تاریخ علم است و عالمانه می باید به سراغش رفت !
تورج پارسی
ششم ما ه دسامبر دوهزار هفده
بخشی از فرازهای نامه ام در پاسخ به بانو ...... دانشجوی رشته ی تاریخ دانشگاه تهران
بیان و نوشتن حق همگی است اما اگر در آن پشتوانه ی تخصصی باشد بر دانش عمومی می افزاید اما اگر چنین نبود صرفا زمینه ی " گفتن هایی " می شود که نقد نیست بلکه گفتگوی رهگذارنه است !
شاملو شاعر مطرح کشور که صدای باریتونش در شعر خوانی خود از لون دیگری بود پر شکوه ! در باره ی فردوسی گفت و تا باستان هم رفت البته به جای خود اما ره آوردی در این کار تخصصی نداشت !
بدون شک هر نسل می باید با نگاه تازه و منقدانه تاریخ را وارسی بکند، وا بشکافد بدون پیش فرض ها !! ، باید در واشکافی تاریخ از شیفتگی و چهچهه و به به و زنده باد و مرده باد سیاسی به دور قرار گرفت ! یعنی به سراغش با غرض ورزی یا شیفتگی گندتر ازغرض ورزی نرفت !
تاریخ علم است و عالمانه می باید به سراغش رفت ! تاریخ نه سیاه مطلق است و نه روشن مطلق فراز !
مشکل با تاریخ را باید حل کرد ! تا بتوان بر مدار خرد به شناخت همه سویه آن رسید !
خوشبختانه امروز دانشمندان ایرانی و ....در باره ی این کار تخصصی خوب کار کرده اند که در امید را گشوده است ....... با مهر همیشگی
در عصر فیس بوک
تورج پارسی
سه شنبه پنجم دسامبر دوهزار هفده
در عصر فیس بوک که یک جوری هم بار همه ی دوران تاریخ زیست بشر را به دوش می کشد ، کلام بی جا زیادست ! در جایی خواندم که آدمی از خود بی خبر" ولایت فقیه "را پیوند داده بود به " فره ایزدی " و هر دو را در یک کاسه گذاشته بود که خنده نیاز نبود بلکه گریستن داشت !
در همین زمینه برخی وختا به نوشته هایی برخورد می کنم که یه جوری آیه وایه هستند ، سرگردانند ! هذیانی می گویند ؟ که تاریخ هم از دست شون وادار میشه بوگروزه !!!
استادمان دکتر ژاله آموزگار ، استادانه واژه " فرّه " را واشکافته توجه را به همین معنا که خود کتابی است جلب می کنم ! با مهر همیشگی
خود کتابی است گفته ی استاد !
فرّه مترادف با خویشکاری
دکتر ژاله آموزگار
مگر نه این که در متون پهلوی فرّه مترادف با خویشکاری یعنی انجام وظیفه است؟
همین فرّه است که کشاورزی را به بهتر کِشتن ، آموزگاری را به بهتر تعلیم دادن و سلحشوری را به بهتر دفاع کردن وامیدارد !
از دیروز تا همین حالا که به فرودگاه تهران رسیدم، هر که را دیدیم شیفتۀ شاهنامه و فردوسی بود و ایراندوست. پس آن خلایق کجا هستند
سفرنومچۀ تبریز
دکتر ابوالفضل خطیبی
دیروز به دعوت کارگاه شاهنامهخوانی تبریز برای یک سخنرانی با عنوان« قطعات و ابیات الحاقی شاهنامه» به آن دیار زرخیز عزیز سفر کردم. دوست نازنین و باصفایم دکتر سجاد آیدنلو هم از اورمیه آمده بود و به اتفاق میزبانان تبریزی به ویژه آقای جواد رنجبر، مسئول کارگاه، روز بسیار خوب و پرباری را گذراندیم.
