زمانی است که در یوتوب ، هم بازی شدن بچه ها و حیوانات را می بینم !


زمانی است  که در یوتوب ، هم بازی شدن بچه ها و حیوانات را می بینم !
تورج پارسی
پنج شنبه هشتم دوهزار پانزده

https://www.youtube.com/watch?v=Oql972Jht5k
زمانی است  که در یوتوب ، هم بازی شدن بچه ها و حیوانات را می بینم  و پی می گیرم .هوش و هم خویی حیوانات با انسان قابل نگرش است چنانچه می بینم  خواندن عدد و حروف توسط حیوانات نیز رقم دیگری است از ارقام این چنینی !
سگ را در اوستا Span  در سانسکریت svan  می نامند . فرس هخامنشی سک saka  نامیده است  , بکار گیری " سگ "  در فارسی امروزی برگرفته از واژه spako / سپک است   ، مادی ها هم سگ را اسپاکو می نامیدند ، همین واژه در زبان روسی собака سباک شده است ...

سگ از حیواناتی است که همچون اسب  زود به انسان خو گرفت و مونس شد  و در خانه و زندگی همگام گردید آنچنانچه  دین ، سگ را به عنوان موجودی جاندار  و کارآمد مورد توجه قرار داد و نگهداشت آنرا به عنوان عضوی از خانه و کاشانه فرمان داد ، حکم دین  دیگر فرمان الهی !! نیست  !!! برآیند زندگی اجتماعی است !
سگ ها نیز در سه گروه ، خانگی ، شبانی یا نگهبان ، شکاری هستند ، سگ از نظر بویایی بسیار شامه ی تیزی دارد .
در ایران باستان به ویژه دوره ی ساسانی پیش  از بردن نسا / جسد / سگ ویژه را می آوردند که به مرده بنگرد ، در اینجا با دو معنا روبرو می شویم نخست اینکه سگ نگهبانی می کند که دروج وارد لاشه نشود ، این را سگ دید می گفتند ! این معنا قابل تامل است که دم آخر می باید از دروج دوری کرد ؟ ! معنای دیگر که می تواند باز در پرکتیک گستره ی بیشتری داشته باشد شامه ی تیز سگ است که می تواند یاری رسان باشد . به این عبارت که اگر کسی سکته کرده باشد شامه تیز سگ می تواند آشکار بکند که مرده است یا اینکه هنوز زنده !
دین یهود و اسلام این حیوان را نجس می دانند و اسلام سگ سیاه رنگ را نه تنها نجس بلکه  شیطانی  می داند و فرمان قتلش را نیز صادر کرده است !!!!
شاید نام  حاچیکو را شنیده باشید ؟‌ سگی که وفا را معنا بخشید ، این فیلم را بارها دیدم و بارها به آن اندیشیدم اگر ندیده باشید حتما ببنید !
" 
هاچیکو (به ژاپنی: ‪ハチ公‬) (زادهٔ ۱۰ نوامبر ۱۹۲۳ - درگذشتهٔ ۸ مارس ۱۹۳۵) سگ نر سفید رنگی از نژاد آکیتا بود که در نزدیکی اوداته، آکیتا در کشور ژاپن به دنیا آمد.[۱] داستان زندگی این سگ و سپس ارتباط صمیمانه او با پروفسور شابرو اوئنو و وفاداری بی‌حدش به این پروفسور باعث گردید تا به عنوان اسطوره وفاداری در ژاپن شناخته شود و پس از مرگش به یک سمبل تبدیل شد و از روی زندگی او کتابی نوشته و سپس فیلمی تهیه گردید و در توکیو و در ایستگاه قطاری که هر روز به انتظار ورود پروفسور شابرو اوئنو می‌ایستاد نیز مجسمه یادبودی بنا گردد. ویکیپدیا
در سال ۲۰۰۹ فیلم هاچی: داستان یک سگ براساس زندگی هاچیکو ساخته شد.
http://en.wikipedia.org/wiki/Hachik%C5%8D

آن سال همراه با چند نفر از دانشجویانم در یک پژوهش دانشگاهی در یاسوج بودم

https://www.facebook.com/video.php?v=737677372992861&pnref=story
آن سال همراه با چند نفر از دانشجویانم در یک پژوهش دانشگاهی در یاسوج بودم / هزار و سی سد پنجاه سه ؟ / یاسوج در آن هنگام مرکز فرمانداری کل بود ، دانشجویان را ماموریت دادم نام های پسران و دختران را گرد بیاورند . شایان توجه بود که نام های برگرفته از شاهنامه چشمگیر بود ، یک روز داشتم گشت می زدم بانویی را دیدم با رخت رنگین بویراحمدی دست دختر بچه ی چهار ساله ای را در دست داشت ، دختر دارای چشمانی درشت و آبی و گیسویی زرین رنگ بود که در جنوب به ظرافتی " تیله فرنگی "/کودک اروپایی/ نامیده می شوند ، با گویش بویراحمدی از آن بانو پرسیدم نامت چیست گفت رودابه ! پرسیدم این کوچلو نامش چیست ؟گفت دشت گل ! دشت گل به همه معنا دشتی از گل بود با رخت رنگین و شادش ! به بانو گفتم که دانشگاهی هستم ، سلام کرد ! به او سلام کرده بودم ! پرسید زبان مارا کجا یاد گرفتی ؟.......
امروز این یوتوب را دیدم سفری در خیال کردم تا باز به آن دیار رسیدم !

درچهار سوی گریه و آه .....

درچهار سوی گریه و آه .....


