سعدی نیش زدن را در سرشت کژدم یا عقرب می داند

Scorpion
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است !!!!
تورج پارسی
دوشنبه نهم نوامبر دوهزار پانزده
سعدی نیش زدن را در سرشت کژدم یا عقرب می داند، اما دشمن واقعی کژدم انسان نیست بلکه یک گونه سار است ! همین بند پا که از خانواده ی عنکبوت هاست هنگام گزیدن آدم ها تمامی سم خودرا بکار نمی برد چون نیاز آنی  به خوراک پیدا می کند در نتیجه در تزریق سم صرفه جویی می کند
نیش نخستین کژدم درواقع تزریق آنزیم است که یک جور اخطار به دشمن است که دور بشود نیش دوم هنگامی است که راه فرارش بسته بشود آنگاه است که سم اصلی را بکار می گیرد !
پس با این حساب سر انگشتی کژدم بیچاره هم با شعار پر سر و صدای " اقتضای طبیعت "  کمی به دورست ! این متهم خوراکش حشرات است یک گونه " زرد " رنگش هست که همچون آدم ها گزنده است و کشنده ...... !!
 این آدمی که اشرف مخلوقات شده است / ناگفته نماناد که این عنوان را مخلوقات دیگر به وی نداده اند  بلکه کلاهی است که خود دوخته است /بیش از هر موجود دیگری به هستی آسیب می رساند و بر خلاف کژدم با همان نیش نخستین سم اصلی را خالی می کند !
بخشی از تخریب توسط انسان های عادی انجام می شود به علل گوناگون بخش عمده تخریب از سوی صاحبان سرمایه که در پی سود بیشترند و همه چیز را برای منافع خود به تباهی می کشانند ! انجام می شود !
نگاهی به ایران سرزمین گل و بلبل بیندازید ، سرزمینی که پردیس ساز و پردیس پرور بود *
روز روشن درختان کهن را که تاریخی دارند  ریشه کن می کنند ، دگر روز پارک یا تنفس گاه زمین را تخریب تا آپارتمان بسازند ! از نابودی جنگل ها دریاچه ها رودخانه و......  فریادها بلندست !

The Avestan word pairidaêza-
and English paradise


خواندم که " پوری " در بیمارستان بستری شده است ! و امروز خواندم که پرواز کرد و رفت !


سال بد.......سال باد 

سال اشک.......سال شک
تورج پارسی
شنبه هفتم نومبر دوهزار پانزده

بی خوابی کلافه ام کرده همین دیشب  خواندم  که  " پوری " در بیمارستان بستری شده است ! و امروز خواندم  که پرواز کرد و رفت  !!! اما سال بد ، سال باد ، سال اشک ، سال باد هم چنانست که بود !

 شیفته سلطانی برادر زاده  پوری می نویسد *:
آن روز هنگامی که از گورستان برگشت به پهنای صورتش اشک می ریخت ! نمی توانست حرف بزند فقط بریده بریده می گفت :
خراب کردند ، خراب کردند !
دیگر آنجا نیست !
عمق فاجعه آآشکار شد  : قبرستان را زیر رو کرده بودند تا پارک بسازند ! دیگر اثری از مزار " کیوان " ش باقی نمانده بود !!
دوستانش در آن روز تلخ گرد آمده بودند ، سالگرد اعدام کیوان بود !
سایه  همره همیشگی کیوان این شعر را داخل بشقابی که دم دستش بود نوشت :
ساحت گور تو  " سرو " ستان شد
ای عزیز دل من
تو کدامین سروی ؟
***
و سرانجام پوری پرواز کرد رفت :

سال بد.......سال باد 

سال اشک.......سال شک
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
*فصل نامه ره آورد شماره ۱۱۲

ز " دانش " به اندر جهان هیچ نیست !

