میلادی یعنی روز اعدامش ، نامه ای با امضای خود به دختر زندان بان داد که در تاریخ ماندگارشد
Love from your Valentine
و تاکید او در نامه اش که »عشق ارزنده ترین گنجینه زندگی است و بر من زاری نکنید « در واقع نهایت عشق و علاقه ی او به زندگی را گواهی می کند .
نشانواره این روز همیشه خوشبخت دل پر تپش است ، گل سرخ نیز همین معنا را می رساند و به همین دلیل است که گفته می شود :
گل سرخ همیشه گل سرخ است حتا اگر در یک گلدان شکسته باشد !
در سال ۴۹۶ میلادی از سوی پاپ
Celasius
جشن روز ۱۴ فوریه رسمیت یافت اما آنچه که باور این قلم است، این روز از دولت سر عشق جهانی شد چرا که از دل بود و بر دل ها نشست .
از ۱۳۷۰ میلادی این جشن در انگلیس و شمال فرانسه رواج یافت به طوریکه واژه ی والنتین به معنای نامزد کردن شد .این جشن در سال ۱۹۰۰میلادی در امریکا رواج پیدا کرد ، نخست بانویی به نام
Eshter Howland
بانی این جشن شد تا امروز که از جشن های معتبر امریکاست . شایان توجه است که این جشن از امریکا به فنلاند و از طریق فنلاند به سوید وارد می شود . نخست در سال ۱۹۵۶فروشگاه بزرگ
Nk
آغازگر این جشن می شود که به نام
Alla Hjärtansdag
شهرت پیدا می کند ، اما از سوی مردم استقبال زیادی نمی شود ..تا اینکه از سال ۱۹۶۰ کم کم مورد توجه واقع شده و از سال ۱۹۹۰ جنبه عمومی به خود می گیرد. .
هیچکس به اندازه بخشی از ملت ماسیده در صحنه !
تورج پارسی
یک شنبه چهاردهم فوریه دوهزار شانزده
روزی که روضه خوان های با عمامه و بی عمامه ، برادران محترم اهل کارد و ...... سیاست مدارشدند و قدرت را به دست گرفتند ، کشتار را به نام الله قادر !!آغاز کردند ، قلم ها شکستند ، نفی تاریخ وفرهنگ ایران کردند .......
هر چه را که آنان نرسیدند که انجام بدهند بخشی از ملت هزاران مدار !!! دارد سامان می بخشد !
هیچکس به اندازه بخشی از ملت ماسیده در صحنه این اندازه در خاک و خل کم سوادی چمه نکرده است ! از قول هدایت ، از قول فروغ از قول سیمین و زرتشت ، کوروش و داریوش و.حتا بزرگان فرهنگ غیر ایرانی..... یک بند دارند صادر و پخش می کنند !
اگر بخشی از این فارسی مدان های درون فیس بوک سرپا بمانند بی گمان چیزی از تاریخ و ادب ایران باقی نخواهد ماند !!!
ببینید زیر نام فروغ چه پخش میشُود :
" گر تن بدهی؛ دل ندهی کار خراب است
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است "
به جای نقد و بررسی کار به کجا کشیده است !
با یاد همیشگی فروغ !
تورج پارسی
Forugh Farokhzad and Her poetry
A Lnely Woman
I cried all day in the mirror
spring
had entrusted my window
to the trees'gren delusion
my body would not fit in the cocoon
of my loneliness,
and the odor of my paper crown
had polluted
the air of that sunless realm.
کتاب را دکترمیشاییل سی هیلمن نوشته است
Michael C Hillmann
تمام روز در آینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده است
تنم به پیله ی تنهایم نمی گنجد
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده است ..
عشق خط و پیمان نانوشته ی روزگاران است خایماکا
تورج پارسی
آدینه دهم اپریل دوهزار چهارده
خایماکا !
اگر در گذرگاه های بی چراغ روزگاران
عشق را دیدی
کنارش بنشین و دوباره الفبای گرمینه ی بودن را مشق کن
تا نگاهت بی شمار و تازه بشود ، جان بگیری !
عشق خط و پیمان نانوشته ی روزگاران است
شهر بی در و دیوار رویا هاست خایماکا !
خایماکا پیرمردی است که همیشه ی همیشه ها
درحاشیه ی غربی رودخانه با کلاهی از پر عقاب تنها می نشیند
و یک بند با صبوری به خورشید می نگرد
به هنگام و بی پرده کنارش بنشین
تا سکوت صدای عشق را بشنوی ،
تا سکوت صدای عشق را ببینی
و در سایه سار بی دریغش بیاسایی تابه خود برسی !