تبریزیها در میزبانی سنگ تمام گذاشتند و ما را شرمندۀ محبتهای بیریا و بیشمار خود کردند. پیش از سخنرانی، از مقبرةالشعرا بازدید کردیم و سپس بیش از یک ساعت در خانۀ هنرمندان تبریز سخن گفتم از انگیزههای متفاوت شاهنامهخوانان و کاتبان در افزودن بیتها به شاهنامه و نیز ده ملاک و ضابطه برای تشخیص بیتهای الحاقی از اصلی که به ده فرمان موسی میمانست و بعد، پرسش و پاسخ. بعد از سخنرانی رفتیم کافه کتاب که یکی از فرهیختگان تبریزی به نام جلال شمعسوزان آن را اداره میکرد. در آنجا گپ و گفتهای دوستانهای بود دربارۀ شاهنامه و شعر معاصر فارسی. ما را به یک قهوۀ ترک مهمان کردند و چقدر چسبید و در عمرم قهوه به این خوشمزگی نخورده بودم. مگر همین قهوۀ ترک در تهران هم نیست؟! پس چرا به آن خوشمزگی نیست؟!
آقای شمع سوزان از روی مهر چند شماره از مجلۀ هویت را که ماهنامهای است دربارۀ هنر و ادبیات و خود آن را اداره میکند، به من اهدا فرمودند. با همان تورق کوتاه نیک دریافتم که سطح این مجله بالاتر از برخی نمونههای مشابه آن در پایتخت است. در شمارۀ دوم نقاشیهای منصور قندریز از عکسهای دوران جوانی زنده یاد بهمن سرکاراتی نظر مرا سخت به خود جلب کرد که پایینتر آنها را میبینید. بعد از کافه کتاب، سجّاد ما را به یک کباب تابهای مهمان کرد در جایی مخصوص و پس از آن، از رکس شیرینی سوغاتی خریدیم.
سجّاد میگوید: اگر کسی به تبریز بیاید و کباب تابهای نخورد و از رکس شیرینی نخرد و با یک پانتورک مکابره نکند، مثل اینکه به تبریز نرفته است. با اینکه من سرم میخارد برای مکابره، در سفرم حتی یک پانتورک هم ندیدم.
ا
؟ پس از شام، به شاهگلی رفتیم و چای نوشیدیم و گپ زدیم و به پرسشهای جدی و کمرشکن میزبانانمان دربارۀ شاهنامه پاسخ دادیم. من هرجا در پاسخ کم میآوردم، طرف را پاس میدادم به یار کمکیام سجّاد. من چندان اهل سفر نیستم، ولی از همین سفره یکروزه فهمیدم سفر گاهی چقدر لذّتبخش است، به ویژه سفری که پای سرورمان فردوسی و شاهنامه هم در میان باشد.
بیتی از یک ترانه هایم
تورج پارسی
چهآرم دسامبر دوهزارچهارده
اگر چه هجر خیره سر، زند به قلب من شرر
ولی در این سکون شب ,نشسته ام پی " سحر"
یاد یاران
در بهاران !
از پاول پستچی دهکده ساحلی تا یوگنی کارگر جنگل
تورج پارسی
دسامبر هزار نهسد و هشتاد تا دسامبر دوهزار پانزده
پاول پستچی دهکده ساحلی پس از آنکه دروغ های کاتیا را گوش کرد با سگش ساکا و گارمونش دهکده ساحلی را ترک کرد و رفت ! تنها کاتیا می دانست که چرا پاول برای همیشه رفت ! پاول مردی درون گرا و همیشه آرام بود ، روزهای یکشنبه در میدان کوچک دهکده می ایستاد و گارمون می نواخت و ترانه های محلی می خواند ، مردم را شاد می ساخت و مردم هم او را دوست می داشتند !
سال هاست که میدان کوچک دهکده ساحلی پر از سکوت است ! تنها کاتیا می داند که چرا گارمون برای همیشه خاموش شد !
