درخت با سربرگ هایش سبز می ماند !


درخت با سربرگ هایش سبز می ماند !

·

لبخندتان

برای فرزندان فررزندانم

اردشیر، داریوش ، کوروش و آمستریس

تورج پارسی

تا لبخندتان

که می گستراند باغ و راغ را

پیاده می آیم

پیاده

با دلی سرشار ازشادمانی نیاکانی

***

به یاد کانت افتادم

ارجمندی درباره ی شهرام ناظری نظر خواست من بنا شناخت موسیقایی ام پاسخش دادم آن دوست بزرگوار که عمرش دراز باد گفت من دوستش دارم !!! شگفتا که یک باره از یک گفتمان موسیقیاییی تبدیل می شود به مساله ی شخصی ! این چنین است که در گفتمان ها که باید میدان داد و ستد فکری باشد با تعبیرات شخصی پایان می بابد البته با ادویه ی : من نه سر پیازم نه ته پیاز . به یاد کانت افتادم که گفت : هدف آموزش شناخت امور نیست ، شناخت ارزش هاست . با مهر همیشگی

به سان مرغکی ، در چنگ شب ، ازآشیان مانده


به سان مرغکی ، در چنگ شب ، ازآشیان مانده

        به سان مرغکی

تورج پارسی

به سان مرغکی ، در چنگ شب ، ازآشیان مانده

 دلم در بند نومیدی ، امیدش بر سحر مانده

درون جمع ، تنهایی شده همراه و همزادم

دلم آشفته سامانیست ، از ماوای خود مانده

چه باید کرد درین تاریکی شب های بی حاصل

که " غم لشکر برانگیزد " برین روز سیه مانده

پناهم " می  "شده ، در باورم سرما و یخ بندان

نیابم ره به راهی ، دیده در بن بست غم مانده

غم و درد پریشانی است در تنهایی و حسرت

نیابی سایه ات حتا ، که آنهم در نهان مانده

پناه بردم سوی " حافظ " که شاید چاره ای یابم

ولی از بخت بد ، او هم به خواب بی ثمر ماند

بیابانیست تیره ، هر طرف آماج اندوهم

نگاهم گشته بی حاصل ، امیدم در سراب مانده

پاییز هشتاد و هشت اپسالا

نامه ای که نوشتم اما


نامه ای که نوشتم اما

·

نامه ای که نوشتم اما :

درود .

 با موسیقى آنچنان اختم که در همه گاه از آن سرشارم آن چنانچه که کله ام موزیک پخش مى کند . خیلى کم به تلویزیون نزدیک هستم ، البته برنامه ى طبیعت تلویزیون را  به جان مى خرم ، حرفى براى گفتن دارد :از چون و چرا هاى هستى .بر این اصل روزى دو ساعت  در جنگل و حاشیه ى در یاچه ها پیاده مى روم تا دل مجروح هم توانى بیابد و نفسى در آرامش بکشد، به راستى مونس دشت و دمن و جنگل آبم ،البته تنها نیستم با خودم هستم !

شب ها با چراغ جام (شیراز استرالیا یا دست پرورده دوستم دکتر سعدى )کنج دل را نورانى مى کنم تا پالایش شده بیندیشم  البته نه به معناى آنچه حافظ فرمود : دمى ز وسوسه ى عقل بى خبر دارد !

دیشب اتفاقى برنامه اى تلویزیونى از کانال ۴ سوئد را تماشا کردم دختر بچه هشت ساله اى با مهارت پیانو مى نواخت ، سپس صندلى را پس زد و ایستاده نواخت و خواند ژورى نظر داد که باید مى نواختى نه اینکه بخوانى پاسخ داد من نخواندم ، من فریاد کشیدم ، فریاد کردم ! از جا برخاستم و کف زدم : من فریاد کشیدم فریاد کردم !

گمان کنم از تولیدات CNN بود ، حال بر گردم به شعر و نثر ، نثر در اختیار نویسنده است اما شاعر در اختیار شعرست ، شعر فریاد است حتا اگر در ملایمت عاشقانه سروده بشود : من نخواندم ، من فریاد کشیدم ، فریاد کردم !

آن دوست فرهیخته حق دارد ، از این منظر هم من حق دارم ، میماند که تا کجا مى توان که فریاد نکشید ، حتا فریاد عاشقانه !

یکى از این فریاد ها را که گاه برآمدنش گریان بودم خدمتت مى فرستم ،

 سال ۲۰۱۰

 

خار مغیلان


خار مغیلان

·

 

خار مغیلان

 

تورج پارسی

 

گل نازی

که صبا داد به من

 چون به گلدان بنشست،

  خارمغیلانی گشت.

 

ویرجینیا ۱۹۹۷