پروفسور تورج دریایی :
درباره پورداوود: ایرج افشار داستان هایی برایم گفته بود و همچنین جشن نامه ایشان را با بهرام فره وشی تدوین کرده است. سفرهایش با او به شرق ایرانزمین و زندگی مردم آنجا تا رقابت ها برای تدریس تاریخ و تمدن و زبانهای ایران باستان در دانشگاه تهران را در طول راهها برایم گفت.
نه بعنوان یک ایرانی بلکه به عنوان یک محقق می توانم بگویم که دانش پورداوود فراتر از بسیاری از ایرانشناسان ایرانی امروزه است. به قول استاد زبانهای هند و ایرانییم یعنی هانتس پیتر اشمیت: پورداوود از خودش حرفهای خوبی داشت که بزند و فقط از محققان فرنگی کپی نمی کرد.
«نزدیک به سی سال در کشورهای بیگانه به سر آوردم و از هر جایی چیزی آموختم... آرزویم شناساندن ایران باستان است به فرزندان کنونی این سرزمین و از این راه مهر و علاقهای نسبت به این مرز و بوم برانگیختن و به یاد پارینه، به آبادانی این دیار کوشیدن»
On the Iranian scholar, Pourdavoud: An excellent scholar of the olden times
تورج پارسی :
پورداود انسانى سخت کوش بود و آرزویی داشت :"آرزویم شناسندن ایران باستان به تو فرزندان کنونى این سرزمین است و از این راه ، مهر و علاقه اى نسبت به این مرز و بوم برانگیختن و به یاد پارینه به آبادانى جهان کوشیدن ." بى گمان استاد به این آرزو رسید ، با تلاش پیگیر برگ هاى تاریخ را از هزار توهاى تنگ و تاریک بیرون آورد و به فرزندان ایران شناساند آنچنانکه این قلم کارستان پورداود را دنباله ى کار فردوسى مى داند . ۰
اوست که بنیانگذار دانش اوستا شناسى در ایران است و گرنه جز زرتشتیان که به گفته ى استاد " هنوز رشته ى مهر و پیمان نگسستند و از اهورامزدا دل برنگرفتتند و از نامه ى وى چشم نپوشیدند " کسى آگاهى چندانى از آیین باستان نداشت . از سوى دیگر این اقلیت در هم تنیده شده که روز بارانى نباید از خانه بیرون بیاید که مسلمان را ناپاک نکند چگونه مى توانست که درباره ى آیینی که به سختى آنرا نگهبانى مى کرد کتابى بنویسد یا میدانى در این زمینه فراهم آورد . پورداود کسى است که با چاپ گاتا سرود نو آیین زرتشت گامى تاریخى برداشت که خود هم به آن سرفرازست " زهى شاد و سرفرازم که پس از بیشتر از هزار سال انقراض دولت زرتشتى اول کسى هستم که معناى سروده هاى پیامبر ایران را به زبان امروزى آن مرزوبوم در آورده به معرض مطالعه ى عموم مى گذارم "
آبی جان آفتاب را که دید اومد پشت پنجره تازه قوری چایش را هم آورده ! چه کیفی می کند از گفتگوی با آفتاب !
تورج پارسی
شسنبه ششم ژانویه دوهزار شانزده
یادم میاد در اهواز با پیر مردی آشنا شدم که بوشهری بود و از کارگرای قدیمی و بازنشسته ی راه آهن جنوب ! یعنی هنگام کشیدن راه آهن جنوب کارگر زیر دست آلمانا بوده ! او می گفت مهندسین آلمانی زیر گرمای داغ اهواز با یک شلوار کوتاه و نیم تنه لخت سرکار حاضر می شدند و همه ش می گفتن این آفتاب سرمایه بزرگی است ! ما که زیر آفتاب داغ می سوختیم نمی فهمیدیم که چرا آفتاب سرمایه بزرگی است ! برای ما یک کاسه آب یخ سرمایه بزرگی بود ! یخ هم به زور گیر می آمد ! اهواز لخت پتی و گرمای قلب الاسد !! می مردیم برای ایکه سایه گیر بیاریم ! تازه په کو درخت سایه دار ؟
***
اما این آبی جان من : آبی جان آفتاب را که دید اومد پشت پنجره تازه قوری چایش را هم آورده ! چه کیفی می کند از گفتگوی با آفتاب : آبی جان آفتاب را که دید اومد پشت پنجره تازه قوری چایش را هم آورده ! چه کیفی می کند از گفتگوی با آفتاب !