با بوی قهوه و شراب برو خایماکا
تا آفتاب غروب نکرده کنارش بنشین
و گر نه برای همیشه به کوه باز خواهد گشت .
پیرمرد لحظه ها را دانه به دانه می شمارد !
تا دیر نشده کنارش بنشین
رهگذر مباش خایماکا !
رهگدر مباش !
نیره رهگذر صاحب قلمی که او را تازه یافته ام ! روان می نویسد ، همه جا را نگاه می کند ، اما نگاهش رهگذر نیست بلکه خانگی است ! نگاهی که زیر رو می کند ، نگاهی جستجوگر ! تاکنون چندین داستان از وی خواندم و به همین سبب در پی نگاهش از امیریه به جاروب رسیده ام . با مهر همیشگی
قصه های نیره رهگذر
حکایت جارو
آن سالهایی که هنوز پای جارو برقی و جارو نپتون به خانه ها باز نشده بود ، جاروهای بوته ای خدمت گذار اتاقها و فرشها و خانه های مردم بودند .
این جاروها تهرانی نبودند ، ار نقاط مختلف کشور به تهران صادر میشدند ، معروف ترین اشان جاروی قزوینی بود و رشتی . اغلب دهاتی ها ده بیست تایی را کول میگرفتند و دور کوچه ها میگشتند،انقدر هوار آی جارو ، آی جارو میزدند و گلو پاره میکردند تا لنگه دری باز شود وبعد از کلی چک و چانه زدن ،جارو وارد خانه ای شود و زندگی نکبتبارش را تا مرگ در ان خانه ادامه دهد .
دلم برای جارو خیلی میسوزد ، نمیدانم از کدام دانه و سبزه و علفی سر به بیرون کشید ؟ کدام خاک ،کدام آب ؟ که سرنوشتش این شد .
.
تا پای جاروی نو به خانه میرسید یک لنگه جوراب بوگندو و کهنه مردخانه و دستک پاره چادر کهنه زن خانه را روی سرش میکشیدند و آنچنان با کش دورش را سفت میبستند که سرش باد نکند ،بزرگ نشود ، جمع و جور بماند و در کف هردستی جا بگیرد !! بعد رهایش میکردند روی حوض خانه تا دوسه روزی روی آب بخوابد !!!!! نمیدانم چرا ؟ شاید مثل پلو باید دم میکشید ! یا مثل ترشی باید جا میآفتاد ؟ بعد روانه اتاق ها میشد و هرروز هرروز قالی ها را مشت و مال میداد و تمیزشان میکرد آنقدر که از خستگی دیگر نمیتوانست قامت اش را راست کند و کج میشد ، یکطرف جارو که ساییده میشد ، دیگر قابل فرش های خانه نبود و با ورود جاروی نو از اتاق بیرونش می انداختند و به برده گی در حیاط و کوچه کشیده میشد ، تن اش لابلای اجرهای ختایی حیاط گیر میکرد و کنده میشد . روز به روز زخمی تر ساییده تر و کوتاه تر میشد ، مجالی برای ناله نداشت ، چقدر نا خواسته به پشت طفلی کوبیده میشد و لحظاتی بعد از همان طفل لگد میخورد و چقدر برای کتک کاری از این سوی حیاط به ان سوی پرتاب میشد . دریغا که هم شکنجه میشد و هم ابزارشکنجه بود !!!
چیز زیادی از جانش باقی نمانده بود ، ساییدگی کوتاه ترش کرده بود دیگر به درد
آجرهای حیاط هم نمیخورد .
فصل تخم گزاری ماهی ها که شد ، مجبور شد با این تن شکسته روی حوض آب پر از لجن بخوابد تا آشیانه نوزادان ماهی شود . تن و بدنش بوی زهم میگرفت ،لیز میشد ، احساس سنگینی میکرد ، دلش میخواست غرق میشد و از این زندگی سخت رها،،،،، ، ولی زندگی دست از او نمی کشید ، تخم ها ،ماهی شدند و از لابلای رگهای تنش بیرون
امدند و به ماهی های دیگر پیوستند ، از اب بیرون اش کشیدند و تن پراز لجن اش به
انتهای مطبخ کنار زغالدانی سیاه و تاریک پرتاب شد ،خیلی خسته بود ، احساس کرد به
آخرش رسیده ، همینجا در این تاریکی می پوسد و از این زندگی نکبت بار رها میشود
ولی دستی اورا بلند کرد و در سه کنجی دیوار مستراح گذاشت ....دلم برای جارو خیلی میسوزد .چه سرنوشتی داشت !