پدر کاتیا کشَیش ده مرد بی آذاری است کمی هم دوا و درمان بلدست ، مادرش مارینا ست ، مارینا زنی لاغر اندام و آرام ، معلم مهربان مدرسه دهکده ساحلی است ، اصلیتی پزنانی دارد، ! همسر کاتیا یوگنی کارگر جنگل است مردی ساکت و در خود فرو رفته که نه عرق می خورد و نه به کلیسا می رود ، بی خدا زندگی می کند و مردم هم دوستش دارند !
کاتیا در کلیسا کار می کند ، ولی مورد تنفر زنان و برخی مردان دهکده است، اما برخی مردان ده و حتا مردان روستاهای اطراف به خاطر او دوشنبه ها هم به کلیسا می آیند !!! برخی مست و مست و برخی نیمه هوشیار !! نرسیده به در کلیسا کاتیا را صدا می کنند !!! گویی از پسر خدا خیری ندیده اند !!!
از جمله یکی از دوستان نزدیک کاتیا ، دیمیتری است ، دیمیتری پینه دوز نقاشی است که همیشه مست است ! دیمیتری تابلوهای لختی از کاتیا کشیده است که در پستوی دکانش آویزان است ! دیمیتری هر گاه به در کلیسا می رسد فریاد می کشد : من از طریق کون گوشتی کاتیا به خدا پی بردم !!! و قهقهه سر می دهد !! و تک بیتی را از شعر بلند پوشکین تکرار می کند و خاموش و لنگان رد می شود :
همه ی من نمی میمرد حتا اگر جسمم خاک گردد !
او هرگز پا به کلیسا نگذاشته یا شایدم راهش ندادند !! اما نه به راستی پا به کلیسا نگذاشت ! او در آغوش بهشتی کاتیا به دعا مشغول می شد و به خلسه فرو می رفت !! بهشتی بی جهنم !!
........
روزها می گذرند ، یک جور بی حوصلگی ده را فراگرفته است ، به ویژه پس از ناپدید شدن پاول! دهکده ی ساحلی مانند ساکنانش پیر می شود و بی حوصله .... اما هنوز مردم یک جورایی به هم پیوسته هستند ، در غم و شادی شریکند !چون خاطرات مشترک دارند ! آن سال ها که بیماری سل کشتار می کرد مردم دهکده ساحلی کنار هم ، بدبختی ها را از سرمی گذارندند ! خاطرات مشترک دارند ! در هر چشمی هزاران خاطره موج می زند ! در ترانه های محلی غم ها و شادی ها را فریاد می کنند ! خاطرات مشترک دارند !
.....
یک غروب بسیارسرد برفی ماه دسامبر دهکده ساحلی بدجور ی تار و آشفته شد ،کارگران جنگل همه به خانه هایشان برگشتند،تنها یوگنی همسر کاتیا به خانه بر نگشت ، همه ناراحت و سر در گریبان بودند ، تنها کاتیا بود که با هیکل گوشتی اش آرام بود و بی خیال !!! هوا نفس گیر شده بود ، مردان و زنان دهکده ساحلی چراغ به دست هم چنان چشم انتظار برگشت یوگنی بودند ، هوا بد اخم تر شده بود ، کاتیا بی خیال به خانه برگشت اما زنان و مردان دهکده ی غمگین هم چنان منتظر بودند اما یوگنی هم هرگز بر نگشت !
برف دهکده ی ساحلی را در خود غرق کرده بود اما بخاری ها هم چاره گر نبودند !
صدای مست و مستانه ی دیمیتری است که هم چنان به گوش می رسد ، دیگر فریادست ، دیگر گریه است که سر می دهد :
همه ی من نمی میمرد حتا اگر جسمم خاک گردد ...........
تورج پارسی
دسامبر هزار نهسد و هشتاد تا دسامبر دوهزار پانزده
پاول پستچی دهکده ساحلی پس از آنکه دروغ های کاتیا را گوش کرد با سگش ساکا و گارمونش دهکده ساحلی را ترک کرد و رفت ! تنها کاتیا می دانست که چرا پاول برای همیشه رفت ! پاول مردی درون گرا و همیشه آرام بود ، روزهای یکشنبه در میدان کوچک دهکده می ایستاد و گارمون می نواخت و ترانه های محلی می خواند ، مردم را شاد می ساخت و مردم هم او را دوست می داشتند !