" نقد " هم مانند " آزادی " هزاران جنایت به نامش انجام می شود !
تورج پارسی
دوم اگوست دوهزار سیزده
نقد سبب حرکت و آفرینش فکری است ، نقد به سخنی روشن و جاری تر حرکت به سوی " خود شناسی " است . مردمی که در برابر آینه ی ایستادند و با دلیری خودرا نقد کردند به معرفت تاریخی رسیدند !
مردمانی که خود وپیرامون را نقد نکنند به گفته ی فردوسی " کژی و کاستی " *را به جای راستی خواهند نشانید و سرانجام هم قدرت به دست " سواری " خواهد افتاد که : لاف آرد و گفتگو!*
در هیچ کجا ی این دنیا که امروزشتاب دانش بشری از کوچک هم کوچک ترش ساخته تهمت و دشنام ، شیفتگی و غرض ورزی " نقد " بشمار نمی آید مگر درنزد ما ایرانیان که به طنز دوست اصفهانی ارجمندم " اشرف مخلوقاتیم وبس "
اگر نقد را عامل پویایی جامعه بپذیریم " منتقد " می باید " اسباب بزرگی " *را آماده ساخته تا نه در مرداب شیفتگی بیفتد و نه به دام غرض ورزی گرفتار آید یعنی سخنی نراند یا ننویسد که به تعصبی و تزیدی کشد *
با مهر همیشگی
برداشت ها :
* زپیمان بگردند وز راستی / گرامی شود کژی و کاست/شاهنامه
* پیاده شود مردم جنگجوی / سوار آنکه لاف آرد و گفتگو/ شاهنامه
* تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر " اسباب بزرگی " همه آماده کنی / حافظ
* ودرتاریخی که می کنم سخنی نرانم که به تعصبی و تزیدی کشد/ تاریخ بیهقی
در بازی های جورواجور زمانه
تورج پارسی
چهار شنبه سوم فوریه دوهزار شانزده
نیاز دیدم به دوستی که سال ها ست از او بی خبرم بنویسم ! خاطرات مشترک مان کم نیست ! یک جورایی درک به معنای روزگار داشتیم ! هر چه خواند رها کرد و رسید به سر سطر و دوبار خواند باز هم رها کرد ! از مدرسه پزشکی گرفته تا مدرسه موسیقی ، از آنتروپولوژی گرفته تا ..... سرانجام در متن خیابان های جهان رها شد ! برای نانی در پیاده روهای جهان ترومپت نواخت و دیگر بی خبر شدم
همیشه غمگین بود اما برخلاف من به دنیا خوش بین بود ! بد جوری هم خوش بین ، بلکی هم از روی خوش بینی از این سطر به آن سطر پرید ! همین خوش بین هرگز ازدواج نکرد و تا پرسیده می شد چیزی می خواند که ترجمه ی آن شبیه شعر شمس را می خواند :
دل من شیر بیشه را ماند
شیر در مرغزار بایستی
و نمی دانم سرانجام در کدام مرغزار سر بر زمین گذآشت ؟
در بازی های جور واجور زمانه به راستی که خردمند همسایه ی دیوار به دیوار غم و غم گینی است ، اما در همین متن و نگاه ، باز راه می رود ، می نشیند ، می خندد ، می گرید تا پایان راه !
