آه باران ای امید جان بیداران
تورج پارسی
یک شنبه سوم اگوست دوهزار چهارده
از دیشب باران یک نفس می بارد گه با تش برق ! باشد که از گرما بکاهد و درختان گرمازده و .... را بنوازد با دست های تر خود !
زمین در همه جای جهان تشنه است ، زمین ویران است ، زمین دل خونست از دست آدمی ! دیگر محیطی نمانده که زیستی بماند !! به راستی که بیابان سازیم !
پشت پنجره ایستاده ام و دانه های باران را که در لطافت طبعش " خلاف نیست " می شمرم ! و شعر زیبای مشیری را زمزمه می کنم ، گرمای صدای شجریان با باران بر من می بارد به مهر :
آه باران
فریدون مشیرى
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریایى ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شب های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشم ها و چشمه ها خشکند، روشنى ها محو
در تاریکی دلتنگ، همچنان که نام ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها که ما عمری ست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
از تغیر تا تخریب جهان
تورج پارسی
شنبه دوم اگوست دوهزار چهارده
از قرن نوزدهم انسان خودرا از مشیت الهی نجات داد و به مشیت خود رسید یا در واقع به خود رسید و باخرد پرسشگر به تغیر جهان پرداخت ، تغیر در باورها و برداشتها و گامی به جلو در روند و راستای تاریخ و تاریخ سازی و...، این برآیند اهل خرد و اندیشه وران بود و هست اما تغیر جهان به این معنا نزد سیاستمداران به تباهی و نابودی جهان کشانیده شد است .... که می بینیم هر روز نه بلکه هر ثانیه !
به چه فکر می کنی خایمایکا ؟
تورج پارسی
بیست و نهم جولای دوهزار چهارده
به چه فکر می کنی خایمایکا
چقدر روزها دور می شوند و تو نزدیک نمی شوی
باد که می وزد
باران که می بارد
خورشید که می تابد
شب که می وزد تاریکی را
تو به چه فکر می کنی
از پشت پنجره ی سکوت روزها
به چه فکر می کنی خایمایکا ؟
می دانم و شاید تو پشت آن غرور و آن همه کلمات کهنه هم بدانی
که هوای ابری همیشه دلیل بر باران نیست
از سر ناچاری شاید از قطار پیاده بشوم
کوپه بوی برهوت می دهد
نشانی سر راست است
سمت چپ افق صدایی از مستان نیمه شب به گوشم می رسد که کوچه باغی می خوانند .....
به راستی بهچه فکر می کنی خایمایکا ، به چه فکر می کنی ؟