ز " دانش  " به اندر جهان هیچ نیست !
تن مرده و جان نادان یکی است !
تورج پارسی
چهارم نوامبر دوهزار پانزده

خدا وکیل ما یک دوست و هم شهری داریم که فردوسی هم از وی تعریف ها کرده است !!  تازه سنگ تمام میزاره و میگه : ز دانش در بی نیازی مجوی !! ای یعنی دیگه پرچم شیراز خیلی بالوست !!
راستشم بخوین همیطوره که فردوسی گفته ای دانش همون سارویی خودمون بچه شیرازه !! مهربون و مهربون ! انسان تا دلت بخواد !
زنگ زد حالی بپرسه گفتمش عامو داروم میمیرم گفت نه صبر کن  ! اهل دل دل نیست ، بدون اتم اوتوم / تشریفات / مثل تش برق خودش رسوند با کیسه پری از مدنی " لیمو شیرین " پسته و خارک ، پالوده شیرازی و بستنی  و.... 
واقعا فردوسی خوب گفت : ز " دانش  " به اندر جهان هیچ نیست !
تو ای عکسو هم نشون میده که تو سرای مشیر داره آب نارنج می خوره !
نوش جونش انسان خوب ، آفتابه جهانتابه !

دختر بزرگ شهر

معلم شد ، معلمی که غم خود را به هیچ می انگاشت و غم شاگردان دیوانه اش می کرد ! آخرین بار که دیدمش دیگر نبود ش !  پدرش از افسرانی توده ای بود !
از خودکشی یک کودک فقر  که پول هدیه مدرسه را نداشت ، به سوی همیشگی او رفتم  همو که : هیچ یک از رهگذران در آستانه ی آن همه پاییز او را به یاد نیاورند !
دختر بزرگ شهر !
تورج پارسی
شانزدهم مه هزار نهسد و نود و شش
 آی دختر بزرگ شهر !
دختر بزرگ دریا !
دختر بزرگ جنگل !
دختر بزرگ سکوت !
دختر بزرگ پیاده روهای شکسته پیشانی و  مندرس !
به کجا روانی و هراسان با آن همه خاطرات بی مهتاب  ؟
آی دختر  عریان و گریان جهان ،
با  پای خسته و پوتینی سوراخ ،
ـ میراث سرباز کشته شده ی جنگ نفرت ـ
به کجا روانی و هراسان با آن همه خاطرات بی مهتاب  ؟

دختر بزرگ شهر ،
دختر بزرگ دریا ،
دختر بزرگ جنگل ،
دختر بزرگ سکوت ،
دختر بزرگ  پیاده روهای شکسته پیشانی و  مندرس
دخترعریان و گریان جهان ،
هیچ نگفت ،
اما ، اما در من گریست !
و من سال هاست  که در کوچه بن بست های پر هیاهوی این همه جهان
راوی این همه دردم  !
دریغا  دریغ که  بر کشتگاه  این همه درد
هیچ یک از رهگذران در آستانه ی آن همه پاییز او را به یاد نیاوردند  !
                           

از سجده تا کوروش

از سجده تا کوروش
تورج پارسی
آدینه سی ام اکتبر دوهزار پانزده

شیوه بت پرستی و بت انگاری یک گونه پراکندگی آدمی است ،  ترس انسان دوردست تاریخ ، بت انگاری را رقم زد ، انسان کنونی اگر همان شیوه را انجام بدهد عقب ماندن از کاروان شتابان جهان امروزست !
کوروش هخامنشی یکی از ویژگان تاریخ زندگی بشرست اما بت نیست آنانکه از کوروش بت می سازند از تاریخ آگه نیستند ، آگه نیستند که چه ناآگاهانه توهین به انسانی می کنند که آزاده بود و بشر را دارای حق و احترام می دانست !
آرامگاه وی برگی از تاریخ است ، سخن ها دارد ، بت که نه تاریخ است نه تاریخ ساز !
به جای بر زمین افتادن / سجده کردن / برخیز آگاهانه برخیز و در این دیدار به احترام دمی بگذران  و به تاریخ بیندیش  که تاریخ بت شکن است نه بت ساز . با مهر همیشگی