امروز متنی را از نصرالله کسراییان خواندم ، کسراییان را نخست با مجموعه ی عکس هایش در کتابی به نام زندگی شناختم ، عکسهای سیاه و سفید ، عکس هایی که نموداری از نگاه او به زندگی است ، دومین کتابش سرزمین ما ست که هر دو را در کتابخانه ام دارم کتاب سومش تخت جمشید را در کتابخانه تریتا دیدم ! به هرروی دل می خواست که آن دوست غایب حاضر می شد که به شیوه پیشین با هم می خواندییم
بخشی از نوشته ی کسراییان را به یاد شیر مرغزار در اینجا می آورم:
نصرالله کسراییان
و اما انگیزة نوشتن این یادداشت:
چند شب پیش نشسته بودم و کار میکردم. یک کارگر افغانی که تقریباً همه نوع مواد و مصالح ساختمان جز پارهآجر از سر و لباساش میبارید، لای در را باز کرد و پرسید: «حافظ دارید؟» خانم فروشنده گفت: بله. گفت: کوچیکش را هم دارید؟ گفت: داریم. گفت: میخوام خوشخط باشه. گفت: خوشخطش را هم داریم. وسط این گفتوگو هرچه اصرار میکردم بیاید داخل، میگفت لباسهایم کثیف است. چیزی نمانده بود به زور متوسل شوم. پرسید: چند است؟ فروشنده گفت: بیست و دو تومن یا همچی چیزی. گفت: ده تومنیاش را ندارید؟ دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، تقریباً یقهاش را گرفتم و کشیدمش تو. گفتم: عزیزم، با تخفیف قیمتاش همان ده تومن است. البته بعداً به فروشنده گفتم: نمیدانم چرا همان ده تومن را هم گرفتم. خانم فروشنده گفت: کار درستی کردی. و من به یاد دوران دانشجوییام افتادم. مریض شده بودم، چند روزی بود تب داشتم. فکر میکنم بالای چهل درجه، واقعاً داشتم میمردم اما پول نداشتم. آن موقعها حق ویزیت بیست تومن بود. به دکتر گفتم: لطفاً من را به اندازة ده تومن معاینه کن. میخواست نگیرد، به اصرار دادم، غرورم اجازه نمی داد....
کتابفروشی به روایت نصرالله کسرائیان ، عنوان مقاله است
http:/ /meidaan.com/archive/14053
جزم در معنا یقین به هر چیز است !
تورج پارسی
دوشنبه نخستین روز از ماه فوریه دوهزار شانزده
جزم در معنا یقین به هر چیز است ، یقین بر باور و نظرات ! یقین انتقاد ناپذیرست !
یقین مانع حرکت جهت تغیرست ! و دین یقین است همه چیز را با ترازوی خود وزن می کند ! و در این ترازو همه چیز وزن ثابت دارد !
ما دراین اینجا با یک کوچه در نرو روبه رو می شویم ! یک جور ماندگی !
جزم اندیشی یا دگماتیسم یک بیماری اجتماعی است که آسیب های سخت بر پیکر جامعه وارد می سازد !
اگر اندیشه های سیاسی رخت یقین بپوشند تبدیل به دین می شوند !
جامعه ای که جزم اندیشان بر آن حکومت بکنند وحشتناکترین جامعه ی بشری است !
اهل حرکت یا اهل تغیر را یا می کشنند یا به دار اویزان می کنند !!!! فریاد قلم های شکسته و بوی سوختگی کتاب ها، بوی نم سلول ها در همه جا به مشام می رسد :
آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ امده است / شاملو
***
شباهنگام یک ساعتی در رختخواب کتاب می خوانم ، مدتی است به حفظ رباعیات خیام پردخته ام و چه آفرین ها می گویم به دورانی که در مدرسه می باید شعرهارا از بر بکنیم و چه یاری می رساند ذهن شاگرد را !
هم اکنون این شاگرد کهن سال از بر کردن را از نو آغازیده تا مغز را از رخوت و فراموشی برهاند !
دیشب هم خیام خوانی داشتم ، که با آن به دوره ی سلجوقی رفتم ! دوره ای
که دگر اندیشی کفرست ! یعنی حرکت کفرست ! یعنی تغیر کفرست ! چرا که یقین حاکم است ! دوره ی خواری فلسفه و دانش ! دوره ی نگاه به پیرامون از دریچه قران و سنت است !
نا گفته نماناد که اندیشه در هر زمان ساکت نمی نشیند حتا اگر هوا بس ناجوانمردانه یخین باشد ! و خیام در زیر این همه " یقین های زهر آگین " همه چیز را زیر سوال برد وجهان را خارج از قلمرو دین نگریست و نقد کرد این شیوه ی اهالی دانش است ! و این چنین بر مدار شک که پلتفرم خردست جهان پسین دست ساخت دین را در یک رباعی رومبانید :
پیری دیدم به خانه ی خماری
گفتم : نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا : می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و کسی باز نیامد باری
آنانکه زپیش رفته اند ای ساقی
در خاک غرور رفته اند ای ساقی
روباده خور و حقیقت از من بشنو
بادست هر آنچه گفته اند ای ساقی
***
از روزی که حکومت " یقین " با نام جمهوری اسلامی به قدرت رسید میدان جزم اندیشی آن چنان پر و بالی یافت که در دوره های پیشین هم نمونه ش یافت می نشود !