سال هاست که میدان کوچک دهکده ساحلی پر از سکوت است ! تنها کاتیا می داند که چرا گارمون برای همیشه خاموش شد !
پدر کاتیا کشَیش ده مرد بی آذاری است کمی هم دوا و درمان بلدست ، مادرش مارینا ست ، مارینا زنی لاغر اندام و آرام ، معلم مهربان مدرسه دهکده ساحلی است ، اصلیتی پزنانی دارد، ! همسر کاتیا یوگنی کارگر جنگل است مردی ساکت و در خود فرو رفته که نه عرق می خورد و نه به کلیسا می رود ، بی خدا زندگی می کند و مردم هم دوستش دارند !
کاتیا در کلیسا کار می کند ، ولی مورد تنفر زنان و برخی مردان دهکده است، اما برخی مردان ده و حتا مردان روستاهای اطراف به خاطر او دوشنبه ها هم به کلیسا می آیند !!! برخی مست و مست و برخی نیمه هوشیار !! نرسیده به در کلیسا کاتیا را صدا می کنند !!! گویی از پسر خدا خیری ندیده اند !!!
از جمله یکی از دوستان نزدیک کاتیا ، دیمیتری است ، دیمیتری پینه دوز نقاشی است که همیشه مست است ! دیمیتری تابلوهای لختی از کاتیا کشیده است که در پستوی دکانش آویزان است ! دیمیتری هر گاه به در کلیسا می رسد فریاد می کشد : من از طریق کون گوشتی کاتیا به خدا پی بردم !!! و قهقهه سر می دهد !! و تک بیتی را از شعر بلند پوشکین تکرار می کند و خاموش و لنگان رد می شود :
همه ی من نمی میمرد حتا اگر جسمم خاک گردد !
او هرگز پا به کلیسا نگذاشته یا شایدم راهش ندادند !! اما نه به راستی پا به کلیسا نگذاشت ! او در آغوش بهشتی کاتیا به دعا مشغول می شد و به خلسه فرو می رفت !! بهشتی بی جهنم !!
........
روزها می گذرند ، یک جور بی حوصلگی ده را فراگرفته است ، به ویژه پس از ناپدید شدن پاول! دهکده ی ساحلی مانند ساکنانش پیر می شود و بی حوصله .... اما هنوز مردم یک جورایی به هم پیوسته هستند ، در غم و شادی شریکند !چون خاطرات مشترک دارند ! آن سال ها که بیماری سل کشتار می کرد مردم دهکده ساحلی کنار هم ، بدبختی ها را از سرمی گذارندند ! خاطرات مشترک دارند ! در هر چشمی هزاران خاطره موج می زند ! در ترانه های محلی غم ها و شادی ها را فریاد می کنند ! خاطرات مشترک دارند !
.....
یک غروب بسیارسرد برفی ماه دسامبر دهکده ساحلی بدجور ی تار و آشفته شد ،کارگران جنگل همه به خانه هایشان برگشتند،تنها یوگنی همسر کاتیا به خانه بر نگشت ، همه ناراحت و سر در گریبان بودند ، تنها کاتیا بود که با هیکل گوشتی اش آرام بود و بی خیال !!! هوا نفس گیر شده بود ، مردان و زنان دهکده ساحلی چراغ به دست هم چنان چشم انتظار برگشت یوگنی بودند ، هوا بد اخم تر شده بود ، کاتیا بی خیال به خانه برگشت اما زنان و مردان دهکده ی غمگین هم چنان منتظر بودند اما یوگنی هم هرگز بر نگشت !
برف دهکده ی ساحلی را در خود غرق کرده بود اما بخاری ها هم چاره گر نبودند !
صدای مست و مستانه ی دیمیتری است که هم چنان به گوش می رسد ، دیگر فریادست ، دیگر گریه است که سر می دهد :
همه ی من نمی میمرد حتا اگر جسمم خاک گردد ...........