" تش آن دریا چشم همه ی فصل ها می آید "
تورج پارسی
چه روز مهربان است و پر حوصله
و شب چه مهربان است وپر شوکت .
شب که گیسو می افشاند .
دریا چشم همه ی فصل ها
با جامی پر از شبنم های خیال خندان خود
می آید !
تا آخرین ترانه را در گوش همه ی پنجره ی بسته بخواند
که فردا روز دیگریست !
" تش " با خورجینی از آوازهای آبی ش می آید
و من در تمام شب چشم پای پنجره هایی هستم
که در افق چشمان کوچه باز خواهند شد!
تا باور کنند که روز دیگری است !.....
به مناسبت روز آذر از ماه آذر / نهم آدر ماه جشن آذرگان
آذری در خانه دارم
تورج پارسى
با تو هر شب در بهشت لحظه ها ، پیمانه دارم
باده از چشمت خورم چون عالمی شکرانه دارم
در نگاه لحظه ها ، روید بسی باغ بهاران
در زمستان زمانه ، آذری در خانه دارم
زیر چشم محتسب ، باده کش کوی مغانم
محتسب داند که من در خانه ام ، میخانه دارم
غم اگر بر در زند ، گویم برو دیگر نیاید
چونکه سیمرغی ورای قاف این کاشانه دارم
ساغر هستی شده پر از شراب تاک چشمت
من ز استغنای خود بس حیرتی مستانه دارم
مهرگانی بزم جمشیدی به نوروز نیایی
در شب یلدای عشقت خلعتی شاهانه دارم
شعر" حافظ " در نگاهت ، در تبسم شعر " سعدی "
" نیکی کردار زرتشت " آذری در خانه دارم .
فوریه ۱۹۸۶
آذر = آتش جشن
آذرگان جشن بزرگداشت " منش و اندیشه ى نیک " بر همگان خجسته بادا !
هنر دستی ایران رازهای سر به مهر زیبایی را آشکار می کند ! این هنر کهن را بگسترانیم ! نگهبانی بکنیم ! سال هزار و سی سد پنجاه خورشیدی، چهاردهم امرداد روز جشن مشروطیت در شهر " آباده " بودیم ، پای درد دل ملکی دوزها نشستیم، ملکی آباده بحری بود در کوزه اما این هنر دستی نفس های آخرش را می کشید ! هنرمندان این هنر کهن دستی را دریابیم ! با مهر همیشگی
جامعه ای که در آن خشونت بر علیه مادر ، خواهر و دختر و .... هست ، جامعه ی بیمارست ! دین بیمار ، قانون بیمار محیط کشت این خشونت هاست .....
خشونت جسمانی و روانی بر علیه زن لکه ننگین تاریخ است !
خشونت تا آنجاست که حتا در برخی جوامع مانع درس خواندن دختران می شوند
اندیشه درست و پویا می باید این همه سیاهی و تباهی را از چهره انسان بزداید !
بخشی از شعر بلند بامدادان آبادی که در پانزدهم مارس هزار نهسد و هشتاد و هشت برای پسرانم روزبه و تریتا......
تورج پارسی
ترا یادست آبادی ،
همیشه بامدادی داشت ،
نیم روزی ، پسین هم لحظه هایی بود ،
و شب هم چادری تا از ورای آن ،
توانیم لختی اندام هر آساره را ، ❊
در برکه ی مواج گوهر بیز به دام آریم ،
یا که شب های مهتابی ،
که آبادی به روی بستری از نقره می خوابید ،
گل شب بو ، فضا را عطر می پاشاند،
و صادق بود این عطر گل شب بو!
ترا یادست آبادی ؟
.............
* آساره / ستاره