نخستین بار شاهپور بلوچ را خانه ی سیروس مشنگ دیدم از هند آمده بود !


نخستین بار شاهپور بلوچ را خانه ی سیروس مشنگ دیدم از هند آمده بود !
تورج پارسی
یک شنبه دوم ماه مه دوهزار پانزده !

آن سال دور تر ! نخستین بار شاهپور بلوچ را خانه ی سیروس مشنگ دیدم از هند آمده بود ! به دلم نشست ازجهانی که برای خود ساخته بود و در آن وول می خورد !
لیسانس فلسفه از ایران می گیرد رهسپار هند می شود نخست در آن دیار دامپزشکی را تمام می کند و بعد دکترا ی فلسفه   می گیرد و پس تر  پایش به فرانسه باز می شود و فلسفه را ادامه می دهد و سرازیر امریکا می شود و شروع می کند به تدریس در دانشگاه چند مدتی در دانشگاه می ماند خسته می شود رها می کند و می شود سگ بان  یکی از هنرپیشه های هالیوود !!! البته این هنرپیشه نمی دانسته که ایشان استاد سابق دانشگاه هم هست !!! از نزد او هم تمام می کند می رود می شود راننده تریلی  در تکزاس  ! یک مدت هم تریلی ران می شود و سرانجام در  پایتخت میانمار/برمه  /و با پرستاری ازدواج می کند و    آن زن دهنه اش را  با میخ تویله به زمین  گره می زند و یک جا نشین  و آدمش می کند !!  این بار به اتفاق همسر و دو فرزند ساکن نیوز لند می شود !!!  امورات را به تدریس و در بازنشستگی به گاوداری و سگ داری سپری می کند تا دیشب که زنگم زد از لندن ! دوست مشترکی را کشف کرده بود سراغی از من می گیرد نویدش می دهد که متاسفانه هنوز زنده است !!!
دیشب همه زندگی و نا زندگیش را شرح داد ، گفتم شاپور  سفر  تاریخی به  تجریش را بگو ، گفت یادت نرفته ؟!!!  بعداز اینکه از جلسه کنکور سرتاسری زدیم بیرون  با چندتا از بچه های کرمون  و شیرازخواستیم سوار اتوبوس بشیم بریم  سرپل تجریش که تعریفش را زیاد شنیده بودیم  ، نفر اول میخواد وارد اتوبوس بشه دیگری صبر میاره آن دیگری می گه صبر اومد  بهتره نریم ! مرد دوکاره ای / میان سال / که ایستاده بود با عصبانیت گفت کسی صبر نیاورده من بودم که گوزیدم !!! این کشور  با این تفکرچطور باید آباد بشود  !!  تازه این جوانانش هستند  !! آقا جان عطسه ا نتیجه ی تحریک مخاط بینی است ! پس با یک عطسه کارها باید بخوابد ، باید  صبر هزار ساله کرد !!! مرد غرو لوند کرد ما هم سوار نشدیم جراتم نکردیم که بخندیم !!
رشته ی فلسفه قبول شدم هفته دوم  آغاز سال تحصیلی بود که همان میان سال مرد ، وارد کلاس شد از جا برخاستیم ! یکی از استادان به نام بود ....
دیشب باز شاهپور تعریف کرد  و من خندیدم و وعده ی دیداری !!! البته اگر کسی صبر نیاورد  یا .......!!! 





از درد دل های یک آقای غربی

از درد دل های یک آقای غربی
تورج پارسی
سی ام اپریل دوهزار پانزده
فرهنگ تعارف در برخی سرزمین ها البته شرقی دست و پا گیرست ، طرف حوصله ندارد اما کج دار مریز می کشد آقاجان یک باره  خودت را نجات بده بگو خسته ام ، بی حوصله ام  دیگه وقت ندارم بی زحمت مزاحم مشوید !
این کار را نمی کنند اما یک جوری رفتار می کنند که ازهزار فحش بدترست .....یک جور از سر باز می کنند یا به قولی پی نخود هزار رنگ  می فرستندش !
 اگر بگویی آقای شرقی!  بانوی شرقی رفتار شما درست نیست !
پاسخ می دهد جانم از توقعاتت بکاه  !