تورج پارسى


تا خانه ات آبنوس ،

تا خانه ات که در چهار سوی گریه و آه ،
در شرق معبدی از واژه های سرد وتلخ قرار دارد ،

هزاران ماه و خورشید وستاره ،
بر دوشم گرفتند ،
هزاران هزار بوته ی بالغ ،
آواز شبانه ی رویای آفرینش خواندند ،
تا مرا که پر از شوق آب و آیینه و کشار بودم ، ❊
پیشواز کنند .
آبنوس به تو رسیدم ،
که متکایت پر از قصه
پرازغصه است .
گریه نکن رهگذر همیشگی ره کوره های بی چراغ ،
بیا با من که شاعری خنیاگرم ،
با من که با آهو و گیاه سرخس از یک تبارم ،
و چشمانم با برگ های مدرج تاریخ همریشه است ،
بیا و غصه و قصه ات را بهر کن ،
یک بهر برای تو ،
یک بهر برای من آبنوس .
همیشه کسی هست آبنوس ،
همیشه کسی هست که خود قصه ست ،
و قصه اش پرازغصه ست ،
همیشه کسی هست که رختش از هزاران هزار ،
واژه ی نر و ماده ی درد ، دوخته شده است ،
همیشه یک اتفاق ساده ،
تا رویای ماسه و آب ادامه پیدا می کند ،
همیشه آغاز سخت است و ترسناک ،
همیشه آبنوس همیشه چنین بوده و هست .
من خود در شبی که هم ماه بود ،
هم ستاره و خورشید ،
از بوسه ی مهتاب بر رخ نیلوفر آبی ،
در غاری در افق زاده شدم ،
اما ، اما همیشه ،
در قهوه خانه های میان راه ،
رویایم را گم می کنم ،
دوباره و چند باره دستپاچه می شوم ،
چرا که باید راه رفته را بازگردم ،
تا از اول شروع کنم ،
گفتم همیشه آغاز سخت است آبنوس .
همیشه چنین بوده و هست .
چه بایدمان کرد ؟
چرا باید ترسید ،
چرا باید ایستاد ،
افق باز و روشن است ،
باغی در من می روید ،
آب پیغامی از آیینه می آورد ،
در امتداد رویای زمین راه می روم ،
آبنوس بدرود با تو ،
سگت را از سوی من ببوس ،
بگذار باقی قصه را سروش * در پگاه شدن دوباره بخواند ،
سگت را از سوی من ببوس ،
تا دیدار آبنوس...........
اپسالا .سوئد۱۹۹۸
*کشارkoshaar اسپند
❊ سروش : روز هفدهم هر ماه در سال شمار زرتشتی به نام این ایزدست . اوست که در پگاه آواز سر می دهد ، تا بر خیزیم و در آبادانی جهان همراه شویم .

‎درچهار سوی گریه و آه .....

تورج پارسى

تا خانه ات آبنوس ، 
تا خانه ات که در چهار سوی گریه و آه ،
در شرق معبدی از واژه های سرد وتلخ  قرار دارد ،
هزاران ماه و خورشید وستاره ،
بر دوشم گرفتند ،
هزاران هزار بوته ی بالغ ،
آواز شبانه ی رویای آفرینش خواندند ،
تا مرا که پر از شوق آب و آیینه و کشار بودم ، ❊
پیشواز کنند .
آبنوس به تو رسیدم ،
که متکایت پر از قصه 
پرازغصه است .
گریه نکن رهگذر همیشگی ره کوره های بی چراغ  ،
بیا با من که شاعری خنیاگرم ،
با من که با آهو و گیاه سرخس از یک تبارم ،
و چشمانم با برگ های مدرج تاریخ همریشه است ،
بیا و غصه و قصه ات را بهر کن ،
یک بهر برای تو ،
یک بهر برای من آبنوس .
همیشه کسی هست آبنوس ،
همیشه کسی هست که خود قصه ست ،
و قصه اش پرازغصه ست ،
همیشه کسی هست که رختش از هزاران هزار ،
واژه ی نر و ماده ی درد ، دوخته شده است ،
همیشه یک اتفاق ساده ،
تا رویای ماسه و آب ادامه پیدا می کند ،
همیشه آغاز سخت است و ترسناک ،
همیشه آبنوس همیشه چنین بوده و هست .
من خود در شبی که هم ماه بود ،
هم ستاره و خورشید ،
از بوسه ی مهتاب بر رخ نیلوفر آبی ،
در غاری در افق زاده شدم ،
اما ، اما همیشه ،
در قهوه خانه های میان راه ،
رویایم را گم می کنم ،
دوباره و چند باره دستپاچه می شوم ،
چرا که باید راه رفته را بازگردم ،
تا از اول شروع کنم ،
گفتم همیشه آغاز سخت است آبنوس .
همیشه چنین بوده و هست .
چه بایدمان کرد ؟
چرا باید ترسید ،
چرا باید ایستاد ،
افق باز و روشن است ،
باغی در من می روید ،
آب پیغامی از آیینه می آورد ،
در امتداد رویای زمین راه می روم ،
آبنوس بدرود با تو ،
سگت را از سوی من ببوس ،
بگذار باقی قصه را  سروش * در پگاه  شدن  دوباره بخواند ،
سگت را از سوی من ببوس ،
تا دیدار آبنوس...........
اپسالا .سوئد۱۹۹۸
*کشارkoshaar اسپند
❊ سروش : روز هفدهم هر ماه در سال شمار زرتشتی به نام این ایزدست . اوست که در پگاه آواز سر می دهد ، تا بر خیزیم و در آبادانی جهان همراه شویم .‎

Cathedral / Domkyrka شهر اپسالا عکاس دکتر روزبه پارسی

Cathedral / Domkyrka

شهر اپسالا عکاس دکتر روزبه پارسی