سی ام آپریل

 Valborg  سی ام اپریل
جشنی به مناسبت پایان زمستان است ، اما  اکنون هوا در اپسالا آفتابی است اما یک درجه بالای صفرست ! امروز آتش افروخته می شود  ، در رودخانه شهر مسابقه ی قایقرانی برگزار می گردد، دانشجویان با کلاه مخصوص در جلو کتابخانه ی دانشگاه گرد می آیند ! روز بزرگی است ، روز میخوارگی بی شمار ..
این جشن سالیانه در استونی، فنلاند، لتونی، سوئد، جمهوری چک، اسلوونی و آلمان برگزار می گردد
 

پرنده ى آوازه خوان صبح

پرنده ى آوازه خوان صبح


تورج پارسی


آن خوش خبر ،

پرنده ى آوازه خوان صبح ،
کی پر زند و نشیند،
بر بام بلند شب،
که بخواند آواز آفتاب را ؟

من از امیدواری می ترسم !

من از " امیدواری " می ترسم !
تورج پارسی
سه شنبه بیست و هشتم اپریل دوهزار پانزده

کمتر به نام هنرپیشه ها توجه دارم گفتمان و کارهایی را که در فیلم  سامان می بخشند با دقت نگاه و گو ش می کنم
دیدن فیلم های مستند از جمله خواسته های من است و البته برنامه ی طبیعت که یک جور حس می کنم سرتاپایم را می میراند و زنده می کند .
دیشب فیلمی را تماشا می کردم  مرد اول فیلم  که  دوربین روی زندگی آن فکوس بود جمله ای گفت که پس از پایان فیلم با آن در گیر بودم . دوست دخترش گفت من کنارت هستم تا بیماری را پس بزنی در حالی که مرد گریه  می کرد پاسخ داد : من از " امیدواری " می ترسم !
پیداست که مرد افسردگی شدید دارد و هر چه شدت افسردگی زیاد باشد مرگ راه چاره است در نتیجه آنگاه که می گوید  من از " امیدواری " می ترسم ! این برآیند درون او و پیرامون اوست ....
امید همیشه نیرو بخش است ، چراغ راهست ،

من از " امیدواری " می ترسم !
تورج پارسی
سه شنبه بیست و هشتم اپریل دوهزار پانزده

کمتر به نام هنرپیشه ها توجه دارم گفتمان و کارهایی را که در فیلم سامان می بخشند با دقت نگاه و گو ش می کنم
دیدن فیلم های مستند از جمله خواسته های من است و البته برنامه ی طبیعت که یک جور حس می کنم سرتاپایم را می میراند و زنده می کند .
دیشب فیلمی را تماشا می کردم مرد اول فیلم که دوربین روی زندگی آن فکوس بود جمله ای گفت که پس از پایان فیلم با آن در گیر بودم . دوست دخترش گفت من کنارت هستم تا بیماری را پس بزنی در حالی که مرد گریه می کرد پاسخ داد : من از " امیدواری " می ترسم !
پیداست که مرد افسردگی شدید دارد و هر چه شدت افسردگی زیاد باشد مرگ راه چاره است در نتیجه آنگاه که می گوید من از " امیدواری " می ترسم ! این برآیند درون او و پیرامون اوست ....
امید همیشه نیرو بخش است ، چراغ راهست ، پایان سیاهی شب را از یک سو و از سویی سپیده سحری را رقم می زند اما امروز تضاد طبقاتی و پدیده های آن ، جنگ ، استرس بیش از حد در اثر شتاب روز افزون زندگی ، دگر گونی های محیط زیستی و..... ..... امید را هم ترس آور ساخته است ! علائم بالینی جهانی که روز به روز کوچکتر می شود .... با مهر همیشگی